لوسیا خسته و سست شده قدم های آرامش رو در جاده میفشرد و سمت ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴².
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا، خسته و سست شده، قدم های آرامش رو در جاده میفشرد و سمت خونه راه میرفت، ذهنش هنوز از اتفاقات امروز، حرف ها، ویدئو، خنده های تحقیر کننده، نگاه های سوراخ کننده، و اون رفتار ناگهانی جونگکوک، که هم گیجش کرده بود هم عصبانی، حتی اگر اون ویدئو کار جونگکوک نباشه، شروع کننده این قضیه خودش بود، واسه همین هیچوقت قرار نبود ازش بگذره.
قطره آبی ناگهان از بالای سرش روی بینیش سقوط کرد، سریع پلک زد و سرش رو به آسمان سوق داد و نگاه کرد، وقتی قطرهی دیگر روی چشمش افتاد، سریع نگاهش رو گرفت و زیر لب گفت:
_ وای بارون!
نگاهی به اطراف کرد، و شروع به دویدن کرد، هر لحظه که از مدرسه دور تر میشد، بارون شدید تر روی اندام و کوله اش میکوبید.
.
.
.
نفس زنان جلوی خونه اش ایستاد، کمی نفس عمیقی کشید تا نفسش منظم بشه، بعد دستش رو بلند کرد و چند تقه به در کوبید و منتظر موند.
دقیقه ای نکشید که مادرش در رو باز کرد و به لوسیا خیره شد:
_ دختر خیسِ آب شدی، بجنب بیا داخل!
لوسیا لبخند ریزی زد و سریع داخل خونه شد، کوله اش رو روی زمین انداخت و خودش رو روی کاناپه کرمی رنگشان پرت کرد.
ناگهان مادرش بلند گفت: کوله ات رو همونطور خیس روی زمین ننداز دختر!
لوسیا چشماشو بست و غرغر کنان گفت:
_ برمیدارم، فقط یکم نفس تازه کنم!
کمی بعد بلند شد و خسته سمت کوله اش رفت و برش داشت، سمت اتاقش قدم گذاشت.
کوله اش رو روی میزه تحریرش گذاشت و بعد باز کردن زیپش، گوشیش رو بیرون کشید.
اما ناگهان، گوشیش به شدت ویبره رفت، تند و پشت سر هم.
با تعجب بازش کرد که فهمید از چتِ عمومیه، انگشتش رو روی صفحه کشید و واردش شد.
با دیدن انبوهی از پیام ها، که زیر ویدیو خودش ریپ خورده بودن، تعجبش بیشتر شد.
تند شروع به خوندن کرد:
_«پشمام ویدئو رو!»
_« لعنتی من امروز مدرسه نبودم، هاه»
_« این دختره عجب زندگی سختی داره، هاها»
_« بیچاره، هاهاها»
_« هی، من الان اینو دیدم، چه خبر شده!»
_« وایِ من هاهاها. چقدر رقت انگیز »
چهرهاش از پیام ها در هم رفت، اما ادامه داد
که بعد ناگهان، عکسش آهسته روی صفحه بالا اومد، که زیرش نوشته بود:
« پایانه هشدار قرمز، برای لوسیا مارتینز»
چشماش رو آهسته بست، دیگه تموم شد، اما این پیام هارو نتونست هضم کنه.
همیشه بعد اینکه هدف رو به اوجِ ضعف میکشانند، اپلیکیشن عکسی صادر میکنه و زیرش پایانه هشدارش رو صادر میکنه.
اما بعد اتفاقات، یه ضربهی روحی، روانی، یا حتی جسمی، با فرد همراه میمونه!
ادامه دارد...
نت ندارم، اگه وصل شدم یا خريدم، تا شب میفرستم بقیه رو، حمایت یادتون نره.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا، خسته و سست شده، قدم های آرامش رو در جاده میفشرد و سمت خونه راه میرفت، ذهنش هنوز از اتفاقات امروز، حرف ها، ویدئو، خنده های تحقیر کننده، نگاه های سوراخ کننده، و اون رفتار ناگهانی جونگکوک، که هم گیجش کرده بود هم عصبانی، حتی اگر اون ویدئو کار جونگکوک نباشه، شروع کننده این قضیه خودش بود، واسه همین هیچوقت قرار نبود ازش بگذره.
قطره آبی ناگهان از بالای سرش روی بینیش سقوط کرد، سریع پلک زد و سرش رو به آسمان سوق داد و نگاه کرد، وقتی قطرهی دیگر روی چشمش افتاد، سریع نگاهش رو گرفت و زیر لب گفت:
_ وای بارون!
نگاهی به اطراف کرد، و شروع به دویدن کرد، هر لحظه که از مدرسه دور تر میشد، بارون شدید تر روی اندام و کوله اش میکوبید.
.
.
.
نفس زنان جلوی خونه اش ایستاد، کمی نفس عمیقی کشید تا نفسش منظم بشه، بعد دستش رو بلند کرد و چند تقه به در کوبید و منتظر موند.
دقیقه ای نکشید که مادرش در رو باز کرد و به لوسیا خیره شد:
_ دختر خیسِ آب شدی، بجنب بیا داخل!
لوسیا لبخند ریزی زد و سریع داخل خونه شد، کوله اش رو روی زمین انداخت و خودش رو روی کاناپه کرمی رنگشان پرت کرد.
ناگهان مادرش بلند گفت: کوله ات رو همونطور خیس روی زمین ننداز دختر!
لوسیا چشماشو بست و غرغر کنان گفت:
_ برمیدارم، فقط یکم نفس تازه کنم!
کمی بعد بلند شد و خسته سمت کوله اش رفت و برش داشت، سمت اتاقش قدم گذاشت.
کوله اش رو روی میزه تحریرش گذاشت و بعد باز کردن زیپش، گوشیش رو بیرون کشید.
اما ناگهان، گوشیش به شدت ویبره رفت، تند و پشت سر هم.
با تعجب بازش کرد که فهمید از چتِ عمومیه، انگشتش رو روی صفحه کشید و واردش شد.
با دیدن انبوهی از پیام ها، که زیر ویدیو خودش ریپ خورده بودن، تعجبش بیشتر شد.
تند شروع به خوندن کرد:
_«پشمام ویدئو رو!»
_« لعنتی من امروز مدرسه نبودم، هاه»
_« این دختره عجب زندگی سختی داره، هاها»
_« بیچاره، هاهاها»
_« هی، من الان اینو دیدم، چه خبر شده!»
_« وایِ من هاهاها. چقدر رقت انگیز »
چهرهاش از پیام ها در هم رفت، اما ادامه داد
که بعد ناگهان، عکسش آهسته روی صفحه بالا اومد، که زیرش نوشته بود:
« پایانه هشدار قرمز، برای لوسیا مارتینز»
چشماش رو آهسته بست، دیگه تموم شد، اما این پیام هارو نتونست هضم کنه.
همیشه بعد اینکه هدف رو به اوجِ ضعف میکشانند، اپلیکیشن عکسی صادر میکنه و زیرش پایانه هشدارش رو صادر میکنه.
اما بعد اتفاقات، یه ضربهی روحی، روانی، یا حتی جسمی، با فرد همراه میمونه!
ادامه دارد...
نت ندارم، اگه وصل شدم یا خريدم، تا شب میفرستم بقیه رو، حمایت یادتون نره.
- ۲.۴k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط