پارت چهارم | چیزی که نباید میفهمید
پارت چهارم | چیزی که نباید میفهمید
صبح با سکوت سنگینی شروع شد.
ات وقتی از اتاقش بیرون آمد، اولین چیزی که دید جونگکوک بود.
روی مبل نشسته بود و پیراهن مشکی پوشیده بود. بانداژ دور دستش هنوز دیده میشد.
ات آرام گفت:
«دستت بهتره؟»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
«آره.»
«خوبه.»
میخواست رد شود که صدای جونگکوک متوقفش کرد.
«ات.»
برگشت.
«ممنون.»
ات چند لحظه به او نگاه کرد.
«برای چی؟»
«دیشب.»
ات شانه بالا انداخت.
«اگه قرار باشه شوهرم جلوی چشمم خونریزی کنه و من کاری نکنم، خیلی ضایع میشه.»
لبخند بسیار محوی روی صورت جونگکوک نشست.
اما همان لحظه صدای در ورودی آمد.
مردی وارد شد.
«آقای جونگکوک، باید باهاتون صحبت کنم.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به ات انداخت.
«بریم دفتر.»
اما قبل از رفتن، مرد چیزی داخل گوشش گفت.
چهرهی جونگکوک ناگهان تغییر کرد.
ات متوجه شد.
«چی شده؟»
جونگکوک جواب نداد.
فقط به سمت دفتر رفت.
ات چند لحظه مردد ماند.
نباید دنبالش میرفت.
اما کنجکاویاش بیشتر از ترسش بود.
آرام تا جلوی دفتر رفت.
در کاملاً بسته نبود.
صدای مرد را شنید.
«اسم اون دختر دوباره مطرح شده.»
جونگکوک با صدای سرد گفت:
«اسمش رو نیار.»
«ولی باید بدونید که خانوادهی ات—»
«گفتم اسمش رو نیار.»
ات خشکش زد.
خانوادهی او؟
چه چیزی را پنهان میکردند؟
مرد ادامه داد:
«ات نباید بفهمه که پدرش چه نقشی در مرگ مادرتون داشته.»
قلب ات فرو ریخت.
مرگ مادر جونگکوک؟
پدرش؟
ات یک قدم عقب رفت.
ناگهان پایش به گلدان کوچکی خورد.
صدای برخوردش در راهرو پیچید.
سکوت.
در دفتر باز شد.
جونگکوک مقابلش ایستاد.
چشمهایش دیگر آرام نبودند.
«چقدر شنیدی؟»
ات نتوانست جواب بدهد.
«جونگکوک...»
«گفتم چقدر شنیدی؟»
«همهچیز رو.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با صدایی خسته گفت:
«پس حالا میفهمی چرا از خانوادهات متنفرم.»
ات سرش را تکان داد.
«نه.»
جونگکوک اخم کرد.
«نه؟»
«من نمیفهمم.»
اشک در چشمهای ات جمع شده بود.
«چون اگه پدرم واقعاً باعث مرگ مادرت شده باشه... چرا هیچوقت بهم نگفتن؟»
جونگکوک جواب نداد.
ات یک قدم جلو رفت.
«و تو... از اول میدونستی من دختر همون آدمم؟»
«آره.»
ات انگار سیلی خورده باشد، عقب رفت.
«پس این ازدواج...»
جونگکوک نگاهش کرد.
«از اول میدونستم با کی ازدواج میکنم.»
ات با صدای لرزان گفت:
«پس چرا قبول کردی؟»
جونگکوک برای لحظهای چشمهایش را بست.
وقتی بازشان کرد، چیزی در نگاهش بود که ات نمیتوانست بفهمد.
«چون فکر میکردم میتونم ازت متنفر بمونم.»
ات آرام پرسید:
«و الان؟»
جونگکوک سکوت کرد.
و همین سکوت، از هر جوابی خطرناکتر بود.
صبح با سکوت سنگینی شروع شد.
ات وقتی از اتاقش بیرون آمد، اولین چیزی که دید جونگکوک بود.
روی مبل نشسته بود و پیراهن مشکی پوشیده بود. بانداژ دور دستش هنوز دیده میشد.
ات آرام گفت:
«دستت بهتره؟»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
«آره.»
«خوبه.»
میخواست رد شود که صدای جونگکوک متوقفش کرد.
«ات.»
برگشت.
«ممنون.»
ات چند لحظه به او نگاه کرد.
«برای چی؟»
«دیشب.»
ات شانه بالا انداخت.
«اگه قرار باشه شوهرم جلوی چشمم خونریزی کنه و من کاری نکنم، خیلی ضایع میشه.»
لبخند بسیار محوی روی صورت جونگکوک نشست.
اما همان لحظه صدای در ورودی آمد.
مردی وارد شد.
«آقای جونگکوک، باید باهاتون صحبت کنم.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به ات انداخت.
«بریم دفتر.»
اما قبل از رفتن، مرد چیزی داخل گوشش گفت.
چهرهی جونگکوک ناگهان تغییر کرد.
ات متوجه شد.
«چی شده؟»
جونگکوک جواب نداد.
فقط به سمت دفتر رفت.
ات چند لحظه مردد ماند.
نباید دنبالش میرفت.
اما کنجکاویاش بیشتر از ترسش بود.
آرام تا جلوی دفتر رفت.
در کاملاً بسته نبود.
صدای مرد را شنید.
«اسم اون دختر دوباره مطرح شده.»
جونگکوک با صدای سرد گفت:
«اسمش رو نیار.»
«ولی باید بدونید که خانوادهی ات—»
«گفتم اسمش رو نیار.»
ات خشکش زد.
خانوادهی او؟
چه چیزی را پنهان میکردند؟
مرد ادامه داد:
«ات نباید بفهمه که پدرش چه نقشی در مرگ مادرتون داشته.»
قلب ات فرو ریخت.
مرگ مادر جونگکوک؟
پدرش؟
ات یک قدم عقب رفت.
ناگهان پایش به گلدان کوچکی خورد.
صدای برخوردش در راهرو پیچید.
سکوت.
در دفتر باز شد.
جونگکوک مقابلش ایستاد.
چشمهایش دیگر آرام نبودند.
«چقدر شنیدی؟»
ات نتوانست جواب بدهد.
«جونگکوک...»
«گفتم چقدر شنیدی؟»
«همهچیز رو.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با صدایی خسته گفت:
«پس حالا میفهمی چرا از خانوادهات متنفرم.»
ات سرش را تکان داد.
«نه.»
جونگکوک اخم کرد.
«نه؟»
«من نمیفهمم.»
اشک در چشمهای ات جمع شده بود.
«چون اگه پدرم واقعاً باعث مرگ مادرت شده باشه... چرا هیچوقت بهم نگفتن؟»
جونگکوک جواب نداد.
ات یک قدم جلو رفت.
«و تو... از اول میدونستی من دختر همون آدمم؟»
«آره.»
ات انگار سیلی خورده باشد، عقب رفت.
«پس این ازدواج...»
جونگکوک نگاهش کرد.
«از اول میدونستم با کی ازدواج میکنم.»
ات با صدای لرزان گفت:
«پس چرا قبول کردی؟»
جونگکوک برای لحظهای چشمهایش را بست.
وقتی بازشان کرد، چیزی در نگاهش بود که ات نمیتوانست بفهمد.
«چون فکر میکردم میتونم ازت متنفر بمونم.»
ات آرام پرسید:
«و الان؟»
جونگکوک سکوت کرد.
و همین سکوت، از هر جوابی خطرناکتر بود.
- ۳۶۷
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط