{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوای فنوت

اوای فنوت
Part =۱۳


مرحله چهارم - رقص درباری

(تالار آینه‌ها، شب)

تالار آینه‌ها امشب مثل افسانه‌ها بود. هزاران شمع، گل‌های تازه، یه ارکستر کامل. همه نجیب‌زاده‌های فرانسه و ایتالیا جمع شده بودن. پادشاه فرانسه با تاج جدیدش روی تخت نشسته بود. تهیونگ لباس مخملی مشکی پوشیده بود، با یه ردای طلایی روی شونه‌هاش. موهاش رو بسته بود پشت سر. خوشگل‌تر از همیشه.

قانون مسابقه: هر پرنسس باید با تهیونگ یک رقص بکنه. هر کی بهترین هماهنگی رو با تهیونگ داشته باشه، برنده‌ست. موسیقی زنده، توسط بهترین نوازنده‌های فرانسه.

اولین نفر کلود. با لباس قرمز آتشی اومد جلو. یه عالمه جواهرات، آرایش سنگین. تهیونگ دستش رو دراز کرد، کلود گرفت. رقص شروع شد. کلود سعی می‌کرد همه نگاه‌ها رو به خودش جلب کنه. زیادی تند می‌رفت، زیادی پرتحرک. انگار نه با تهیونگ، بلکه برای جمع می‌رقصید. تهیونگ بی‌حوصله بود. موسیقی که تموم شد، کلود پرسید: "چطور بود؟" تهیونگ گفت: "خیلی بود." کلود نفهمید یعنی چی.

دومین نفر الیزابت. یه لباس سبز زمردی پوشیده بود. آروم و باوقار اومد جلو. رقصش کلاسیک و درست بود، ولی سرد. انگار طبق کتاب پیش می‌رفت، نه از ته دل. تهیونگ چند بار سعی کرد باهاش حرف بزنه، ولی الیزابت فقط نگاه به زمین می‌کرد. موسیقی تموم شد، تهیونگ گفت: "ممنون." الیزابت رفت کنار.

سومین نفر ماری. با لباس صورتی و گل‌های توی موهاش. ترسو و خجالتی بود. دستش می‌لرزید توی دست تهیونگ. تهیونگ گفت: "چشمات رو ببند. فقط به موسیقی گوش کن." ماری چشماش رو بست. برای چند ثانیه واقعاً رقصید، از ته دل. ولی بعد دوباره ترسید و اشتباه کرد. تهیونگ بهش گفت: "تو استعداد داری. فقط باید اعتماد به نفس پیدا کنی." ماری ذوق‌زده شد.

چهارمین نفر آن. با لباس نارنجی و کفشای قرمز. اومد جلو و گفت: "من که بلد نیستم رقصم، بیا یه چیزِ دیگه بکنیم!" تهیونگ خندید: "مثلاً چی؟" آن گفت: "نمی‌دونم، مسابقه دو؟" همه خندیدن. تهیونگ گفت: "مرحله رو بهت می‌دم. برو کنار."

نوبت به ایزابل رسید.

موسیقی عوض شد. یه آهنگ آروم و غمگین، با نوای نی. ایزابل با یه لباس آبی آسمونی اومد جلو، مثل خود آسمون. موهاش باز بود، یه تاج کوچیک گل یاس توی موهاش. هیچ جواهری نداشت، هیچ آرایشی. فقط خودش بود. واقعی.

تهیونگ نفسش بند اومد. ایزابل دستش رو دراز کرد، تهیونگ گرفت. دستش گرم و نرم بود. شروع کردند به رقصیدن.

اما این رقص فرق می‌کرد با بقیه. انگار نه دو نفر، بلکه یه روح بودن. چرخ می‌زدند، نزدیک می‌شدند، دور می‌شدند. چشم توی چشم. هیچکدوم به جای دیگه نگاه نمی‌کرد. فقط به هم.

ایزابل لبخند می‌زد، تهیونگ هم. بدون اینکه حرف بزنند، حرف می‌زدند. بدون اینکه ببوسند، می‌بوسیدند. با نگاه.

آهنگ داشت تموم می‌شد. آخرین نت، ایزابل رفت روی نوک پاشنه‌هاش، صورتش نزدیک صورت تهیونگ شد. تهیونگ نفسش رو حبس کرد. ایزابل آهسته گفت: "این لحظه رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم... حتی اگه آخرش با من ازدواج نکنی."

تهیونگ گفت: "اگه به تو نرسم، با هیچکی ازدواج نمی‌کنم."

همه کف زدن. ارکستر تشویق شدن. پادشاه فرانسه بلند شد و گفت: "برنده این مرحله... ایزابل."

ایزابل تعظیم کرد و رفت بیرون. تهیونگ تا در رفتن نگاهش کرد. می‌دونست که فردا آخرین مرحله‌ست. و بعد از اون... یا ایزابل مال خودش می‌شه، یا هیچکس.

---

اون شب، توی باغ قصر

تهیونگ نمی‌تونست بخوابه. اومده بود توی باغ قدم بزنه. ماه کامل بود، ستاره‌ها می‌درخشیدند. یه دفعه صدای نی شنید. صدای غمگین، آشنا.

رفت سمتش. ایزابل زیر اون درخت بلوط نشسته بود و نی می‌زد. اشک توی چشماش بود.

تهیونگ رفت کنارش نشست. "چرا گریه می‌کنی؟"

ایزابل نی رو گذاشت کنار. "می‌ترسم."

"از چی؟"

"از فردا. از مسابقه تیراندازی. من بلد نیستم تیر بزنم. و از اینکه... اگه برنده نشم، دیگه نمی‌تونم ببینمت."

تهیونگ دستش رو گذاشت روی دست ایزابل. "من کمکت می‌کنم. الان. بیا بریم تمرین."

ایزابل با تعجب نگاهش کرد: "الان؟ نصف شبه؟"

تهیونگ بلند شد و دستش رو دراز کرد: "الان. بیا."

---

ادامه دارد......
دیدگاه ها (۴)

آوی فنوتPart =۱۴مرحله پنجم - تیراندازی و شمشیرزنی (نبرد نهای...

اوای فنوت Part =۱۵ایزابل اشک توی چشماش جمع شد. دوید سمت تهیو...

اوای فنوتPart =۱۲مرحله سوم - نبرد هوش (شطرنج)(تالار خصوصی پا...

اوای فنوتPart =11مرحله دوم - مسابقه شعر و موسیقی(تالار آینه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط