پارت²
پارت²
ویو ات
که از دماغم خون اومد سریع به سمته آشپزخونه رفتم و سیع کردم خودمو آروم کنم چون گریه هام متوقف نمیشدن و نمیتونستم جایی رو ببینم که یهو دسته یه نفر دورم حلقه شد
ویو یونگی
با اینکه چشمامو بسته بودم ولی بیدار بودم و خواستم بلند شم که ات با بدو بدو به سمته آشپزخونه رفت راستش نگران شودم ولی اهمیت ندادم و بلند شدم که صدای گریش متوقفم کرد، نمیتونستم ببینم گریه میکنه رفتم تو آشپزخونه که دیدم خون دماغ شده و به خاطره گریه هاش نمیتونه جایی رو ببینه قلبم شکست سریع بغلش کردم و کمکش کردم
ات با بهت به سمته یونگی برگشت و یادش رفت خون دماغ شده
یونگی: یااا...چرا مواظب خودت نیستی... نمیگی اگه چیزیت بشه من باید چیکار کنم هوم؟
ات: ت..تو چرا اینجایی؟ مگه خواب نبودی ؟؟
یونگی: اینا مهم نیس ببینم خوبی؟ هوم؟
ات دوباره گریش گرفت محکم یونگی رو بغل کرد و با دستای کوچولوش به بازوی یونگی مشت میزد
ات: هق... خیلی بدی یونگی...هق..هق ( گریه شدید)
یونگی:هیسس عروسکم آروم باش
ات: چرا بهم سیلی زدی هوم؟...هق..هق...هنوزم درد میکنه ( گریه)
یونگی جای سیلی رو بوسید
یونگی: ببخشید که دست روت بلند کردم یه لحظه کنترلمو از دست دادم
ات دوباره به بازوی یونگی مشت میزد که یونگی خندش گرفت
ات: یااا چرا میخندی؟( گریه)
یونگی: فسقلیه من چرا اخه به بازوم مشت میزنی؟( خنده)
ات: با کی بودی فسقلی؟🤨🔪
یونگی: عاامممم با شما👈👉
ات با دمپایی افتاد دنباله یونگی و وقتی خسته شد دراز کشید رو مبل
ات: واییی چقدر خسته شو....
یونگی نزاشت حرف بزنه و خیمه زد رو ات و لباشو محکم روی لبای ات گذاشت
چند مین بعد
یونگی از لباش جدا شد و محکم اتو بغل کرد
یونگی: مرسی که هستی عروسکم
ات: توعم همین طور
پایان...
چطور بود ؟
ویو ات
که از دماغم خون اومد سریع به سمته آشپزخونه رفتم و سیع کردم خودمو آروم کنم چون گریه هام متوقف نمیشدن و نمیتونستم جایی رو ببینم که یهو دسته یه نفر دورم حلقه شد
ویو یونگی
با اینکه چشمامو بسته بودم ولی بیدار بودم و خواستم بلند شم که ات با بدو بدو به سمته آشپزخونه رفت راستش نگران شودم ولی اهمیت ندادم و بلند شدم که صدای گریش متوقفم کرد، نمیتونستم ببینم گریه میکنه رفتم تو آشپزخونه که دیدم خون دماغ شده و به خاطره گریه هاش نمیتونه جایی رو ببینه قلبم شکست سریع بغلش کردم و کمکش کردم
ات با بهت به سمته یونگی برگشت و یادش رفت خون دماغ شده
یونگی: یااا...چرا مواظب خودت نیستی... نمیگی اگه چیزیت بشه من باید چیکار کنم هوم؟
ات: ت..تو چرا اینجایی؟ مگه خواب نبودی ؟؟
یونگی: اینا مهم نیس ببینم خوبی؟ هوم؟
ات دوباره گریش گرفت محکم یونگی رو بغل کرد و با دستای کوچولوش به بازوی یونگی مشت میزد
ات: هق... خیلی بدی یونگی...هق..هق ( گریه شدید)
یونگی:هیسس عروسکم آروم باش
ات: چرا بهم سیلی زدی هوم؟...هق..هق...هنوزم درد میکنه ( گریه)
یونگی جای سیلی رو بوسید
یونگی: ببخشید که دست روت بلند کردم یه لحظه کنترلمو از دست دادم
ات دوباره به بازوی یونگی مشت میزد که یونگی خندش گرفت
ات: یااا چرا میخندی؟( گریه)
یونگی: فسقلیه من چرا اخه به بازوم مشت میزنی؟( خنده)
ات: با کی بودی فسقلی؟🤨🔪
یونگی: عاامممم با شما👈👉
ات با دمپایی افتاد دنباله یونگی و وقتی خسته شد دراز کشید رو مبل
ات: واییی چقدر خسته شو....
یونگی نزاشت حرف بزنه و خیمه زد رو ات و لباشو محکم روی لبای ات گذاشت
چند مین بعد
یونگی از لباش جدا شد و محکم اتو بغل کرد
یونگی: مرسی که هستی عروسکم
ات: توعم همین طور
پایان...
چطور بود ؟
- ۲۰۰
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط