مالِ من
مالِ من
پارت ۸ | اعتماد... مُرده بود.
سه روز...
سه روز گذشته بود.
اما...
لینو هنوز حتی یک لحظه هم...
ژولیت را از جلوی چشمش دور نمیکرد.
...
هر جا ژولیت میرفت...
دو محافظ پشت سرش بودند.
...
هر دری که باز میشد...
اول محافظها وارد میشدند.
بعد...
ژولیت.
...
و آخر...
لینو.
...
ژولیت دیگر حتی اعتراضی هم نمیکرد.
فقط...
ساکت شده بود.
...
همان شب...
یکی از افراد لینو با عجله وارد دفتر شد.
«رئیس.»
«جلسه اضطراریه.»
«همه منتظرن.»
...
لینو پرونده را بست.
آرام بلند شد.
نگاهش به ژولیت افتاد.
...
چند ثانیه...
فقط نگاهش کرد.
بعد به دست راستش گفت:
«همه بیرون.»
...
همه بدون سؤال...
از اتاق خارج شدند.
...
ژولیت آرام پرسید:
«چی شده؟»
...
لینو جواب نداد.
...
کشوی میز را باز کرد.
...
همان دستبند چرمی را بیرون آورد.
...
رنگ از صورت ژولیت پرید.
«نه...»
...
«خواهش میکنم...»
...
لینو آرام جلو آمد.
دست ژولیت را گرفت.
...
این بار...
نه با خشم.
نه با عجله.
...
اما...
محکم.
...
ژولیت اشک توی چشمهایش جمع شد.
«قول میدم...»
«دیگه فرار نکنم...»
...
لینو برای اولین بار...
مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد.
...
«قول...»
...
«بعد از فرارت...»
...
«دیگه ارزشی نداره.»
...
آرام...
دستبند را دور مچ ژولیت بست.
...
سر دیگرش را...
به پایهی فلزی تخت خودش قفل کرد.
تق!
...
ژولیت به دستش خیره ماند.
...
«تو...»
«داری منو زندانی میکنی...»
...
لینو خیلی آرام کت مشکیاش را پوشید.
اسلحهاش را داخل غلاف گذاشت.
...
بدون اینکه برگردد گفت:
«نه.»
...
«دارم مطمئن میشم...»
...
«وقتی برگردم...»
...
«هنوز اینجایی.»
...
ژولیت با بغض گفت:
«من آدمم...»
...
«وسیله نیستم...»
...
چند ثانیه سکوت.
...
لینو دستش روی دستگیرهی در ماند.
اما...
برنگشت.
...
فقط یک جمله گفت.
...
«من...»
...
«همین اشتباه رو یک بار کردم.»
...
«بار دوم...»
...
«تکرارش نمیکنم.»
...
در بسته شد.
...
ژولیت تنها ماند.
...
دستش را چند بار کشید.
...
بیفایده بود.
...
اشکهایش آرام روی گونههایش سرازیر شدند.
...
زیر لب زمزمه کرد:
«ازت متنفرم...»
...
«ازت...»
...
«واقعاً متنفرم...»
...
همان لحظه...
پشت در...
لینو هنوز چند ثانیه ایستاده بود.
...
مشتش را آنقدر محکم گره کرده بود...
که بند انگشتهایش سفید شده بودند.
...
بعد...
چشمهایش را بست.
...
و برای رفتن به سختترین مأموریتش...
از عمارت خارج شد.
پارت ۸ | اعتماد... مُرده بود.
سه روز...
سه روز گذشته بود.
اما...
لینو هنوز حتی یک لحظه هم...
ژولیت را از جلوی چشمش دور نمیکرد.
...
هر جا ژولیت میرفت...
دو محافظ پشت سرش بودند.
...
هر دری که باز میشد...
اول محافظها وارد میشدند.
بعد...
ژولیت.
...
و آخر...
لینو.
...
ژولیت دیگر حتی اعتراضی هم نمیکرد.
فقط...
ساکت شده بود.
...
همان شب...
یکی از افراد لینو با عجله وارد دفتر شد.
«رئیس.»
«جلسه اضطراریه.»
«همه منتظرن.»
...
لینو پرونده را بست.
آرام بلند شد.
نگاهش به ژولیت افتاد.
...
چند ثانیه...
فقط نگاهش کرد.
بعد به دست راستش گفت:
«همه بیرون.»
...
همه بدون سؤال...
از اتاق خارج شدند.
...
ژولیت آرام پرسید:
«چی شده؟»
...
لینو جواب نداد.
...
کشوی میز را باز کرد.
...
همان دستبند چرمی را بیرون آورد.
...
رنگ از صورت ژولیت پرید.
«نه...»
...
«خواهش میکنم...»
...
لینو آرام جلو آمد.
دست ژولیت را گرفت.
...
این بار...
نه با خشم.
نه با عجله.
...
اما...
محکم.
...
ژولیت اشک توی چشمهایش جمع شد.
«قول میدم...»
«دیگه فرار نکنم...»
...
لینو برای اولین بار...
مستقیم توی چشمهایش نگاه کرد.
...
«قول...»
...
«بعد از فرارت...»
...
«دیگه ارزشی نداره.»
...
آرام...
دستبند را دور مچ ژولیت بست.
...
سر دیگرش را...
به پایهی فلزی تخت خودش قفل کرد.
تق!
...
ژولیت به دستش خیره ماند.
...
«تو...»
«داری منو زندانی میکنی...»
...
لینو خیلی آرام کت مشکیاش را پوشید.
اسلحهاش را داخل غلاف گذاشت.
...
بدون اینکه برگردد گفت:
«نه.»
...
«دارم مطمئن میشم...»
...
«وقتی برگردم...»
...
«هنوز اینجایی.»
...
ژولیت با بغض گفت:
«من آدمم...»
...
«وسیله نیستم...»
...
چند ثانیه سکوت.
...
لینو دستش روی دستگیرهی در ماند.
اما...
برنگشت.
...
فقط یک جمله گفت.
...
«من...»
...
«همین اشتباه رو یک بار کردم.»
...
«بار دوم...»
...
«تکرارش نمیکنم.»
...
در بسته شد.
...
ژولیت تنها ماند.
...
دستش را چند بار کشید.
...
بیفایده بود.
...
اشکهایش آرام روی گونههایش سرازیر شدند.
...
زیر لب زمزمه کرد:
«ازت متنفرم...»
...
«ازت...»
...
«واقعاً متنفرم...»
...
همان لحظه...
پشت در...
لینو هنوز چند ثانیه ایستاده بود.
...
مشتش را آنقدر محکم گره کرده بود...
که بند انگشتهایش سفید شده بودند.
...
بعد...
چشمهایش را بست.
...
و برای رفتن به سختترین مأموریتش...
از عمارت خارج شد.
- ۱۳۵
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط