{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح رفتم واسه صبحانه پنیر بگیرم . . .

صبح رفتم واسه صبحانه پنیر بگیرم . . .


به فروشنده میگم اندازه ۲ هزار تومن پنیر می خوام

یه تیکه کوچولو گذاشت رو ترازو

گذاشتم دهنم، گفتم بدک نیستش از همین بدین

برگشته میگه: همین بود دیگه خوردیش

خدا این ارزونی رو از ما نگیر
دیدگاه ها (۱)

داشتم کارت پایان خدمت بابامو میدیدم بهش میگم بابا واقعا قدت ...

ﻱ ﺑﺎﺭ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﺳﭙﻬﺮﻱ ﻣﻴﮕﻪ؛ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﻳﺎﻫﺎ ﺷﻬﺮﻳﺴﺖ، ﻗﺎﻳﻘﻲﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺎﺧﺖ ﻙ...

باز چرا منو مسدود کردین من ک چیز نذاشتم آخه چرا اینقد اذیتم ...

روانی من پارت 5ویو کوک صبح بانوی که از پنجره کوچیک داخل سلو...

{مافیایی برای من}پارت:۱ویو صبح :ویو تهیونگ:اه با آلارم کوفتی...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑𝟖ویو جونگکوکمامان و عمو یونگ هو رفته بو...

عاشقم باش Part 50

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۰ات دست نامی و گرفت نشوند رو تخت ات: نامی من واقعا دوست...

part 34& واقعا بگم؟نامجون« آره »&یعنی...اگه بگم دعوام نمیکنی...

لبخند قاتلپارت³⁹ویو سلیناز لحظه‌ای که از صحنه قتل برگشته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط