رمان Part

رمان ،~~، Part {۶}

(صبح هتل/۹:۰۰/)

#دازایی

انگار دودل بود که بگه و یه لحظه یه غم و شادیه خاصی تو چشاش برق زد

چوویا: راستش......خیلی خوشحال بودم😼
اینکه دیگه تو به عنوان همکارم نبودی و مجبور نبودم خنگ بازیاتو تحمل کنم خیلی حس خوبی داشت ، و دارههه

دازایی: هوممم.....ادامه بده....دیگه چی؟(پوکر)

چوویا:....دوباره میپرستم....چرا داری اینو ازم میپرسی؟

دازایی:سوالمو با سوال جواب نده توروخودا

چوویا: احساس موفقیت ، شادی ، استرس

دازایی: استرس؟

چوویا: خب...چته مگه چیز عجیبی گفتم؟بعد از هفت سال همکاری با تو ....... نبودت یه حس عجیبی داشت....

دازایی: اون استرس نیس کوتوله وابستگیه⁦(⁠~⁠‾⁠▿⁠‾⁠)⁠~⁩

چوویا: من کو.......وابسته؟ به تو؟ شوخی نکن با من😂

دازایی: جدی میگم😂👍

چوویا: هه...نه بابا😂

دازایی: قراره برگردیم..پاشو وسیله هاتو جمع کن

چوویا: اوک

مطمئنم هرچی گفت دروغ بود😮‍💨😄

(اتوبوس/۹:۴۱/)

#دازایی

چوویا نشسته بود پیش من ، انگار خوابش میومد

دازایی: هوی هویج کوتوله بیداری؟

چوویا: ها؟ به کی میگی هویج کوتوله تمهههه💢💢؟

دازایی: به یه هویـــــــــــجِ کــــوتــــــولـــــــه⁦(⁠~⁠‾⁠▿⁠‾⁠)⁠~⁩

چوویا: خفههههههه عوضییییی💢

دازایی: ⁦(⁠~⁠‾⁠▿⁠‾⁠)⁠~⁩⁦〜⁠(⁠꒪⁠꒳⁠꒪⁠)⁠〜⁩

انگو بهمون چشم قرّه میرفت یجوری که داد میزد میگفت الان دوتاتونو خفه میکنم منم از لج اون هی صدامو میبردم بالا تر🌚😂

*یک ساعت بعد*

دازایی: عااااحححح هنوز نرسیدیییمممم؟

انگو: نه......

انگو میخواست جدی جدی خفه م کنه😂اوه یچیزی افتاده رو شونـ.... اوقیییی کوتوله خوابش برده سرشو گذاشته رو شونم حیح⁦⁦ヘ⁠(⁠ ̄⁠ω⁠ ̄⁠ヘ⁠)⁩

*گذر زمان تا رسیدن*

از اتوبوس پیاده شدیم و چوویا رو بردیم با انگو دم خونش اما....خوابه....بعدم منکه کلید خونشو ندارم....و......نمیدونم کلید کجاس معلوم نیس کجا قایمش کرده پسسسسسسسس....ها هااااا میبرمش خونه خودمـ...

انگو: ایناها کلیدش تو جیب کتشه

دازایی: عااااا ممنون که پیداش کردییی

انگو: چرا انگار میخوان شیر بدوشن ازت این چه قیافه ایه؟

دازایی: آخه یکم زیاد کمک کردی

انگو: هااا؟

دازایی: هیچی درو بازکن

انگو در خونشو باز کرد و منم بردمش تو اتاقش رو تخت گذاشتمشو تومدم بیرون که یدفعه رو اپن یچیزی توجهمو جلب کرد......چنتا بطری شراااابببب؟ بطری هارو برداشتم و انداختم تو سطل زباله یدونه ویسکی هم تو یخچال بود...اونم انداختم...

دازایی: معلوم نیس چندبار مست رفته سر ماموریت

که یدفعه یاد حرفاش افتادم ، یعنی جدی اونقدر ناراحت شده بود؟....بیخیاللللللل ، از خونه زدم بیرون و درو بستم و سمت خونه خودم راه افتادم انگو هم رفت مافیا تا بهشون بگه که ماموریت تموم شده و مدارکو بده به موری
کلیدو کردم تو در و درو باز کردم

...
دیدگاه ها (۱۱)

رمان ،~~، Part {7}(خونه چوویا ظهر/۲:۱۱/)#چوویا عااااااااا بد...

رمان ،~~، part {8}(گذر زمان تا رسیدن⁦(⁠ノ⁠◕⁠ヮ⁠◕⁠)⁠ノ⁠*⁠.⁠✧⁩#دا...

رمان ،~~، Part {۵}(شب سازمان/۹:۰۳/)#دازایی [بچه ها اونجایی ک...

رمان ،~~، (4) part«سازمان سگ های شکارچی/۶:۵۰/»#دازای داشتیم ...

پارت 2. خیانت

HENTAI :: SUKUKU

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط