{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LIKE THE DAY THAT I MET HIM

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~

Part ۱۳



*۲ ساعت بعد*

"دوباره همان عمارت طلسم شده نحس. در های بزرگ عمارت باز شد و طبق معمول گارد های پشت در برای جونگ کوک سر خم کردند و تعظیم کردند؛ حیاط بزرگ عمارت هنوزم مثل قبل سبزُ پر از گل های رنگارنگ بود. درست برعکس شخصیت صاحبش، جونگ کوک ....بدترین قسمتش این بود که عمارت خارج از شهر بود و احتمال فرار از ان، با وجود همه ی ان گارد ها و زیردست های جونگ کوک ، تقریبا غیر ممکن بود؛ ماشین بین باقی ماشین های او پارک شد."


÷(سریع از ماشین پیاده شد و در را برای جونگ کوک گشود) بفرمایید رئیس


+(بدون توجه به کسی از ماشین پیاده شد)


-(ات به ارامی در را باز کرد و پیاده شد؛ خیره به دورو اطراف. نگاه های گارد، دقیقا مثل همان روز هایی بود که ات حکم خانم عمارت را داشت)


"با وارد شدن انها، تمامیه خدمتکاران، رو به جونگ کوک تعظیم کردند و به ات خیره شدند؛ البته چیزی نگذشت که با نگاه جونگ کوک، سریع برگشتند سر کار خودشان..."


-(به خانه خیره شده بود؛ استرس امانش را بریده بود و چیزی نمانده بود تا دوباره به همان ات روانی با بینی خونی تبدیل شود)


+(ایستادُ همین حرکت یهویی، باعث شد ات که حواسش نبود، از پشت به او برخورد کند؛ برگشت و به ات نگاه بی توجهی انداخت و بعد به یکی از خدمتکار ها نگاه کرد)
اتاقشو بهش نشون بدین.


-(همین یک جمله کافی بود...ات به جونگ کوک که حالا داشت از پله ها بالا میرفت، خیره شد)
چی؟...چی چیو نشون بدن- گفتی فقط حرف میزنیم!



+(سر جایش ایستاد. برگشت و به ات همانطور سرد خیره شد...سردی نگاهش از یخ سرد تر بود)


-(عصبی حرف میزد، تن صدایش بالا ترو بالا تر میرفت)
میشنوی!؟...دارم با تو حرف میزنم!...(دستانش شروع به لرزیدن کرد، حالش اصلا خوب نبود...اصلا)


+نگفتم حرف نمیزنیم، حرف میزنیم.


-(با اخم به جونگ کوک خیره شد. شماره نفس هایش رو به افزایش بود)
تو میدونی من کاری نکردم مگه نه!؟...وگرنه تا برسیم از شرم خلاص میشدی!*داد *


+(بدون هیچ حرکتی به ات ، در سرد ترین حالت ممکن خیره شده بود)


"کل خدمتکار ها به صحنه ی مقابلشان خیره بودند..."


-(اولین اشک ها از چشم هایش، راهشان را به روی گونه هایشان یافتند ؛ مغزش از این زور گویی داغ کرده بود)
از اولشم نباید-...
(سرش شروع به گیج رفتن کرد)
نباید به حرفت گوش میدادم!!


+(به ات و صورتش که نامساعد بودنش را به طور واضح نشان میداد، خیره شد؛ اما چیزی از خود بروز نمیداد، به هیچ عنوان)
خوب که چی؟


-ازت متنفرم!!-‌‌‌*داد*...
(برگشتُ به سمت در حرکت کرد. در همان حین بود که گارد ها، جلوی در را مسدود کردند و مانع عبور او شدند)
برین کنار-...(به انها خیره شد)
برین کنار-...همین حالا!!
(قطره ای خون از بینی اش پایین چکید اما سریع با پشت دستش پاکش کرد)


÷خانم ات-...(میخواست به حال وخیم ات کمک کند اما)


+(دستش را دراز کرد و جلوی جیسون را گرفت)
دخالت نکن.


-دارم میگم برین کنار!!!*داد*..‌.
(دستش را گذاشت روی سرش که همه چیز دورش شروع به چرخیدن کرد)
ک-کنار...
(صدایش ارام تر شد و در نهایت ...از حال رفتُ روی زمین افتاد)


*۳ ساعت بعد*


لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۱۹)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط