فیک جداناپذیر پارت

فیک جداناپذیر پارت 64
جونگ کوک: چشم پرنسس کوچولو اما احیانا اینو از قلم ننداختی که...
دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو به بدن خوش تیکه و گرمش چسبوند و سرشو سمت گردنم فرو برد تا به گوشم رسید نفسای گرمش که پوستمو لمس می کرد باعث قلقلکم می شد و همینجور دیوونم می کرد
شبا بجای اینکه جدا از هم بخوابیم تو اتاق من روی یه تخت با هم...
بیشتر صداشو دیپ و عمیق کرد خیلی هات شده بود
تو بغل من بخوابی؟ اون وقت بجای گفتن کلمه ی شب بخیر یه کاری می کنم که شبا نتونی راحت بخوابی منظورمو که میفهمی پرنسس کوچولو
از حرفش مو به تنم سیخ شد داشت به جاهای خطرناک میکشید که تا خواستم ازش جدا شم که از پشت اینبار محکم تر منو گرفت و به بدنش چسبوند
می تونستم سیکس پک هاشو از پشت بدنم حس کنم که سرشو بیشتر سمت گلوم فرو برد طوری که لباش کم و پیش پوستمو لمس می کردن
جونگ کوک: چی شد انقدر سریع جا زدی؟ فکر می‌کنی شبا تو بستر تنهاییم بدون حس کردم وجود تو بدون حس کردم لمس کردنت کنار بدنم چطوری به سر می برم؟ وقتی تو راحت گرفتی خوابیدی من از شب تا صبح منتظر می مونم تا تو تختت مهمون شم
یعنی اون می خواست منو مهمون شب هاش کنه تا کنار هم تو بغل هم بخوابیم و....؟ این همون جونگ کوکی بود که اون روز بخاطر یه عکس گفت که نمی خواد منو ببینه؟ چطوری الان انقدر تغییر کرده؟
با بند انگشتش چونمو گرفت طوری که لب هامون تو چند میلی متری هم قرار گرفت یعنی اون می خواست که الان شروع کنه؟ ولی من اما من هنوز آمادگیش رو ندارم یعنی نمی دونم این کار درسته یا نه آخه اون ۱۰ سال از من بزرگ تره و من ازش خیلی کوچیک ترم
تا خواست کارشو شروع کنه و به لبام برسه سریع سرمو طرف مخالفش کردم تا این کارو نکنه
جونگ کوک: تا کی می خوای منتظرم بزاری؟ چرا نمی‌فهمی از منتظر موندن خسته شدم؟ چرا هربار سعی میکنی ازم فرار کنی؟
ات: فعلا هنوز آماده نیستم فقط یکم دیگه منتظر بمون نیاز به یکم زمان دارم
جونگ کوک: برای چی هنوز آماده نیستی چی باعث شده که نیاز به زمان بیشتری داشته باشی؟
ات: چون من از تو ۱۰ سال کوچیک ترم نمیشه که با هم...
جونگ کوک: برام مهم نیست چون سن فقط یه عدده مهم اینکه که من تو رو می خوام
حق داشت ولی منم هنوز آمادگیش رو نداشتم
دیدگاه ها (۲۱)

فیک جداناپذیر پارت 65از زبان اتسعی کردم دستاشو که دورم حلقه ...

فیک جداناپذیر ادامه پارت ۶۵از زبان اتتو همین حین میلی بازومو...

فیک جداناپذیر پارت ۶۳از زبان اتتا شب منتظر موندیم تا جونگ کو...

فیک جداناپذیر پارت ۶۲از زبان اتبرای اینکه از فکر مرگ پدرم و ...

ارمان عشق و نفرت پارت 5صبح شد آت خیلی درد داشت کوک رفت غذا پ...

تهیونگ : تو که اونجوری فکر نمیکنی  جونگ کوک : دقیقا همونجوری...

black flower(p,317)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط