🌑 وارث سایهها — پارت ۲۳
🌑 وارث سایهها — پارت ۲۳
«آنچه پنهان مانده بود»
دود تمام راهرو را گرفته بود.
ات دست جونگکوک را محکم گرفته بود و سعی میکرد جلوی ترسش را بگیرد.
— جونگکوک... من واقعاً نمیفهمم چه خبره.
جونگکوک نگاهش کرد.
— لازم نیست الان همهچیز رو بفهمی. فقط به من اعتماد کن.
ات اخم کرد.
— این جمله رو خیلی دوست داری بگی، نه؟ 😑
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— چون معمولاً جواب میده.
— خب من معمولاً لج میکنم.
— اونم میدونم.
ات خواست جواب بده که جیمین با عجله خودش را به آنها رساند.
— بچهها! راه خروج رو پیدا کردم!
جونگکوک به او نگاه کرد.
— بالاخره یه کار مفید کردی.
جیمین با ناراحتی گفت:
— من همیشه مفیدم! 😭
ات خندید.
برای چند ثانیه همهچیز عادی به نظر رسید.
اما وقتی از ساختمان خارج شدند، جونگکوک ناگهان ایستاد.
چشمانش روی ساختمانی قدیمی در آن طرف خیابان ثابت ماند.
ات پرسید:
— چی شده؟
جونگکوک آهسته گفت:
— اونجا...
— کجا؟
— خونه قدیمی خانواده توئه.
ات نفسش بند آمد.
— چی؟
جونگکوک به او نگاه کرد.
— جایی که بیست سال پیش آتیش گرفت.
ات دستش را روی قلبش گذاشت.
— ولی من چیزی از اونجا یادم نمیاد.
— چون هیچوقت اجازه ندادن یادت بیاد.
---
چند دقیقه بعد، مقابل خانه قدیمی ایستاده بودند.
درِ چوبی با صدای بلندی باز شد.
ات وارد شد.
بوی خاک و چوب سوخته هنوز در فضا بود.
روی دیوار، یک قاب عکس قدیمی دیده میشد.
ات نزدیک رفت.
عکس یک زن و مرد جوان بود...
و یک دختر بچه در آغوش مادرش.
ات با تعجب به عکس خیره شد.
— این... منم؟
جونگکوک چیزی نگفت.
ات دستش را روی شیشه قاب گذاشت.
ناگهان تصویری کوتاه در ذهنش ظاهر شد.
صدای زنی:
«ات... هر اتفاقی افتاد، به هیچکس اعتماد نکن.»
ات عقب رفت.
— مامان...
جونگکوک سریع او را گرفت.
— ات!
چشمانش را بست.
— یادم اومد...
— چی؟
ات با صدایی لرزان گفت:
— اون شب... قبل از آتشسوزی... یه نفر اومد.
جونگکوک پرسید:
— کی؟
ات آرام سرش را بالا آورد.
— یه مرد... با یه علامت روی دستش.
جونگکوک ناگهان جدی شد.
— چه علامتی؟
ات با انگشت روی کف دستش شکلی شبیه یک هلال تیره کشید.
چشمان جونگکوک گرد شد.
— امکان نداره...
جیمین که پشت سرشان ایستاده بود، پرسید:
— چی شده؟
جونگکوک آهسته گفت:
— اون علامت متعلق به خاندان سایههاست.
ات به او خیره شد.
— پس چرا اون مرد دنبال خانواده من بود؟
جونگکوک جواب نداد.
چون درست در همان لحظه، صدای قدمهایی از طبقه بالا شنیده شد.
تق...
تق...
تق...
همه ساکت شدند.
جونگکوک اسلحهاش را بیرون آورد.
— اینجا کسی هست.
ات آرام دستش را گرفت.
— جونگکوک...
او به ات نگاه کرد.
— نترس.
صدایی از طبقه بالا آمد:
— بالاخره برگشتی... وارث.
ات خشکش زد.
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
و صدای ناشناس دوباره گفت:
— وقتشه حقیقت رو بدونی.
🌑🖤
«آنچه پنهان مانده بود»
دود تمام راهرو را گرفته بود.
ات دست جونگکوک را محکم گرفته بود و سعی میکرد جلوی ترسش را بگیرد.
— جونگکوک... من واقعاً نمیفهمم چه خبره.
جونگکوک نگاهش کرد.
— لازم نیست الان همهچیز رو بفهمی. فقط به من اعتماد کن.
ات اخم کرد.
— این جمله رو خیلی دوست داری بگی، نه؟ 😑
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— چون معمولاً جواب میده.
— خب من معمولاً لج میکنم.
— اونم میدونم.
ات خواست جواب بده که جیمین با عجله خودش را به آنها رساند.
— بچهها! راه خروج رو پیدا کردم!
جونگکوک به او نگاه کرد.
— بالاخره یه کار مفید کردی.
جیمین با ناراحتی گفت:
— من همیشه مفیدم! 😭
ات خندید.
برای چند ثانیه همهچیز عادی به نظر رسید.
اما وقتی از ساختمان خارج شدند، جونگکوک ناگهان ایستاد.
چشمانش روی ساختمانی قدیمی در آن طرف خیابان ثابت ماند.
ات پرسید:
— چی شده؟
جونگکوک آهسته گفت:
— اونجا...
— کجا؟
— خونه قدیمی خانواده توئه.
ات نفسش بند آمد.
— چی؟
جونگکوک به او نگاه کرد.
— جایی که بیست سال پیش آتیش گرفت.
ات دستش را روی قلبش گذاشت.
— ولی من چیزی از اونجا یادم نمیاد.
— چون هیچوقت اجازه ندادن یادت بیاد.
---
چند دقیقه بعد، مقابل خانه قدیمی ایستاده بودند.
درِ چوبی با صدای بلندی باز شد.
ات وارد شد.
بوی خاک و چوب سوخته هنوز در فضا بود.
روی دیوار، یک قاب عکس قدیمی دیده میشد.
ات نزدیک رفت.
عکس یک زن و مرد جوان بود...
و یک دختر بچه در آغوش مادرش.
ات با تعجب به عکس خیره شد.
— این... منم؟
جونگکوک چیزی نگفت.
ات دستش را روی شیشه قاب گذاشت.
ناگهان تصویری کوتاه در ذهنش ظاهر شد.
صدای زنی:
«ات... هر اتفاقی افتاد، به هیچکس اعتماد نکن.»
ات عقب رفت.
— مامان...
جونگکوک سریع او را گرفت.
— ات!
چشمانش را بست.
— یادم اومد...
— چی؟
ات با صدایی لرزان گفت:
— اون شب... قبل از آتشسوزی... یه نفر اومد.
جونگکوک پرسید:
— کی؟
ات آرام سرش را بالا آورد.
— یه مرد... با یه علامت روی دستش.
جونگکوک ناگهان جدی شد.
— چه علامتی؟
ات با انگشت روی کف دستش شکلی شبیه یک هلال تیره کشید.
چشمان جونگکوک گرد شد.
— امکان نداره...
جیمین که پشت سرشان ایستاده بود، پرسید:
— چی شده؟
جونگکوک آهسته گفت:
— اون علامت متعلق به خاندان سایههاست.
ات به او خیره شد.
— پس چرا اون مرد دنبال خانواده من بود؟
جونگکوک جواب نداد.
چون درست در همان لحظه، صدای قدمهایی از طبقه بالا شنیده شد.
تق...
تق...
تق...
همه ساکت شدند.
جونگکوک اسلحهاش را بیرون آورد.
— اینجا کسی هست.
ات آرام دستش را گرفت.
— جونگکوک...
او به ات نگاه کرد.
— نترس.
صدایی از طبقه بالا آمد:
— بالاخره برگشتی... وارث.
ات خشکش زد.
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
و صدای ناشناس دوباره گفت:
— وقتشه حقیقت رو بدونی.
🌑🖤
- ۲۸
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط