اسیر یونیفرم پوش من
اسیر یونیفرم پوش من
چندپارتی یونمین / پارت ۷
£خیلی مقاومت میکرد مجبور شدیم
هوسوک : ببریدش تو اتاق
《جیمین رو بردن تو یکی از اتاقا بیهوش بود هوسوک به کمک دکتر شخصیه یونگی چندتا از زخماش رو پانسمان کرد .. و حالا باید منتظر میشدن بهوش بیاد .. دوباره عینکش رو گذاشت رو چشماش و به سمت میز کارش برگشت . به هرحال هنوز کلی از کاراش مونده . دکمه های لباس جیمین همینجور باز مونده بود . دکتر گفت باید زخماش هوا بخوره زودتر خوب میشه .. انقدر به صفحهی مانیتور خیره مونده که برای مدتی سرش رو گذاشت روی دستاش و خواست به چشماش استراحت بده. که با صدای در اتاق سرش رو آورد بالا》 .
هوسوک : اوو اومدی یونگی ؟
《یونگی با دیدن جیمین . رشتهی کلامش رو از دست داد . و چشماش روی بدن سفیدش که بعضی جاهاش رو پانسمان کرده بودن و اون موهای طلایی که روی صورتش ریخته بود خیره شد . انگار یه الهه روی تخت خوابیده بود》
هوسوک : یونگییییی!!!
یونگی : (با صدای هوسوک به خودش اومد) چیه ؟
هوسوک : حال اون پسر اصلا خوب نیست . مراقبش باش . من دیگه میرم .. چشام دراومد انقدر به این نور آبیه دیجیتالی خیره موندم
یونگی : چرا زخمیه ؟
هوسوک : برو از افرادت بپرس .. راستی زخماش باید هوا بخوره . اون پماد رویمیز هم بردار هر 12 ساعت یبار بزن رو زخماش و پانسمانش رو عوض کن . (از اتاق رفت بیرون)
یونگی : باشه .. ممنونم هوسوکشی
《یونگی لبه تخت کنار جیمین نشست . هنوزم نمیتونست جلوی چشماش رو برای پرسه زدن روی گوشه گوشهی تنش بگیره .. از همون وقتی که طعم لباش رو چشید تا الان تمام ذهنش شده بود جیمین . دستش رو آروم روی سینهی ل*خت جیمین میکشید . حس اون پوست نرم پنبهای زیر دستاش . نفس های آرومش . اون لبای گلی که باعث شد بود قلب مافیا مین آب بشه . انگار تیکهای از بهشت کنارش خوابیده بود.. تمام حرف های هوسوک رو فراموش کرد دستش رو با فشار محکمتری روی سینهی باز جیمین کشید . که دست جیمین رو روی دست خودش حس کرد بدنش آروم تکون میخورد و صداهای ضعیفی ازش شنیده میشد》
یونگی : هی بهوش اومدی
جیمین : (آروم چشماش رو باز کرد که چهرهی یونگی رو دید و سریع از جاش بلند شد) من اینجا چیکار میکنم ؟ تو منو دزدی اره ؟ توی روانی . بزار برسیم اداره میدونم چه بلایی سرت بیارم---(دست یونگی روی لباش قرار گرفت و باعث شد حرفش نصفه بمونه)
یونگی : هیششش... چیزی نیست کاریت ندارم . یکم استراحت کن نباید به زخمات فشار بیاد
جیمین : آآ اینو خوب میشناسم میدونم میخوای منو بکشی . تا کسی دیگه نتونه پیدات کنه ..
-----------------------------------------------
شرط هاش همونه
چندپارتی یونمین / پارت ۷
£خیلی مقاومت میکرد مجبور شدیم
هوسوک : ببریدش تو اتاق
《جیمین رو بردن تو یکی از اتاقا بیهوش بود هوسوک به کمک دکتر شخصیه یونگی چندتا از زخماش رو پانسمان کرد .. و حالا باید منتظر میشدن بهوش بیاد .. دوباره عینکش رو گذاشت رو چشماش و به سمت میز کارش برگشت . به هرحال هنوز کلی از کاراش مونده . دکمه های لباس جیمین همینجور باز مونده بود . دکتر گفت باید زخماش هوا بخوره زودتر خوب میشه .. انقدر به صفحهی مانیتور خیره مونده که برای مدتی سرش رو گذاشت روی دستاش و خواست به چشماش استراحت بده. که با صدای در اتاق سرش رو آورد بالا》 .
هوسوک : اوو اومدی یونگی ؟
《یونگی با دیدن جیمین . رشتهی کلامش رو از دست داد . و چشماش روی بدن سفیدش که بعضی جاهاش رو پانسمان کرده بودن و اون موهای طلایی که روی صورتش ریخته بود خیره شد . انگار یه الهه روی تخت خوابیده بود》
هوسوک : یونگییییی!!!
یونگی : (با صدای هوسوک به خودش اومد) چیه ؟
هوسوک : حال اون پسر اصلا خوب نیست . مراقبش باش . من دیگه میرم .. چشام دراومد انقدر به این نور آبیه دیجیتالی خیره موندم
یونگی : چرا زخمیه ؟
هوسوک : برو از افرادت بپرس .. راستی زخماش باید هوا بخوره . اون پماد رویمیز هم بردار هر 12 ساعت یبار بزن رو زخماش و پانسمانش رو عوض کن . (از اتاق رفت بیرون)
یونگی : باشه .. ممنونم هوسوکشی
《یونگی لبه تخت کنار جیمین نشست . هنوزم نمیتونست جلوی چشماش رو برای پرسه زدن روی گوشه گوشهی تنش بگیره .. از همون وقتی که طعم لباش رو چشید تا الان تمام ذهنش شده بود جیمین . دستش رو آروم روی سینهی ل*خت جیمین میکشید . حس اون پوست نرم پنبهای زیر دستاش . نفس های آرومش . اون لبای گلی که باعث شد بود قلب مافیا مین آب بشه . انگار تیکهای از بهشت کنارش خوابیده بود.. تمام حرف های هوسوک رو فراموش کرد دستش رو با فشار محکمتری روی سینهی باز جیمین کشید . که دست جیمین رو روی دست خودش حس کرد بدنش آروم تکون میخورد و صداهای ضعیفی ازش شنیده میشد》
یونگی : هی بهوش اومدی
جیمین : (آروم چشماش رو باز کرد که چهرهی یونگی رو دید و سریع از جاش بلند شد) من اینجا چیکار میکنم ؟ تو منو دزدی اره ؟ توی روانی . بزار برسیم اداره میدونم چه بلایی سرت بیارم---(دست یونگی روی لباش قرار گرفت و باعث شد حرفش نصفه بمونه)
یونگی : هیششش... چیزی نیست کاریت ندارم . یکم استراحت کن نباید به زخمات فشار بیاد
جیمین : آآ اینو خوب میشناسم میدونم میخوای منو بکشی . تا کسی دیگه نتونه پیدات کنه ..
-----------------------------------------------
شرط هاش همونه
- ۱.۴k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط