{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت هفدهم

صبح، در قصرِ اوچیها، بویِ گل‌های سیاهِ شب‌بو هنوز در هوا مانده بود. 🌫
نورِ خورشید، خیلی آهسته از پشتِ شیشه‌هایِ بزرگِ رنگی عبور می‌کرد و رویِ فرشِ مخملیِ کفِ اتاقِ ناروتو می‌رقصید.

ناروتو جلویِ آینه ایستاده بود.
لباسِ تازه‌ای که آنا برایش آورده بود را پوشیده بود؛
پیراهنی سفید با یقه‌ی بلند، و شلوارِ مشکیِ براق، با جزئیاتِ ظریفِ نقره‌ای رویِ آستین‌ها.
نور روی پوستش افتاده بود، و صورتِ نارنجی گرمی‌اش حالا در این لباسِ سرد و کلاسیک، بیشتر از همیشه می‌درخشید.

یک‌جور حسِ عجیبی داشت؛
انگار خودش را از دنیایِ انسان‌ها جدا کرده، ولی هنوز *دلش همان ناروتوی پرانرژیِ زمین بود*. 🥺☀️

نگاهش را از آینه جدا کرد، اما... نتوانست زیاد دور شود.
آخه اون قیافه‌ی خودش، با اون لباسِ خون‌آشامی؟ 😳
«چی شده من چرا اینقدر... رسمی به نظر میام؟!»
لب‌هایش را جمع کرد، گوشه‌های موهایش را صاف کرد، بعد ناگهان صدای **در** آمد:

**تَق، تق.**

ناروتو نفسش را حبس کرد. «بفرمایید...»

در آرام باز شد، و ساسوکه وارد شد.
آه... ساکت، خونسرد، با کتِ مشکیِ بلند، چشمانِ ثابت، و اون نگاهِ همیشگی‌اش که حتی از صدایِ خودش خطرناک‌تر بود. 🩸😏

اما همین که چشمش به ناروتو افتاد، تا نیم‌راه خشک شد.
ناروتو، با اون لباسِ سفید، زیرِ نور ایستاده بود...
و برای لحظه‌ای، زمان برای ساسوکه ایستاد.

قلبش، همون جایی که نباید هیچ حسی رو بروز می‌داد،
یه لحظه لرزید. 💥
اون درخششِ ناروتو مثلِ آفتابِ پشتِ مه بود؛
پاک، ولی کشنده برایِ خون‌آشامی مثلِ ساسوکه.

اما نههههه! داداش ساسوکه که باید خونسرد بمونه، یه اوچیهاست دیگه...
سریع حالتش رو جمع کرد، شانه صاف کرد و با صدایِ سرد گفت:
**ساسوکه:** «به‌نظر می‌رسه بالاخره داری شبیه خورشیدهایِ واقعیِ خوناشام ها‌ میشی.»

ناروتو، که از نوعِ نگاهِ دزدکی و سردش، دو معنیِ هم‌زمان دید (تحسین + کنترلِ احساس 🫣)، گونه‌هاش قرمز شد.
**ناروتو:** «هه… ممنون، ولی خودت دقیقاً همین الان داشتی منو از بالا تا پایین نگاه می‌کردی، اعتراف کن!» 😏

ساسوکه: (کمی اخم کرد، اما گوشه‌ی لبش لرزید از خنده‌ی پنهان)
«تو زیادی پرحرفی برای یه خورشید. شاید باید از آنا بخوام دوتا کمربند اضافه برات بیاره؛ یکی هم برای بستن دهنت!» 😂⛓️

**ناروتو:** «هاااا؟! چی گفتی؟! 😤 چرا سر هرجی به من نتیکه مندازی‌گچ دیوار هاااااا؟!»
اما صدایش کمی لرزید، چون هنوز داشت از دیدنِ ساسوکه اون نگاه وسوسه انگیز توی اون صبحِ آرام خجالت می‌کشید. 💋

ساسوکه نزدیک‌تر شد؛ تا جایی که بویِ عطرِ خونِ تازه‌ای که در قصر پخش بود، بینشان نشست.
**ساسوکه:** «ناروتو… درباره‌ی اوروچیمارو باید باهات صحبت کنم.»

فضا جدی شد.
چشمانِ ساسوکه کمی تاریک‌تر شدند، از آن نوع نوری که فقط وقتی تصمیمی خطرناک می‌گیرد، در نگاهش دیده می‌شد.

**ساسوکه:** «می‌دونم که وجودش برایت ترسناکه. ولی قول می‌دم… نمی‌ذارم حتی یه سایه ازش به سمتت بیاد.
من این‌جام تا جلویش رو بگیرم. تو فقط باید به من اعتماد کنی.»
دیدگاه ها (۷)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونادو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ فص...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫ناروتو احساس کر...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط