میران ویو
🚓𝕣𝕦𝕥𝕙𝕝𝕖𝕤𝕤 𝕡𝕠𝕝𝕚𝕔𝕖 𝕠𝕗𝕗𝕚𝕔𝕖𝕣🚔
𝕡𝕒𝕣𝕥¹⁶
میران ویو
با تهیونگ رفتم تو حیاط و نشتیم رو میز و صندلی تو حیاط
=چی شده؟
تهیونگ. ببین درباره جونگکوکه
=ها؟ چیزی شده
تهیونگ. نه ببین من همچی رو میدونم خب
= واقعا؟
تهیونگ. نمی خوام زیاد این مکالمه رو طولانی کنم فقط چند چیز درمورد کوک می خوام بهت بگم که یه موقع تو دردسر نیوفتی
=خب
تهیونگ. به زودی قراره با کوک ازدواج کنی وقتی که ازدواج کردین خب طبیعتا میرین تو یه خونه مشترک زندگی میکنین
=خب آره
& یه چیزی بهت میگم آویزه گوشت کن، خیلی تو زندگی شخصی کوک پرسه نزن چون اگه زیاد تو زندگیش دخالت کنی ممکنه بزنه به سیم آخر
=آها
&راستی، اگه کاراش و رفتارش مثل همیشه نبود بهم بگو چون اون در صورتی تغییر میکنه که عاشق شده باشه حالا چه عاشق تو چه عاشق کسه دیگه، اگه یه موقع کاراش مثل همیشه نبود بیا بهم بگو، خدا رو چه دیدی شاید اصلا عاشق یکی دیگه شده بود
=اونم مگه عاشق میشه با این اخلاقش؟
&حتی ربات های بی احساسی که فقط برای کارای مشخص از پیش تعیین شده ساخته شدن هم میتونه احساساتش رو پیدا کنه دیگه چه برسه به یه انسان
=عجبببب
&حالا برو که جنی شک میکنه
=آها اوکی پس من رفتم
برگشتم به اتاق جنی و دیگه خوابیدیم
(فردا)
از خواب که بیدار شدم لباسام رو پوشیدم و برگشتم خونه و بعدش هم رفتم کافه چون کسه دیگه ای نبود
امروز روز خلوتی بود و منم خیلی خسته بودم و نمیدونم کی روی یکی از صندلی های میز مشتری خوابم برده بود
؟. میران....آهای دختر پاشو
سرم رو از رو میز بلند کردم و تا چشمام رو باز کردم جونگکوک رو دیدم که کرک و پرم ریخت و از روی صندلی رو زمین افتادم
=آخخخ کمرم شکست
جونگکوک دستش رو طرف من گرفت و منم دستش رو گرفتم و از رو زمین پا شدم
~ یه دونه سفارش همیشگیم با یه آمریکانو و یه اسپرسو
همون لحظه دو نفر دیگه اومدن داخل کافه که لباس پلیس تنشون بود
=باشه الان میرم آماده میکنم
رفتم تو آشپزخونه کافه و شروع کردم به آماده کردن سفارشا
روم رو که برگردونم دلم ریخت
جونگکوک اومده بود تو آشپزخونه
=میشه اینجوری نکنی آخر سکته میکنم، اصلا کی اومدی داخل
~خب حالا انقدر غر نزن ، ببین اون دو نفری که با من اومدن دوتا از دوستامن و افسر های بخش های مختلف پس سوتی نمیدی که رابطمون الکیه چون اونا اومدن که به ظاهر زن داداششون رو ببینن
=آها حله
جونگکوک رفت و من یه نفس راحت کشیدم
این بشر چه جور آدمیه آدم انقدر ازش میترسه ایششش
جونگکوک ویو
جین و جیمین من رو خفه کرده بودن که بیان کافه تا میران رو ببینن و منم اونارو آوردم
بعد چند دیقه میران سفارش مارو آورد
سینی رو گذاشت رو میز و سفارش من رو با یه لبخند گذاشت جلوم
=بیا عشقم اینم سفارشت
~مرسی عزیزم
(ادامه توی کامنتا)
𝕡𝕒𝕣𝕥¹⁶
میران ویو
با تهیونگ رفتم تو حیاط و نشتیم رو میز و صندلی تو حیاط
=چی شده؟
تهیونگ. ببین درباره جونگکوکه
=ها؟ چیزی شده
تهیونگ. نه ببین من همچی رو میدونم خب
= واقعا؟
تهیونگ. نمی خوام زیاد این مکالمه رو طولانی کنم فقط چند چیز درمورد کوک می خوام بهت بگم که یه موقع تو دردسر نیوفتی
=خب
تهیونگ. به زودی قراره با کوک ازدواج کنی وقتی که ازدواج کردین خب طبیعتا میرین تو یه خونه مشترک زندگی میکنین
=خب آره
& یه چیزی بهت میگم آویزه گوشت کن، خیلی تو زندگی شخصی کوک پرسه نزن چون اگه زیاد تو زندگیش دخالت کنی ممکنه بزنه به سیم آخر
=آها
&راستی، اگه کاراش و رفتارش مثل همیشه نبود بهم بگو چون اون در صورتی تغییر میکنه که عاشق شده باشه حالا چه عاشق تو چه عاشق کسه دیگه، اگه یه موقع کاراش مثل همیشه نبود بیا بهم بگو، خدا رو چه دیدی شاید اصلا عاشق یکی دیگه شده بود
=اونم مگه عاشق میشه با این اخلاقش؟
&حتی ربات های بی احساسی که فقط برای کارای مشخص از پیش تعیین شده ساخته شدن هم میتونه احساساتش رو پیدا کنه دیگه چه برسه به یه انسان
=عجبببب
&حالا برو که جنی شک میکنه
=آها اوکی پس من رفتم
برگشتم به اتاق جنی و دیگه خوابیدیم
(فردا)
از خواب که بیدار شدم لباسام رو پوشیدم و برگشتم خونه و بعدش هم رفتم کافه چون کسه دیگه ای نبود
امروز روز خلوتی بود و منم خیلی خسته بودم و نمیدونم کی روی یکی از صندلی های میز مشتری خوابم برده بود
؟. میران....آهای دختر پاشو
سرم رو از رو میز بلند کردم و تا چشمام رو باز کردم جونگکوک رو دیدم که کرک و پرم ریخت و از روی صندلی رو زمین افتادم
=آخخخ کمرم شکست
جونگکوک دستش رو طرف من گرفت و منم دستش رو گرفتم و از رو زمین پا شدم
~ یه دونه سفارش همیشگیم با یه آمریکانو و یه اسپرسو
همون لحظه دو نفر دیگه اومدن داخل کافه که لباس پلیس تنشون بود
=باشه الان میرم آماده میکنم
رفتم تو آشپزخونه کافه و شروع کردم به آماده کردن سفارشا
روم رو که برگردونم دلم ریخت
جونگکوک اومده بود تو آشپزخونه
=میشه اینجوری نکنی آخر سکته میکنم، اصلا کی اومدی داخل
~خب حالا انقدر غر نزن ، ببین اون دو نفری که با من اومدن دوتا از دوستامن و افسر های بخش های مختلف پس سوتی نمیدی که رابطمون الکیه چون اونا اومدن که به ظاهر زن داداششون رو ببینن
=آها حله
جونگکوک رفت و من یه نفس راحت کشیدم
این بشر چه جور آدمیه آدم انقدر ازش میترسه ایششش
جونگکوک ویو
جین و جیمین من رو خفه کرده بودن که بیان کافه تا میران رو ببینن و منم اونارو آوردم
بعد چند دیقه میران سفارش مارو آورد
سینی رو گذاشت رو میز و سفارش من رو با یه لبخند گذاشت جلوم
=بیا عشقم اینم سفارشت
~مرسی عزیزم
(ادامه توی کامنتا)
- ۳.۴k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط