رمان part

رمان ،~~، part {10}


چوویا: پس امروز بریم تست دی ان ای بدیم؟

پل: باشه

چوویا: پس من میرم اماده شم

بعد هم چوویا رفت تو اتاقو دازایی بهش گفت

دازایی: زود آماده شو چیبی

چوویا: خفههههه

برگشتم به پسره نگاه کردم...هومم...باید سر صحبتو باهاش باز کنم

پل: خب...اه....دازایی-کون

برگشتو نگاهم کرد

دازایی: هوم؟

پل: آه..خب...مثل اینکه با چوویا صمیمیی

دازایی نگاه به اتاقی کرد که چوویا توش بود و بعد هم جوری که انگار ``داره به در میگه دیوار بشنوه``[یعنی بلند گفت که چوویا بشنوه] گفت: آرــــــــه...دوســــت صمیمیشــــــم

چوویا: دروغ میگههه....اصلا دوستم نیسستتت

بعدشم دازایی پقی زد زیر خنده

پل: خوب اینجور بنظر میرسه

دازایی: هوم...چجوری فهمیدی چوویا تو مافیای بندر کار میکنه؟

پل: ها؟...خببب....من خیلی وقته که دارم دنبالش میگردم

#دازایی

خیلیییی دروغ گوووو....که داری دنبالش میگردی ها؟یجوری گیرت بندازم خودتم نفهمی..

دازایی: پس وقتیکه ۴ سالش بوده...گم شد آرع؟

پل: خوب آره...بعد از اون یکی که فهمید خانواده ای ندارم سرپرستیمو قبول کرد و گفت که میدونه چوویا کجاست...مثل اینکه ۱۵ سالگی به یکی از همسن های خودش توی مافیا باخته

هه...هیچکس بجز اعضای سابق مافیا اینو نمیدونن....پس اگه حرفاش درست باشه کسی که سرپرستیشو قبول کرده یکی از اعضای قدیمیه مافیاس...در غیر این صورت .... اون نمیتونسته با موری ملاقات کنه

دازایی: هومم...پس چرا همون موقع دنبالش نیومدی؟

پل: خب میخواستم ولی...به خاطر یه مشکل نتونستم این کارو کنم....

دازایی: یه مشکــــ...

با چیزی که چوویا گفت حرفم قطع شد

چوویا: من حاظرررممممم...

بعدشم نگاه من کرد و گفت

چوویا: وقتی پل رفت باید درمورد یچیزی صحبت کنیم

حیح فکنم بدونم منظورش چه چیزیه...
پاشدیم و از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم...تو راه چوویا از پل سوال میپرسید اونم با لبخند جوابشو میداد...نمیدونم چرا حس خوبی نسبت بهش نداشتم...پس برای اینکه خودمونو صمیمی تر جلوه بدم شروع کردم به حرف زدن با چوویا

دازایی: اوه راستی کوتوله...مثل اینکه امروز هم یه ماموریت داشتی اما به موری گفتم که قضیه چیه...پس نگرانش نباش‌..

چوویا: ها؟ تو بودی که بهش گفتی؟ ... میکشمت قسم میخورم میکشمتتت

دازایی: آهههه اینجوری تشکر میکنی؟باووشههه

چوویا: تشکر؟ من فعلا جلو خودمو گرفتم که نفرستم نزد جدت...

دازایی: هه...نمیتونی اینکارو کنی...

چوویا پوزخند زد: درسته نمیتونم از جاذبه استفاده کنم...ولی بهرحال مبارزه ی من خیلی از تو بهتره

دازایی: هوم بنظرم فعلا بیا به این فکر کنیم که چرا وقتی صبح بیدار شدی لباست سبز بود...

میتونستم از سکوتش بگم که خجالت زده شده اونم در حد لالیگا...هرچند خودمم یادم نمیاد دیشب چه اتفاقی افتاده بوده...

...
دیدگاه ها (۲)

رمان ،~~، part {11}دازایی: هومم؟چیزی به ذهنت نمیرسه؟چوویا: ف...

رمان ،~~، part {11/5}گوشیو جواب دادمو گذاشتم رو بلندگو:««««م...

رمان ،~~، part {9}#چوویا اون....اصلا شبیه من نیست😑چوویا: دا....

رمان،~~، part {12}چوویا: اصن من چرا هنوز اینجام؟دازایی: چون ...

هنتای :: موری ♡ فوکوزاوا HENTAI :: MURI ♡ FUKUZA(درخواستی)*...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط