{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت آخر

پارت آخر
اتو به سمته خودش برگردوند

تهیونگ: بیبی میدونم خیلی زیاده روی کردم.. میشه یه فرصت دیگه بهم بدی؟

ات یه پوزخند عمیق زد

ات: فقط رفتار؟؟

تهیونگ از ات فاصله گرفت و با تعجب بهش خیره شد

تهیونگ: منظورت چیه ؟

ات به تهیونگ نزدیک شد و با بغض و عصبانیت تو چشمای تهیونگ نگا کرد و لب زد

ات: تو..توی اون مصاحبه ی لعنتی عمدا به دخترای هرزه اونجا نزدیک می‌شدی..ح..حتا لپ یکیشونو بوسیدی..گذاشتی بدنتو لمس کنن و بغلت کنن

تهیونگ که تازه فهمیده بود ات چرا انقدر عصبانیه سیع کرد خندشو کنترل کنه و صورتشو نزدیکه صورت ات برد

تهیونگ: چیه؟..نکنه بیبیه من حسودی کرده؟

ات: هه... حسودی در مقابل حسی که دارم هیچی نیس... اگه خودمو کنترل نمیکردم الان با جنازه هاشون میومدم خونه

تهیونگ دیگه نتونست خندشو کنترل کنه و زد زیره خنده

ات: به چی میخندی؟

تهیونگ:بیبی...قلبم...ذهنم..نفسم..روحم متعلق به توعه

ات: ج..جدی میگی ؟( ذوق)

تهیونگ: اوهوممم

ات: هعی.. باشه بخشیدمت ولی اگه دوباره به یکی دیگه نزدیک بشی میشم قاتل

تهیونگ: چشم

تهیونگ انقدر به صورت ات نزدیک شود که اگه حرف میزد لباشون به هم میخورد

تهیونگ: اجازه هست؟!

ات با خجالت سرشو به معنیه تایید تکون داد ، تهیونگ شروع کرد به مک زدن لبای ات، ازش فاصله گرفت و اتو براید استایل بغل کرد و به سمته اتاق برد ( اصمات توی کامنتا)
دیدگاه ها (۳۲)

خیلی ازتون دلخور شدممن این همه وقت میزارم و رمان مینویسم که ...

جیمین: نمیخام صداتو بشنوم ساکت شووووو ( عربدع) ات: خفه شوووو...

پارت¹ات نشست رو مبل ، با مرور اتفاقات چند دقیقه پیش یه بغضه ...

پارت آخرویو اتکه از دماغم خون اومد سریع به سمته آشپزخونه رفت...

پارت ⁴که یهو تهیونگ اومد پیششونتهیونگ: مامانم یه مهمونی آماد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط