رمان part
رمان ،~~، part {11}
دازایی: هومم؟چیزی به ذهنت نمیرسه؟
چوویا: فقط خداروشکر کن که الان تنها نیستیم...
داازایی: چرا؟ اگه تنها نبودیم بهش میگفتی چرا لباست عوض شده بود؟
سکوت کرد و منم خندیدم و ترجیح دادم دیگه چیزی نگم تا اینکه رسیدیم چوویا و پل وارد اتاق دکتر شدنو بعد ۴۰ دقیقه اومدن بیرون
دازایی: خببب چیشد؟
چوویا: گفتن نتیجه فردا معلوم میشه..
دازایی: چه زودد
چوویا: اره مث اینکه سرشون خلوته
بعدشم نرفتیم نشستیم تو ماشین که از پل پرسیدم
دازایی: خب..پلورلاین-کون...من میرسونمت خونت...فقط بهم بگو که کدوم سمته..
پل:....آه خب باشه...
پل رو دم خونش پیاده کردم...اونم قبل از اینکه بره به چوویا گفت که امیدوار بودم زمان بیشتری رو باهات بگزرونم..چوویا هم بهش گفت فردا نتیجه رو بهت میگم...و بعد هم شمارشو گرفت....بعد از اینکه رسیدیم خونه سر صحبتو با چوویا باز کردم...
دازایی: هوممم...خب چوویا درمورد چیزی میخواستی باهام حرف بزنی؟
چوویا:....هوفف...نه....خب...بهرحال تو هم چیزی یادت نیست....من وسیایلمو جمع میکنم برم
دازایی: آه کجا؟
چوویا: خونه آقا شجاع
#چوویا
کاملا خجالت زده بودمو نمیدونستم چه خبره و داشتم ویندوز میسوزوندم پس تصمیم گرفتم برم خونه خودم تا آبرو ریزی بیشتری نشده و به دازایی گفتم اما دازایی غرغر کردو جلومو گرفت
چوویا: وا...نکنه انتظارم داری بمونم؟
دازایی: نه راحت باش...برو خونهه...لابد میخوای دوباره مست کنی(با یه لحن عصبی و مسخره )
چوویا: به تو ربطی نداره هرکاری میخوام میکنممم....لابد تو بابامی...(دقیقا با همون لحن که دازایی گفت)
دازایی اومد سمتمو یکی از دستامو سفت با یه دستش گرفت
دازایی: بهت گفتم جایی نمیری
چوویا: دستمو ول کننن...آییی
هی عقب عقب میرفتم تا خوردم به دیوار سریع اومدم از دستش در برم که اونیکی دستممگرفتو منو چسبود به دیوار و یکی از پاهاشو بین پاهام گذاشت و اینگونه نقشه لگد زدن بهش واسه فرار شکست خورد پس اومدم دستشو گاز بگیرم تا ولم کنه که ناخودآگاه تا دندونام نزدیکش شد دستمو ول کرد خواستم فرار کنم که پام به پاش گیر کرد و زارتی پخش زمین شدم🗿🎀 دازایی هم خندید و اومد سمتم
دازایی: عههه اگه هی واسه فرار تلاش کنی که اصن نمیشه
سریع از رو زمین پاشدمو دویدم تو اتاق درم بستم رفتم سمت میزی که کنار تخت بود و گوشیمو برداشتم و از تو کمد هم لباسمو بردم در اتاقو باز کردم که با دازایی که پوزخند زده بود روبه رو شدم
چوویا: بــبرو کنار
دازایی خم شد رو صورتم و پوزخندشو گاشادتر کرد منم خواستم از کنارش در برم که یقه لباسمو گرفت که همون موقع گوشیم زنگ خورد ، نگاه صفحه کردم .... اوه موری بود
...
دازایی: هومم؟چیزی به ذهنت نمیرسه؟
چوویا: فقط خداروشکر کن که الان تنها نیستیم...
داازایی: چرا؟ اگه تنها نبودیم بهش میگفتی چرا لباست عوض شده بود؟
سکوت کرد و منم خندیدم و ترجیح دادم دیگه چیزی نگم تا اینکه رسیدیم چوویا و پل وارد اتاق دکتر شدنو بعد ۴۰ دقیقه اومدن بیرون
دازایی: خببب چیشد؟
چوویا: گفتن نتیجه فردا معلوم میشه..
دازایی: چه زودد
چوویا: اره مث اینکه سرشون خلوته
بعدشم نرفتیم نشستیم تو ماشین که از پل پرسیدم
دازایی: خب..پلورلاین-کون...من میرسونمت خونت...فقط بهم بگو که کدوم سمته..
پل:....آه خب باشه...
پل رو دم خونش پیاده کردم...اونم قبل از اینکه بره به چوویا گفت که امیدوار بودم زمان بیشتری رو باهات بگزرونم..چوویا هم بهش گفت فردا نتیجه رو بهت میگم...و بعد هم شمارشو گرفت....بعد از اینکه رسیدیم خونه سر صحبتو با چوویا باز کردم...
دازایی: هوممم...خب چوویا درمورد چیزی میخواستی باهام حرف بزنی؟
چوویا:....هوفف...نه....خب...بهرحال تو هم چیزی یادت نیست....من وسیایلمو جمع میکنم برم
دازایی: آه کجا؟
چوویا: خونه آقا شجاع
#چوویا
کاملا خجالت زده بودمو نمیدونستم چه خبره و داشتم ویندوز میسوزوندم پس تصمیم گرفتم برم خونه خودم تا آبرو ریزی بیشتری نشده و به دازایی گفتم اما دازایی غرغر کردو جلومو گرفت
چوویا: وا...نکنه انتظارم داری بمونم؟
دازایی: نه راحت باش...برو خونهه...لابد میخوای دوباره مست کنی(با یه لحن عصبی و مسخره )
چوویا: به تو ربطی نداره هرکاری میخوام میکنممم....لابد تو بابامی...(دقیقا با همون لحن که دازایی گفت)
دازایی اومد سمتمو یکی از دستامو سفت با یه دستش گرفت
دازایی: بهت گفتم جایی نمیری
چوویا: دستمو ول کننن...آییی
هی عقب عقب میرفتم تا خوردم به دیوار سریع اومدم از دستش در برم که اونیکی دستممگرفتو منو چسبود به دیوار و یکی از پاهاشو بین پاهام گذاشت و اینگونه نقشه لگد زدن بهش واسه فرار شکست خورد پس اومدم دستشو گاز بگیرم تا ولم کنه که ناخودآگاه تا دندونام نزدیکش شد دستمو ول کرد خواستم فرار کنم که پام به پاش گیر کرد و زارتی پخش زمین شدم🗿🎀 دازایی هم خندید و اومد سمتم
دازایی: عههه اگه هی واسه فرار تلاش کنی که اصن نمیشه
سریع از رو زمین پاشدمو دویدم تو اتاق درم بستم رفتم سمت میزی که کنار تخت بود و گوشیمو برداشتم و از تو کمد هم لباسمو بردم در اتاقو باز کردم که با دازایی که پوزخند زده بود روبه رو شدم
چوویا: بــبرو کنار
دازایی خم شد رو صورتم و پوزخندشو گاشادتر کرد منم خواستم از کنارش در برم که یقه لباسمو گرفت که همون موقع گوشیم زنگ خورد ، نگاه صفحه کردم .... اوه موری بود
...
- ۱.۰k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط