{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~

Part ۱۲


*نیم ساعت بعد*


×الو

-الو دکتر...اَتَم


×حالت خوبه ات؟


-خوبم-...فک کنم البته
(دستی لای موهایش کشیدُ به زمین اشپزخانه خیره شد)


×چی شده؟


-باید ببینمت...پشت تلفن نمیتونم بگم-


×کجا بیام؟



*۱ ساعت بعد*


"هوا دوباره سرد بود؛ انگار نه انگار که در اواخر بهار بود.کافه خلوت بود و بوی عود معطری فضای انرا پر کرده بود..."


-(کلاهش را جلو تر کشید. کمی بعد با شنیدن صدای میا، دکترش، برگشت)
دکتر-


×(نشست رو به روی ات)
بشین-...حالت خوبه!؟


-(سرش را به نشانه ی تایید تکان داد اما مشخص بود خوب نبود)
واقعا ببخشید که تورو قاطیِ این ماجرا میکنم....ولی به کمکت خیلی نیاز دارم.


×خجالت بکش-این حرفا چیه؟- من یبارم بهت گفتم منو مثل خواهر بزرگترت بدون...تازه خوشالم میشم کمکت کنم. حالا چیکار باید کنم؟


-نتونستم پشت گوشی بگم اخه احساس میکنم گوشیم شنود میشه...


×بگو...


-جونگ کوک منو پیدا کرده-


×(چشمانش گشاد شد)
چطوری فهمیدی؟-...نکنه اذیتت کرد-


-(سرش را چرخاند و از بالای شانه اش به دورو برش نگاه کرد)
نامه...نامشو دم در دیدم. اما هیچکس دیگه اونجا نبود- منم اینجا هیچکسو ندارم که بخواد بهم نامه بفرسه یا یه همچین چیزی...مطمئنم خودشه.


×(به ات خیره شد)
پس یعنی خیلی وقته میدونه کجایی...الان میخوای چیکار کنی!؟


-نمیدونم فقط ازت میخوام تا چن روز اگه خبری از من نشد به پلیس گزارش بدی...


×(سرش را به نشانه ی تایید تکان داد)
هرکاری از دستم بر بیاد میکنم.
مراقب خودت باش.



*دو روز بعد*

"شب بود، چیزی به نیمه شب نمانده بود و سراسر کوچه ها و خیابان ها خلوت بود؛..."


-(با عجله از کوچه ها رد میشد، چشمانش به زمین خیره شده بودند و دستانش در جیبش بودند)
چقدر سرده اخه-


"همانطور که راه میرفت...نوری سفید، از ماشینی که در خلاف جهت او، به سمتش می امد، نگه داشت..."(اسلاید دوم رو نگاه کنید)


-(صبر نکرد و به راهش ادامه داد...*چقدر زود به این قسمت رسید...*با خودش فکر کرد...)


÷(از ماشین پیاده شد)
خانم ات-


-(ایستاد ولی بلا فاصله برنگشت؛ کمی بعد، نفس عمیقی کشیدُ برگشت)


÷خانم ات...
(جیسون به ات خیره شد)


(کمی به او خیره ماند و در نهایت شناخت)
تو همونی که تو بیمارستان نمیتونستم از شرش خلاص شم؟-...


÷(لبخندی زد)
ترجیح میدم همون جیسون صدام کنید-...


-جونگ کوک فرستادتت نه؟


÷(نگاهی به ماشین انداخت و بعد دوباره به او خیره شد)
بله-


-(برگشتُ به راهش ادامه داد)
برو خدا به همرات.


÷خانم ات-...
(کمی مکث کرد)
چشم رئیس!


-(ات بی اراده خشکش زد؛ ارام سرش را برگرداند و به پشت ماشین نگاه کرد، بعد نگاهش را به جیسون داد)


÷(در پشت ماشین را باز کرد و به ات اشاره کرد که بنشیند)



-(به داخل ماشین، به صورتِ سردُ گرفته ی جونگ کوک، چهره ای که نزدیک سه ماه است که ندیده بودتش، خیره شد)


(جونگ کوک نگاهی به ات نکرد، ارام ولی سرد، غرید)
بشین...فقط حرف میزنیم.


-(اب دهانش را قورت داد و به او همچنان خیره ماند)


(به ساعتش نگاه کردُ سرش را برگرداند؛ مشخص بود حوصله ی وقت تلف کردن نداشت)


÷(ات را کمی به ارامی، به داخل، به نشانه ی نشستن هل داد)
بشینید، خانم...


-(ناچار نشست؛ تا جایی که میتوانست زانو هایش را به هم چسباند و از جونگ کوک با فاصله نشست)


÷(به راننده اشاره کرد تا راه بی افتد) راه بی افت-

-(ات به ارامی سرش را برگرداند و به جونگ کوک خیره شد؛ او اصلا شبیه جونگ کوکی که در خوابش دیده بود، رفتار نمیکرد و کاملا سرد بود؛ بایدم میبود...به ارامی لب زد)
میشه بگی کجا-...


÷(جیسون جواب داد) عمارت خانم-...


-(به او خیره شد)
ات...ات صدام کنید. ولی واس چی عمارت؟-...همینجا میتونیم صحبت کنیم. یعنی، من راحت ن-نیستم...
(لحنش تند تر شد)


(جونگ کوک سرش را به سمت ات برگرداند)
بنظرت برام مهمه؟


-(به او خیره شد و بعد سرش را به سمت پنجره بغلش برگرداند؛ ضربان قلبش در حال افزایش بودند...*خدا به دادم برس...لطفا...* با خودش زمزمه کرد.)


لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۹)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

صدای آرام دستگاه، اتاق را پر کرده بود.کوک هنوز به صفحه‌ی مان...

پرسه در جنگلات از روی مبل بلند شد.نگاهش هنوز روی درِ بسته‌ی ...

پارت ۱۹۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط