{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان لیچا

رمان لیچا

پارت ۱۰

فاطمه: خواهر مواظب باش
حلیمه:هستم ببین دیونه بازی در نیار
فاطمه:حلیمههه
حلیمه:بله
راهزنا حمله کردن فاطمه و حلیمه هم شمشیر در آوردن و حمله کردند یهو یکی از پشت خواست به فاطمه بزنه
حلیمه:خواهررررررر
یهو یکی دیگه زد و با شمشیر اون راهزنو از پشت فاطمه کشت و کمک کرد بقیه راهزنارو بزنن و بعد بقیه راهزنان فرار کردند فاطمه خشکش زده بود که یهو اون مرده برگشت که فاطمه دید همونی بود که اون روز نزاشت فاطمه تیر بخوره مرده برگشت موهای فر و قهویش از نقاب مشکیش زده بود برون که یه نگاه آشنا کرد و یه چشمک زد و سریع رفت
فاطمه:خودش بود وایسااااا
حلیمه:اینم مثل اینکه تورو می‌شناسه ها مامان بفهمه کنجکاو میشه اووو چه شود
فاطمه:خیر کسی خبر دار نمیشه حلیمه نمیگی به کسی ها
حلیمه:باشه بابا نگران نباش بریم
رفتن
فاطمه از اسبش پیاده شد داشت راه می‌رفت و تو فکر بود حلیمه هم رفته بود کار داشت فاطمه تنها بود راه می فت که یهو خورد به یکی
یوسف:خوبی حواست کجاست
فاطمه:ممنون هیچی ببخشید
یوسف موافقی بریم اسب سواری
فاطمه:من تازه از اسب سواری برگشتم
یوسف:خوب بریم تیر اندازی معلومه تیر اندازیت از همه بهتر چند روز دیگه هم مسابقه بین مرده ها تیراندازه
فاطمه:خوب
یوسف:امیدوارم درخواستمو رد نکنی
فاطمه :باشه
یوسف:.....
دیدگاه ها (۱)

رمان لیچاپارت۹فاطمه:خوب من چند شب یه خواب عجیب میبینم یه اتف...

رمان لیچاپارت ۸فرداحلیمه:خواهر خواهر پاشوفاطمه:آخ سرم دوباره...

رمان لیچا پارت۵حلیمه:فاطما پیداش کردی فاطما :ارهحلیمه:بریمفا...

رمان لیچاپارت ۶فاطمه یهو سرش گیج رفت و انگار یه چیز براش تکر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط