{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت رفاقت من و تو

حکایت رفاقت من و تو
حکایت قهوه ای ست
که امروز به یاد تو تلخ نوشیدم
که با هر جرعه اش بسیار اندیشیدم
که این طعم را دوست دارم یا نه...؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن
که انتظار تمام شدنش را نداشتم
و تمام که شد فهمیدم
باز هم قهوه میخواهم
حتی تلخِ تلخ...
دیدگاه ها (۱)

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

My professor Chapter:2Part:92انگشتمو روی اسمش گذاشتم و تماس ...

پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوهرزا برای چند لحظه خشکش زده بود....

خب کارلوی عزیزم امروز میشه سه ماه که دوستیم میدونی این سه ما...

واقعیتِ تلخ این است: من دیگر حوصله‌ی دوست داشته شدن ندارم. ن...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

ادامه پارت ۳۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط