{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حقیقت خاکستری💥

حقیقت خاکستری💥

♡1♡

توی کافه نشسته بودم و قهوه امو جرء جرء 
می خوردم 

پولشو گذاشتم رو میز و زدم بیرون 

آشنا شیم 

آنجلا  الکساندر هستم که مادر پدرشو خیلی دوست داره 
روزای تکراری شو میگذرونه هیچ دوستی نداره 
عاشق بارونه 

تو اتوبوس وایساده بودم 

میله رو دست گرفته بودم 

 اتوبوس ایستاد پیاده شدم 
رفتم سمت خونمون یه آپارتمان 

طبقه بیست و هفت بودیم خانواده پدریم پولدار بودن اما 
بخاطر ازدواج مامان بابام قهر کردن هیچوقت ندیدمشون 

اما فقط یکیشونو خیلی زیاد میدیدم 

عمو ماتئو  رو یه مرد جذاب و شیک پوش کار بابا حساب داری بود
دیدگاه ها (۱)

حقیقت خاکستری💥♡2♡عمو ماتئو یه پسر  و یه دختر داشت فقط پسرشو ...

حقیقت خاکستری💥♡3♡-اهوم رفتم تو پذیرایی رفتم سمتشون -سلام سری...

بگین ببینممن بخوام بگم خببب 3 سال پیش قشنگ یادمهتو اتاقم بود...

ا/ت:از اتوبوس پیاده شدم اومده بودم سئول دانشگاه پزشکی میخوند...

ویرایش جدیدعشق خون آشامقسمت چهارمصبح که از خواب بیدار شدم هن...

Monster in the forestپارت 1ا.ت: من از وقتی 16 سالم بود تا ال...

خبری ازت نبود و خیلی بی تاب تو بودماومدم سراغت اما پر گریه ش...

#پارت_۸۲اشکام بی وقفه میریختن....نگاهش که بهم خورد متعجب نگا...

پارت اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط