پارت
پارت ۳
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
با صدای به شدت رومخ زنگ گوشیم بیدار شدم.آدم سحرخیزی هستم ولی ایندفعه واسه نوشتن تکالیف باکوگو نخوابیدم. خوبیش اینه که مدرسه ساعت 8 شروع میشه و الان ساعت شیشه...با خونسردیه کامل بلند شدم و رفتم دستشویی.بعد از انجام قسمت هایی لازمه و شستن دست و صورت و مسواک که فک کنم حدود 10 دقیقه طول کشید رفتم طبقه ی پایین و صبحونم رو آماده کردم.پنیر و گردو و شیر توی 30 دقیقه صبحونمو خوردم و رفتم بالا تا لباس بپوشم ساعت داشت 8 میشد یه ساعت وقت دارم
رفتم و جلوی آینه وایستادم به قیافم نگاه کردم...خداوکیلی نسبت هات رو میتونم به خودم بدم...چشمام یکم کشیده است و رنگشون مشکیه لبای خوبی دارم نه زیاد بزرگ نه زیاد کوچیک متوسط و به اندازه و اون حالتای بالای لبو ندارم دماغمم کوچولو و جمع و جوره ...خلاصه از خودم راضیم...اهل آرایش کردن نیستم ولی حوصله ندارم باکوگو گیر بده بهم.ا پس برای اینکه نقصی تو صورتم نباشه و انقدر بی روح نباشم به ریمل و رژگونه اکتفا کردم...ساعت شیش و پنجاه دقیقه بود هنوز خیلی وقت دارم..بزار یکم درس بخونم اول لباسامو پوشیدم و کتابو گرفتم و شروع کردم به خوندن تا ساعت هفت و نیم درس خوندم و بلند شدم.کیفمو انداختم رو دوشم و یه تاکسی گرفتم واقعا نمیدونم امروز چجوری باکوگو رو تحمل کنم .اوه درمورد باکوگو قلدرمه.یعنی.قلدر همه اس.همه ازش میترسن ویه اکیپ داره که نوچه هاش به حساب میان...نگام افتاد به جای کبودیای روی دستم...آههه اینا آثار کتکای باکوگو و اکیپشه...کاش منم کوسه داشتم(واسه کسایی که ندیدن توی انیمه ای که من ازش الهام گرفتم یعنی مای هیرو اکادمی کوسه به معنی قدرت های ماوراطبیعه اس و همه یکی دارن...البته بعضیا استثنا هستن که شخصیت اصلی ماهم جزو اون استثنا هاس)اگه کوسه داشتم انقدر منو اذیت نمیکرد...وقتی رسیدیم کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم...یه نفس عمیق کشیدم و وارد دبیرستان شدم خب خدارشکر هنوز ندیدمش اگه اینجا ببینتم مثل دیروز سرمو میکوبه به این میله...بدون دلیل آره انقدر شدید برخورد میکنه
وایی اوناهاش باید سریع جیم شم...بدو بدو رفتم پشت یه درخت تا رد شه
من__هوفف نزدیک بودا
باکوگو__دقیقا چی نزدیک بود احمق نفله؟
من__ها؟ چی؟ هی..هیچی
هی..هیچی؟مطمعنی ؟
آ..آره م...من برم خ..خدافس...
هوی کجا...تکلیفا
اوه صبر کن
تکلیفاشو از تو کیفم دراوردم و دادم دستش
دوباره بنویس
چی؟؟؟؟
همون که گفتم
ولی...ولی اینا پنج تا صفحه میشه...ایندفعه رو بیخیال...لطفا واقعا نمیتونم
یهویی حس کردم با یه تریلی برخورد کردم...عوضی با مشت کوبیده بود تو صورتم...از دماغم و لبم خون میومد
__اینو زدم...تا بفهمی نباید رو حرف من حرف بزنی نفله ی ابله
و رفت و منو با کوله باری از نفرت و خشم تنها گذاشت...عادت داشتم یعنی کل مدرسه به کتک خوردنای من عادت داشت حتی مدیر و معاون...هیچکس بهم اهمیت نمیداد آره این زندگیه سمی و رومخه
نویسنده ایشونه
https://wisgoon.com/melika.omega
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
با صدای به شدت رومخ زنگ گوشیم بیدار شدم.آدم سحرخیزی هستم ولی ایندفعه واسه نوشتن تکالیف باکوگو نخوابیدم. خوبیش اینه که مدرسه ساعت 8 شروع میشه و الان ساعت شیشه...با خونسردیه کامل بلند شدم و رفتم دستشویی.بعد از انجام قسمت هایی لازمه و شستن دست و صورت و مسواک که فک کنم حدود 10 دقیقه طول کشید رفتم طبقه ی پایین و صبحونم رو آماده کردم.پنیر و گردو و شیر توی 30 دقیقه صبحونمو خوردم و رفتم بالا تا لباس بپوشم ساعت داشت 8 میشد یه ساعت وقت دارم
رفتم و جلوی آینه وایستادم به قیافم نگاه کردم...خداوکیلی نسبت هات رو میتونم به خودم بدم...چشمام یکم کشیده است و رنگشون مشکیه لبای خوبی دارم نه زیاد بزرگ نه زیاد کوچیک متوسط و به اندازه و اون حالتای بالای لبو ندارم دماغمم کوچولو و جمع و جوره ...خلاصه از خودم راضیم...اهل آرایش کردن نیستم ولی حوصله ندارم باکوگو گیر بده بهم.ا پس برای اینکه نقصی تو صورتم نباشه و انقدر بی روح نباشم به ریمل و رژگونه اکتفا کردم...ساعت شیش و پنجاه دقیقه بود هنوز خیلی وقت دارم..بزار یکم درس بخونم اول لباسامو پوشیدم و کتابو گرفتم و شروع کردم به خوندن تا ساعت هفت و نیم درس خوندم و بلند شدم.کیفمو انداختم رو دوشم و یه تاکسی گرفتم واقعا نمیدونم امروز چجوری باکوگو رو تحمل کنم .اوه درمورد باکوگو قلدرمه.یعنی.قلدر همه اس.همه ازش میترسن ویه اکیپ داره که نوچه هاش به حساب میان...نگام افتاد به جای کبودیای روی دستم...آههه اینا آثار کتکای باکوگو و اکیپشه...کاش منم کوسه داشتم(واسه کسایی که ندیدن توی انیمه ای که من ازش الهام گرفتم یعنی مای هیرو اکادمی کوسه به معنی قدرت های ماوراطبیعه اس و همه یکی دارن...البته بعضیا استثنا هستن که شخصیت اصلی ماهم جزو اون استثنا هاس)اگه کوسه داشتم انقدر منو اذیت نمیکرد...وقتی رسیدیم کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم...یه نفس عمیق کشیدم و وارد دبیرستان شدم خب خدارشکر هنوز ندیدمش اگه اینجا ببینتم مثل دیروز سرمو میکوبه به این میله...بدون دلیل آره انقدر شدید برخورد میکنه
وایی اوناهاش باید سریع جیم شم...بدو بدو رفتم پشت یه درخت تا رد شه
من__هوفف نزدیک بودا
باکوگو__دقیقا چی نزدیک بود احمق نفله؟
من__ها؟ چی؟ هی..هیچی
هی..هیچی؟مطمعنی ؟
آ..آره م...من برم خ..خدافس...
هوی کجا...تکلیفا
اوه صبر کن
تکلیفاشو از تو کیفم دراوردم و دادم دستش
دوباره بنویس
چی؟؟؟؟
همون که گفتم
ولی...ولی اینا پنج تا صفحه میشه...ایندفعه رو بیخیال...لطفا واقعا نمیتونم
یهویی حس کردم با یه تریلی برخورد کردم...عوضی با مشت کوبیده بود تو صورتم...از دماغم و لبم خون میومد
__اینو زدم...تا بفهمی نباید رو حرف من حرف بزنی نفله ی ابله
و رفت و منو با کوله باری از نفرت و خشم تنها گذاشت...عادت داشتم یعنی کل مدرسه به کتک خوردنای من عادت داشت حتی مدیر و معاون...هیچکس بهم اهمیت نمیداد آره این زندگیه سمی و رومخه
نویسنده ایشونه
https://wisgoon.com/melika.omega
- ۴.۴k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط