{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک برگ از تقویم... یک تاریخ نامعلوم

یک برگ از تقویم... یک تاریخ نامعلوم
ای صفحه ی خالی تو هم پر می شوی با مرگ




باید کسی باشد شبی ماتم بگیرد
وقتی نبودم صورتش را غم بگیرد

باید کسی باشد که عکس خنده ام را
در لابه لای گریه اش محکم بگیرد

هی شهر را با خاطراتش در نَوَردد
آینده اش را سایه ای مبهم بگیرد

چشمش به هر کوچه خیابانی بیفتد
باران تنهاتر شدن، نم نم بگیرد

از گریه های او خدا قلبش بلرزد
از گریه های او نفس هایم بگیرد

من جای خالی باشم و او هم برایم
هر پنج شنبه شاخه ای #مریم بگیرد

#پویا_جمشیدی
دیدگاه ها (۱۶)

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت پانزدهم: پیوند در دلِ ویرانه...

پارت ۳۲ (هشدار زارتان زورتان🎀)کم کم اتفاقات ان شب شروع به صم...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 47سه روز از خبر مرگ آدرین گذشته بود....

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p81نینا با اخم گفت:«چیه؟»جیمین خیلی عادی...

تکاپو پارت 107:خاک تو سرت🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صبح روز بعد...نور خورشید ...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۴۶

پارت۱بارون به شدت به سقف فلزیِ سالن تمرینِ متروکه‌ی شماره‌ی ...

P : 22

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 5۹______چه چیزی زیبا...

...باید کسی باشد شبی ماتم بگیردوقتی نبودم صورتش را غم بگیرد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط