صدا نزدیک تر شد اینبار با صدای بلند تری گفت بهت گفتم برگرد
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ².
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
صدا نزدیک تر شد، اینبار با صدای بلند تری گفت: بهت گفتم برگرد
دختر چهرهاش رو در هم کشید، دستاش رو مشت کرد و آروم برگشت. با دیدن قیافهی اخم آلوده ناظم مدرسه شون آب دهانش رو بی صدا قورت داد.
ناظم دست به کمر شد و با همان لحن عصبانی ادامه داد: انقدر پرو شدی که وقتی در های مدرسه بسته است از نرده ها بلا میای؟!
دختر لبش رو به دندان گرفت و سرش رو آهسته پایین داد.
ناظم باز غرغر کرد: اسمت رو بهم بگو، زود باش.
دختر نفس عمیقی کشید و با حرص لب زد:
_ لوسیا...مارتینز
ناظم که انگار اسم رو به خاطر بسپاره زیر لب اسمش رو تکرار کرد.
انگشت اشاره اش رو بالا آورد و با اخطار گفت:
_ به نفعته دیگه نبینم از این کار ها بکنی، فهمیدی؟
دختر با اخم سرش رو به مخالف چرخاند و سکوت کرد.
ناظم باز با جدیتی بیشتر گفت: شنیدی خانم مارتینز؟!
لوسیا نگاه به زمین آروم گفت: فهمیدم، آقای ناظم.
مرد « هومی» کرد و دستش رو تند تند تکون داد:
_ حالا بجنب سر کلاست.
لوسیا بی هیچ حرف اضافی سریع کوله اش رو سفت چسبید و سمت ساختمان بلندی دوید.
مدرسهی اِدن، یکی از بهترین و بزرگ ترین دبیرستان در مادرید؛ ساختمانی مجزا و شیک
با محوطهای بزرگ و زیبا.
وقتی داخل ساختمان شد، همهمهی دانش آموزا بهش هجوم آورد، با نگاه های ریز و حسابگر که بهم دیگه چشم میدوختند. هر قدمشون انگار حساب شده بود، یک قانون بی صدا در فضا حاکم بود. که هیچکس جرعت شکستنش رو نداشت.
آن ها با لبخند بهت نزدیک میشن.
اما بعد با یه اجازه، سال تحصيلی ات رو به جهنم میکشن.
پله هارو طی کرد و به طبقهی سوم رسید، راهرو رو مستقیم پیش گرفت و جلوی کلاسش ایستاد،
تابلوی بالای در کلاس رو خوند : « 5_12»
وارد شد. نگاهی سطحی در اطراف چرخاند، همه طرفی مشغول بگو و بخند بودند، بی تفاوت سمت صندلی اش رفت و پشت میزش نشست.
کمی بعد معلم اومد و همه کتاب هاشون رو باز کردن.
و چند ساعت بعد با رفتنش کتاب ها هم بسته شد.
گوشی اش رو از کیفش بیرون آورد و بی هدف صفحه رو بالا پایین میکرد، پیامی نخوانده از طرف « آنا» تنها و بهترین دوستش دریافت کرده بود :
_ « لوسیا من امروز مدرسه نمیام، هوام رو داشته باش ^_^ »
نیشخندی زد و زیر لب گفت: ای عوضی.
خواست گوشی اش رو داخل کیفش بذاره، اما با صدای « دینگ» مانند، گوشیش ناگهان روشن شدن.
با تعجب به صفحه اش زل زد.
همزمان همان صدا از گوشی همهی بچه ها بلند شد، و صفحه ها باز شدند.
خطی باریک میان ابرو هایش نقش بست.
با خودش زمزمه کرد:
_ وای، باز شروع شد!
اپلیکیشنی به اسم « هشدار قرمز»
با پشت داستانیِ ترسناک، یک اخطار آگاهانه، و قانونی دست نوشته که کل دبیرستان رو احاطه کرده بود.
ناگهان نوتیفیکیشن های بسیاری با صدایی ضعیف، صفحهی "چتِ عمومی" را ترکاندند. گروه چتی که فقط متعلق به اون اپلیکیشن بود که همهی مدرسه داخلش عضو بودن:
_« بعدی کیه؟!»
_ « نمیدونم، ولی انگار یه پسره»
_ « وای بیصبرانه منتظرم هاها»
_« گندش بزنن امروز قرار بود چرت بزنم، آه»
_« یعنی چه گوهی خورده که انتخاب شده؟»
_ « هاها، هر کی درست حدس بزنه ناهار مهمون منه»
_ « بنظرم الکل داده بالا، هاهاها»
_ « قراره خوش بگذره!»
پیام ها پشت سر هم بیشمار ظاهر میشدند.
و بعد..
کلمهی آخر، با رنگی قرمز نمایان شد:
« اجازه صادر شد.»
کلمه ای که اجازه میداد کل مدرسه، با هدفی که انتخاب شده، هر کاری دلشون میخواد بکنن.
و بعد یک عکس به صورت ناشناس به صفحه چت فرستاده شد.
عکس یک پسر، که انگار سال پایینی بود.
نفسی بیرون داد و گوشی رو خاموش کرد و کنار گذاشت.
لوسیا هرگز خودش رو قاتی نمیکرد، در سکوت مینشست و نتايج رو از چت میخوند با عکسی وحشتناکی از همان فرد منتخب که به چت فرستاده میشد.
معلم ها، معاون ها، و حتی مدیر هیج گونه حق دخالت در رخ داد «هشدار قرمز» رو نداشتند!
دقیقه ای نکشید که کلاس خالی از هیاهو شد.
همگی با شیطنت و بی رحمی به دنبال طعمه ی جدید رفته بودن.
ادامه دارد...
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
صدا نزدیک تر شد، اینبار با صدای بلند تری گفت: بهت گفتم برگرد
دختر چهرهاش رو در هم کشید، دستاش رو مشت کرد و آروم برگشت. با دیدن قیافهی اخم آلوده ناظم مدرسه شون آب دهانش رو بی صدا قورت داد.
ناظم دست به کمر شد و با همان لحن عصبانی ادامه داد: انقدر پرو شدی که وقتی در های مدرسه بسته است از نرده ها بلا میای؟!
دختر لبش رو به دندان گرفت و سرش رو آهسته پایین داد.
ناظم باز غرغر کرد: اسمت رو بهم بگو، زود باش.
دختر نفس عمیقی کشید و با حرص لب زد:
_ لوسیا...مارتینز
ناظم که انگار اسم رو به خاطر بسپاره زیر لب اسمش رو تکرار کرد.
انگشت اشاره اش رو بالا آورد و با اخطار گفت:
_ به نفعته دیگه نبینم از این کار ها بکنی، فهمیدی؟
دختر با اخم سرش رو به مخالف چرخاند و سکوت کرد.
ناظم باز با جدیتی بیشتر گفت: شنیدی خانم مارتینز؟!
لوسیا نگاه به زمین آروم گفت: فهمیدم، آقای ناظم.
مرد « هومی» کرد و دستش رو تند تند تکون داد:
_ حالا بجنب سر کلاست.
لوسیا بی هیچ حرف اضافی سریع کوله اش رو سفت چسبید و سمت ساختمان بلندی دوید.
مدرسهی اِدن، یکی از بهترین و بزرگ ترین دبیرستان در مادرید؛ ساختمانی مجزا و شیک
با محوطهای بزرگ و زیبا.
وقتی داخل ساختمان شد، همهمهی دانش آموزا بهش هجوم آورد، با نگاه های ریز و حسابگر که بهم دیگه چشم میدوختند. هر قدمشون انگار حساب شده بود، یک قانون بی صدا در فضا حاکم بود. که هیچکس جرعت شکستنش رو نداشت.
آن ها با لبخند بهت نزدیک میشن.
اما بعد با یه اجازه، سال تحصيلی ات رو به جهنم میکشن.
پله هارو طی کرد و به طبقهی سوم رسید، راهرو رو مستقیم پیش گرفت و جلوی کلاسش ایستاد،
تابلوی بالای در کلاس رو خوند : « 5_12»
وارد شد. نگاهی سطحی در اطراف چرخاند، همه طرفی مشغول بگو و بخند بودند، بی تفاوت سمت صندلی اش رفت و پشت میزش نشست.
کمی بعد معلم اومد و همه کتاب هاشون رو باز کردن.
و چند ساعت بعد با رفتنش کتاب ها هم بسته شد.
گوشی اش رو از کیفش بیرون آورد و بی هدف صفحه رو بالا پایین میکرد، پیامی نخوانده از طرف « آنا» تنها و بهترین دوستش دریافت کرده بود :
_ « لوسیا من امروز مدرسه نمیام، هوام رو داشته باش ^_^ »
نیشخندی زد و زیر لب گفت: ای عوضی.
خواست گوشی اش رو داخل کیفش بذاره، اما با صدای « دینگ» مانند، گوشیش ناگهان روشن شدن.
با تعجب به صفحه اش زل زد.
همزمان همان صدا از گوشی همهی بچه ها بلند شد، و صفحه ها باز شدند.
خطی باریک میان ابرو هایش نقش بست.
با خودش زمزمه کرد:
_ وای، باز شروع شد!
اپلیکیشنی به اسم « هشدار قرمز»
با پشت داستانیِ ترسناک، یک اخطار آگاهانه، و قانونی دست نوشته که کل دبیرستان رو احاطه کرده بود.
ناگهان نوتیفیکیشن های بسیاری با صدایی ضعیف، صفحهی "چتِ عمومی" را ترکاندند. گروه چتی که فقط متعلق به اون اپلیکیشن بود که همهی مدرسه داخلش عضو بودن:
_« بعدی کیه؟!»
_ « نمیدونم، ولی انگار یه پسره»
_ « وای بیصبرانه منتظرم هاها»
_« گندش بزنن امروز قرار بود چرت بزنم، آه»
_« یعنی چه گوهی خورده که انتخاب شده؟»
_ « هاها، هر کی درست حدس بزنه ناهار مهمون منه»
_ « بنظرم الکل داده بالا، هاهاها»
_ « قراره خوش بگذره!»
پیام ها پشت سر هم بیشمار ظاهر میشدند.
و بعد..
کلمهی آخر، با رنگی قرمز نمایان شد:
« اجازه صادر شد.»
کلمه ای که اجازه میداد کل مدرسه، با هدفی که انتخاب شده، هر کاری دلشون میخواد بکنن.
و بعد یک عکس به صورت ناشناس به صفحه چت فرستاده شد.
عکس یک پسر، که انگار سال پایینی بود.
نفسی بیرون داد و گوشی رو خاموش کرد و کنار گذاشت.
لوسیا هرگز خودش رو قاتی نمیکرد، در سکوت مینشست و نتايج رو از چت میخوند با عکسی وحشتناکی از همان فرد منتخب که به چت فرستاده میشد.
معلم ها، معاون ها، و حتی مدیر هیج گونه حق دخالت در رخ داد «هشدار قرمز» رو نداشتند!
دقیقه ای نکشید که کلاس خالی از هیاهو شد.
همگی با شیطنت و بی رحمی به دنبال طعمه ی جدید رفته بودن.
ادامه دارد...
- ۲.۷k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط