(شروع فیک:)

(شروع فیک:)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


آلارم گوشی اش مثل همیشه، مثل یه ضربه‌ی ناگهانی. خواب رو از سرش پراند، با چشم های نیمه باز و خسته دستش رو دراز کرد سمت گوشیِ روی پا تختی و با کشیدن انگشت روی صفحه، ساکتش کرد
خورشید هنوز داشت خودش رو از پشت ساختمون های بلند شهر بالا می‌کشید.

ملافه کرم رنگش رو با خواب آلودی روی سرش کشید و چشماش رو بست.
اما خودش هم میدونست باید قبل اینکه در های مدرسه رو ببندن خودش رو برسونه.

نفس عمیقی کشید و ملافه رو پایین کشید و با پوشیدن دمپایی های پشمی اش که دو تا گوش خرگوشی بامزه روش بود سمت آینه‌ی قدی گوشه اتاقش رفت و خودش رو نگاه کرد، موهاش پریشان، چشم ها خسته.
سریع شونه رو برداشت و روی موهاش کشید.
فرم مدرسه اش رو بر تن کرد و از اتاقش خارج شد.


پله‌ی آخر رو پایین اومد و سمت آشپزخونه رفت، رایحه‌ی تلخ قهوه‌ی تازه دم در فضا پیچیده بود.
نگاهی گذرا در نظر چرخاند و سمت یخچال رفت، کاغذی زرد رنگ روی در یخچال چسبیده بود:

« دخترم منو پدرت برای سفر کاری به بارسلون رفتیم، تا چند هفته دیگه برمی‌گردیم. خوب غذا بخور، درسات رو بخون و مراقب خودت باش، ساعت های بعد مدرسه ات بهت زنگ میزنم" مامان"»

نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
_ دوباره

قهوه‌ای که مادرش براش درست کرده بود رو سر کشید و با عجله کمی از صبحانه‌اش رو خورد و با برداشتن کوله اش سریع از خونه خارج شد.
.
.
.
با ناامیدی به درِ بسته‌ی مدرسه خیره شده بود.
لعنتی، میدونست اینطوری میشه، پاهاش رو با استرس روی زمین کوبید و نگاهش رو در اطراف چرخوند.
ناگهان صدای خنده های ریزی از آن طرف به گوشش خورد. آروم سمت صدا رفت. دو تا پسر که با شیطنت با کمک هم از بالای نرده ها، داخل محوطه مدرسه پریدند و شروع به دویدن کردند.
دهنش از تعجب باز موند، سرش رو تند تکون داد و نگاهی گذرا باز به اطراف کرد و همان کاری رو کرد که آن دو پسر کردند.

دست‌هاش رو بلند کرد و محکم نرده هارو گرفت، با زحمت خودش رو بالا کشید و در اواسطش وایساد.
کوله اش رو پایین انداخت و سپس پای اولش رو به سختی از بالای نرده گذراند.

و با پرشی نه چندان کوتاه روی چمن های سبز پريد. نفسش رو پر صدا بیرون داد و دامنش رو تکاند و کوله اش رو برداشت.

تا قدمی برداشت، کسی از پشت با خشم صداش کرد:

_ آهای، وایسا اونجا ببینم!

چشم هاش رو با اخم بست، و زیر لب زمزمه کرد:

_ لعنتی!


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

چند پارتیپارت ۱عمارت جئون در سکوت مرگباری فرو رفته بودهمه می...

P1:پسری که ازم متنفر بود. راوی ویو : دست هاش رو تا مچ توی جی...

پارت ۱۹۵

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

پارت ۴۳

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

«the price of love»«Part:3املیا با وحشت از خواب پرید، بعد چن...

part41نیلا وارد خونه شد و به طرف اشپز خونه رفت در یخچال رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط