آنقدر نشستیم که در حسرت دیدار
آنقدر نشستیم که در حسرت دیدار
آیینه ترک خورد و تو انگار نه انگار
چندی است که در خوابی و رؤیای بلندت
تا وقت سحر دیده مرا یکسره بیدار
یک عمر میان من و تو فاصله انداخت
سر سختی چشمان تو و این همه دیوار
من زنده ام اما شده ام مثل کسی که
در زلزله بر روی سرش ریخته آوار
قاضی شدی و حکم نوشتی و کشاندی
لیلایی من را چه صمیمانه سر دار
اما اگر از این منِ دیوانه بپرسند
هر بار به عاشق شدنم میکنم اقرار
من مثل زلیخا شده ام پیر تو ای عشق
هر آنچه حجاب است بیا یکسره بردار ...
آیینه ترک خورد و تو انگار نه انگار
چندی است که در خوابی و رؤیای بلندت
تا وقت سحر دیده مرا یکسره بیدار
یک عمر میان من و تو فاصله انداخت
سر سختی چشمان تو و این همه دیوار
من زنده ام اما شده ام مثل کسی که
در زلزله بر روی سرش ریخته آوار
قاضی شدی و حکم نوشتی و کشاندی
لیلایی من را چه صمیمانه سر دار
اما اگر از این منِ دیوانه بپرسند
هر بار به عاشق شدنم میکنم اقرار
من مثل زلیخا شده ام پیر تو ای عشق
هر آنچه حجاب است بیا یکسره بردار ...
- ۴۴۹
- ۱۴ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط