{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حقیقت خاکستری💥

حقیقت خاکستری💥

♡2♡

عمو ماتئو یه پسر  و یه دختر داشت فقط پسرشو دیده بودم که خیلی سرد بود زنشو هم دیده بودم 

مو های خرمای رنگ و همیشه شیک پوش
  از من خوشش میومد

عمو ماتئو مرد خوب و مهربونی بود 
بابا از خانوادش متنفر بود 

نمیدونم چرا 

وارد خونه شدم کت مو گذاشتم روی دسته لباسی 
و کفشامو از پاهام در اورد 

دمپایی ساده ها پام کردم 

مامان تو آشپز خونه بود داشت غذا درست میکرد از پشت بغلش 
کردم و بوسیدم لپشو 

-سلام آنجل 

-سلام مامان یهو صدای یکی اومد 

-کی اومده مامان 

مامان گفت

-ماسیمو  رئیس پدرت
دیدگاه ها (۴)

حقیقت خاکستری💥♡3♡-اهوم رفتم تو پذیرایی رفتم سمتشون -سلام سری...

حقیقت خاکستری💥♡۴♡نشستم سر میز مامان واسم بشقابمو پر کرد آنتو...

حقیقت خاکستری💥♡1♡توی کافه نشسته بودم و قهوه امو جرء جرء می خ...

رمان (پسری که زود بزرگ شد) چپتر ۱

فیک کوک موفقیت عشق در همراه دارد پارت ⁴ویو ا.ت فرمون رو چرخو...

رمان حقیقت خاکستری💥♡6♡جوردی کاترینا نفسی کشید و بعد گفت پس ل...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 160♡⁠。⁠)⁩فکر به...

#قلبی_در_دو_بدنP4رفتم تو حیاط شروع کردم به خوندم کتاب که یهو...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

✨REGRET✨PART: 16ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

پارت ۴ وییوی جیسونگ:وارد خونه شدم خونه ای که فکر میکردم یه ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط