{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵

پارت ۵
خیلی برام عجیب بود که الان دارن میرن بیرون .آخه الان نه ساعتی بود که همیشه میرفتن شرکت و نه با هم تفریحی بیرون میرفتن .اصلا به من چه مگه من فضول مردمم ؟ داشتم توی راه رو های پر پیچ و خم میچرخیدم که توجهم به صدایی از طرف اتاق پدر جلب شد .اون اتاق همیشه مرموز بوده تا اونجایی که یادمه همیشه مادر با پدر سر این اتاق و افرادی که توش رفت و آمد دارن دعوا میکردن و کلا خاطرات خوبی از این اتاق به یاد ندارم اما ....
《فلش بک》
صدای دعوای پدر و مادر توی گوشم توده ای از وحشت درست کرده بود و هر لحظه با شکستن وسایل و داد هایی که میومد بدتر میشد .دستام رو روی گوشم فشردم .که یونگی سریع وارد اتاق شد و بغلم کرد .از در پشتی با کمک خدمتکارا خارج شدیم و آخرین صدایی که به گوش رسید صدای پدر بود که میگفت : عوضی آشغال از عمارتم گم شو بیرون .هیچ عکس و اعملی نشون ندادم تا اینکه با یونگی ماشین نشستیم و کنارم هم سهون لبخند به لب دستی روی سرم کشید و گفت : چیزی نیست کارا !
《پایان فلش بک》
دیدگاه ها (۱۹)

ددی خون آشام من

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

the first lie

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:³....

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1وقتی خانوادت مجبورت میکنن از کوک جدا بشی.«ویو ا.ت»...

پارت ۸: حصارِ نامرئیوقتی چشم‌هایِ ا.ت باز شد، اولین چیزی که ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹³ دو ساعت بعد__________...

bts

پارت 3۸صدایِ برخوردِ شلاق با پوست، توی فضایِ ساکتِ اتاق مثل ...

P2 پسری که ازم متنفر بود ویو راوی : روی میز نشسته بود و پاها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط