{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت نهم

چند ساعت بعد…
صدایِ قدم‌هایِ ایتاچی و سوناده، مثلِ لالاییِ غمگینی، در راهروهایِ تاریک و باشکوهِ قصرِ خاندانِ اوچیها می‌پیچید. اتاقِ ساسوکه، با پرده‌هایِ مخملینِ قرمزِ تیره و نورِ کم‌رمقِ شمع‌ها، انگار که یه رازِ باستانی رو در خودش پنهون کرده بود.
سوناده با چشمانی خسته، به ایتاچی نگاه کرد و زمزمه کرد: «حالش الان بهتره. نفرینِ گرگینه هنوز فعالِ، اما کنترل شده. فقط… فقط باید مراقبِ غریزش باشیم.»
ایتاچی سرش رو تکون داد. «می‌دونم. ولی… قلبش برایِ ناروتو می‌تپه. این رو دیدم.»
سکوتِ سنگینی بینشون حاکم شد. سکوتی پُر از حرف‌هایِ ناگفته و نگرانی‌هایِ مشترک.

***

### **نیمه شب…**

درد، مثلِ یه شعله‌یِ سرد، در تمامِ وجودِ ناروتو پیچیده بود. چشم‌هاش رو باز کرد، اما دیدنِ سقفِ سفیدِ اتاقِ درمان، فقط دردش رو بیشتر می‌کرد. اولین چیزی که به ذهنش رسید… ساسوکه بود.
«ساسوکه…»
صدایِ ضعیفی از گلوش خارج شد. با اینکه بدنش هنوز درد می‌کرد، اما یه نیرویِ ناشناخته اون رو به سمتِ اتاقِ ساسوکه می‌کشوند. آروم، خیلی آروم، از رویِ تخت بلند شد. هر قدم، یه شکنجه بود، اما فکرِ ساسوکه، مثلِ یه فانوسِ دریایی در تاریکی، راه رو بهش نشون می‌داد.
وقتی به درِ اتاقِ ساسوکه رسید، نفسش رو حبس کرد. در کمی باز بود. داخل رو نگاه کرد.
ساسوکه رویِ تختِ بزرگِ خودش، مثلِ یه شاهزاده‌یِ تبعیدی، خوابیده بود. لباسِ شبِ تیره‌اش، کمی پاره بود و گردنش… جایِ زخمِ تازه.
ناروتو آروم وارد شد. قلبش مثلِ گنجشکی در قفس، پرواز می‌کرد. کنارِ تخت نشست. با انگشت‌هاش، آروم رویِ رگِ دستِ ساسوکه کشید.
ناگهان…
نشانیِ خورشید ☀️ رویِ پوستِ ناروتو، شروع به درخششِ خفیفی کرد.
ناروتو خیره شد. انگار که یه نیرویِ جادویی اون رو به سمتِ صورتِ ساسوکه می‌کشید. ناخودآگاه، سرش رو جلو برد و…
یه بوسه‌یِ کوتاه و لرزان، رویِ لب‌هایِ ساسوکه گذاشت. 💋
وحشت کرد! چشم‌هاش گرد شد! «وای… من… من چی گوهی خوردمممم؟!»
و در همون لحظه…
نشانیِ ماه 🌙 رویِ رگِ دستِ ساسوکه هم شروع به درخشیدن کرد.

***

چشم‌هایِ سیاه و عمیقِ ساسوکه باز شد. نگاهش اول رویِ نشانیِ درخشانِ رویِ دستِ ناروتو، و بعد رویِ صورتِ سرخ‌شده و متعجبش افتاد.
یه پوزخندِ کج، رویِ لب‌هاش نشست. «هوم… فکر نمی‌کردم یه خورشید تازه از راه رسیده، اینقدر جسور باشه.»
ناروتو سریع عقب کشید. «من… من فقط…»
ساسوکه حرفش رو قطع کرد. «چی؟ فقط خواستی ببینی طعمِ لب‌هایِ یه شاهزاده‌یِ خون‌آشام چطوریه؟»
چهره‌یِ ناروتو از شدتِ خجالت، مثلِ انارِ رسیده شد. 😳 «این حرفا چیه می‌زنی؟! من… من فقط نگرانِت بودم!»
ساسوکه خندید. خنده‌ای که بیشتر شبیه خرناس بود. «نگرانِ من؟‌احمق. ولی خب… خوشحالم که به این زودی نمردی بدبخت.»
با این حرف، نشانیِ خورشید رویِ دستِ ناروتو، یه درخششِ دیگه پیدا کرد.
ناروتو، با وجودِ تمامِ تیکه انداختن‌هایِ ساسوکه، یه حسِ خوبِ عجیبی تویِ دلش بود. انگار که تمامِ دردش فراموش شده بود.
نگاهش به رگِ گردنِ ساسوکه افتاد.
«ساسوکه…»
صداش آروم و کمی لرزان بود. «تو… تو باید قوی باشی. باید… باید از خونِ من بخوری.»
ساسوکه اخم کرد. «چی؟ از خونِ تو؟ محاله!»
ناروتو جلوتر رفت. «خواهش می‌کنم… من… من می‌تونم کمکت کنم.»
ساسوکه دوباره تردید کرد «مگه بهت نگفته ام که اگر بخورم نمی تونم خودمو کنترل کنم»
ناروتو زیپ لباس نارنجی اش رو کمی پایین داد و نزدیک تر شد و مستقیم به ساسوکه نگاه کرد«هرچی هم بشه بدتر از دردی که توی قلمروی گرگینه های کشیدم نیست و اگر هم بخاطر تو باشه...»
ساسوکه با صدایی آروم تر گفت«چی؟»
ناروتو نگاهش رو دزدید و گفت«برام مهم نیستش که بخاطر تو آسیب ببینم...»
*نویسنده کوشته شد🎀
نزدیک‌تر شد، گردنش رو به گونه ی ساسوکه چسباند. «فقط… یه کم. باشه؟»

ساسوکه مونده بود. این پسرِ خورشید، با اینهمه مهربونی و از خودگذشتگی… قلبش رو داشت تسخیر می‌کرد!
دیدگاه ها (۹)

سناریو ساسونارو # 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫همین‌طور که حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط