Part
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 5 ✦
دیگه ساکت شدم و دهنمو بستم...پبرزن همسایه که اسمش ماریا خانمو بود پول رو پرداخت کرد و من رو بستری کردن تازه الان دارم دردشو حس میکنم...یه درد وحشتناک انگار یه چاقو رو توی سرت هی تکون بدن و همزمان سنگ بزنن به بدنت....ولی بدتر از اون ...دردی بود که توی قلبم حس میکردم،حس ترد شدن،دوست نداشته شدن،تنهایی...تمام چیزایین که منو آزار میدن...این زندگی ارزششو نداره...دیگه نمیتونم..چرا نمیزارن بمیرم،بمیرم و خلاص شم...سرم داشت منفجر میشد و اشکام راه خودشونو پیدا کرده بودن و شر شر میریختن که یه پرستار اومد داخل از سرتاپاش ادایی و پیکمی بودن میریخت...
پرستار:عیششش...انقد گریه نکن زشت میشی..هاهاهاهاهاهاها
ای درددد....
عیب نداره..این آخرین چیزی بود که میتونستم نگرانش باشم،پرستاره رو ول کردم و رومو کردم اونور...یعنی اشکال من چیه که هیچوقت هیچکس از من خوشش نمیاد؟من...من...من انقدر بدم؟شاید...چون ضعیفم ازم متنفرن...نه جولیا توی کلاسمون ضعیفه و درسش خوب نیست ولی همه دوستش دارن حتی با اخلاق گندش...نمیتونم...نمیتونم بفهمم... توی این سه سال راهنمایی فقط و فقط زجر کشیدم فقط عروسک خیمه شب بازی بودم...دیگه نمیتونم...
بعد از یک روز
با خانم همسایه یا ماریا خانم به خونه برگشتم...ماریا خانم خیلی اصرار کرد که برم خونه ی اون ولی میخوام تنها باشم...لنگ لنگون رفتم خونه...پشمک دوید و اومد پیشم...لبخند زدم و نازش کردم این یه روز ماریا خانم بهش غذا میداد و رفتم سمت پله ها تا برم توی اتاقم ولی آیفون خونم زنگ خورد...رفتم سمت آیفون،ینفر دستشو گذاشته بود رو زنگ و ول نمیکرد،لنگ لنگون رفتم سمت آیفون و....دیدمش...اون...اون اینجا چیکار میکرد؟؟ترس کل وجودمو گرفت..به تته پتته افتادم و دستام میلرزید...باکوگو با یه چوب بیسبال و اکیپش پشت در بودن...چجوری خونمو پیدا کرده بودن؟به گوشیم پیامک اومد...
پیامک:اگه درو باز نکنی...میشکنمش نفله
این نمیتونه واقعی باشه...خدایا لطفا...بسه..هرچی کشیدم بسه...پشمک داشت خودشو بهم میمالوند...مغزم فعال شد...سریع پشمکو گرفتم و بردمش طبقه ی بالا و درو قفل کردم...وسایل با ارزشم رو برداشتم و بردم بالا...و درو باز کردم...نه قاب عکس از مامان بابامو نبردم بالا...الان دیگه دیره...نمیشه کاریش کرد
همشون ریختن تو،الان یروزه مدرسه نرفتم و حتما دلیل اومدنشون همینه
من:ا..ا...اینجا چ...چیکار میکنین
باکوگو:م...م...ما ا..ا..اومدیم کتکت بزنیم احمق
من:ولی...ولی چرا..مگه من چیکار کردم
قبل از اینکه جواب بده یکی از اکیپشون قاب عکسم با مامان و بابام رو آورد
همون مردک:اوهه نگاش کنین...مامان باباتن؟الان کجان؟نکنه مردن؟؟؟؟
بعد با دوستاش خندید
من:ا..اونو..بدش به من..اون...آخرین یادگاریم باهاشونه...لطفا...خواهش میکنم
خندیدن و بعد
مردک:آخیی...آخرین یادگاریته؟
و جلوی چشمام قاب عکسو شکستو عکسشو پاره کرد
دیگه نمیتونستم تحمل کنم...ججیغ کشیدم و عکسو از دستش کشیدم بیرون...چارزانو افتادم رو زمین..
من:نههههه
خنده هاشون آزارم میداد...دیگه چیزی حس نمیکردم...نه درد...نه ناراحتی...فقط اشک میریختم..حتی لگدای پی در پیشون رو حس نمیکنم....
برای ایشونه
https://wisgoon.com/melika.omega
┃ ✦ Part 5 ✦
دیگه ساکت شدم و دهنمو بستم...پبرزن همسایه که اسمش ماریا خانمو بود پول رو پرداخت کرد و من رو بستری کردن تازه الان دارم دردشو حس میکنم...یه درد وحشتناک انگار یه چاقو رو توی سرت هی تکون بدن و همزمان سنگ بزنن به بدنت....ولی بدتر از اون ...دردی بود که توی قلبم حس میکردم،حس ترد شدن،دوست نداشته شدن،تنهایی...تمام چیزایین که منو آزار میدن...این زندگی ارزششو نداره...دیگه نمیتونم..چرا نمیزارن بمیرم،بمیرم و خلاص شم...سرم داشت منفجر میشد و اشکام راه خودشونو پیدا کرده بودن و شر شر میریختن که یه پرستار اومد داخل از سرتاپاش ادایی و پیکمی بودن میریخت...
پرستار:عیششش...انقد گریه نکن زشت میشی..هاهاهاهاهاهاها
ای درددد....
عیب نداره..این آخرین چیزی بود که میتونستم نگرانش باشم،پرستاره رو ول کردم و رومو کردم اونور...یعنی اشکال من چیه که هیچوقت هیچکس از من خوشش نمیاد؟من...من...من انقدر بدم؟شاید...چون ضعیفم ازم متنفرن...نه جولیا توی کلاسمون ضعیفه و درسش خوب نیست ولی همه دوستش دارن حتی با اخلاق گندش...نمیتونم...نمیتونم بفهمم... توی این سه سال راهنمایی فقط و فقط زجر کشیدم فقط عروسک خیمه شب بازی بودم...دیگه نمیتونم...
بعد از یک روز
با خانم همسایه یا ماریا خانم به خونه برگشتم...ماریا خانم خیلی اصرار کرد که برم خونه ی اون ولی میخوام تنها باشم...لنگ لنگون رفتم خونه...پشمک دوید و اومد پیشم...لبخند زدم و نازش کردم این یه روز ماریا خانم بهش غذا میداد و رفتم سمت پله ها تا برم توی اتاقم ولی آیفون خونم زنگ خورد...رفتم سمت آیفون،ینفر دستشو گذاشته بود رو زنگ و ول نمیکرد،لنگ لنگون رفتم سمت آیفون و....دیدمش...اون...اون اینجا چیکار میکرد؟؟ترس کل وجودمو گرفت..به تته پتته افتادم و دستام میلرزید...باکوگو با یه چوب بیسبال و اکیپش پشت در بودن...چجوری خونمو پیدا کرده بودن؟به گوشیم پیامک اومد...
پیامک:اگه درو باز نکنی...میشکنمش نفله
این نمیتونه واقعی باشه...خدایا لطفا...بسه..هرچی کشیدم بسه...پشمک داشت خودشو بهم میمالوند...مغزم فعال شد...سریع پشمکو گرفتم و بردمش طبقه ی بالا و درو قفل کردم...وسایل با ارزشم رو برداشتم و بردم بالا...و درو باز کردم...نه قاب عکس از مامان بابامو نبردم بالا...الان دیگه دیره...نمیشه کاریش کرد
همشون ریختن تو،الان یروزه مدرسه نرفتم و حتما دلیل اومدنشون همینه
من:ا..ا...اینجا چ...چیکار میکنین
باکوگو:م...م...ما ا..ا..اومدیم کتکت بزنیم احمق
من:ولی...ولی چرا..مگه من چیکار کردم
قبل از اینکه جواب بده یکی از اکیپشون قاب عکسم با مامان و بابام رو آورد
همون مردک:اوهه نگاش کنین...مامان باباتن؟الان کجان؟نکنه مردن؟؟؟؟
بعد با دوستاش خندید
من:ا..اونو..بدش به من..اون...آخرین یادگاریم باهاشونه...لطفا...خواهش میکنم
خندیدن و بعد
مردک:آخیی...آخرین یادگاریته؟
و جلوی چشمام قاب عکسو شکستو عکسشو پاره کرد
دیگه نمیتونستم تحمل کنم...ججیغ کشیدم و عکسو از دستش کشیدم بیرون...چارزانو افتادم رو زمین..
من:نههههه
خنده هاشون آزارم میداد...دیگه چیزی حس نمیکردم...نه درد...نه ناراحتی...فقط اشک میریختم..حتی لگدای پی در پیشون رو حس نمیکنم....
برای ایشونه
https://wisgoon.com/melika.omega
- ۳.۷k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط