رمان part
رمان ،~~، part {9}
#چوویا
اون....اصلا شبیه من نیست😑
چوویا: دا....داش؟
--:اوه چوویا
دستاشو گذاشت رو گونه هام و با لبخند بهم زل زد
--:چقد بزرگ شدییییییی(یک عدد دیالوگ پر تکرار...😂)
چوویا: ها؟تو...تو کیی؟
--:اوه...
دستاش از روی گونه هام سر خورد پایین و بعد قیافه شو بچه گونه کرد
--:یعنی میخوای بگی برادر بزرگترتو یادت نییسسسس؟
چوویا:برادر بزرگترم؟
--: عه نه انگار واقعنی یادت نیس.... بیخیال منم...پل ورلاین؟منو...یادت نمیاد؟....البته اونموقع خیلی کوچیک بودی تعجبی نیس...
چوویا: پل؟
--:آره...خداوکیلی قیافم آشنا نیس؟آخه میدونی من هنوزم بیبی فیسم پس شاید قیافم یادت باشه😌
چقد اعتماد به سقفعلی این😑
#پلورلاین
اوقیییی چوویا خیلی بزرگتر شدههه البته...هنوزم کوتوله ـس😑
نگاهم به داخل خونه افتاد یه پسر مو قهوه ای وایساده بود و نگاهمون میکرد..اوه همونه که درو باز کرد...ازش خوشم نمیاد...
پل: خوب داداش کوچیکهه میشه...بیام تو؟
چوویا: اوه خب...آره
بعدش رفتیم نشستیم سر مبل و اون پسره هم اومد نشست کنار چوویا
چوویا: از کجا میدونستی اینجام؟
پل: اوم...خب فهمیدم که برای مافیای بندر کار میکنی و یکی از مدیر های اجرایی هستی پس از رئیس مافیای بندر آدرس خونت رو پرسیدم ولی وقتی اومدم دنبالت نبودی...رئیس مافیا هم گفت که به احتمال ۲۰٪ امکان داره اینجا باشی
بعد از حرفم اون پسره خندید و چوویا سرشو انداخت پایین
چوویا: اوه موریییییییی بخدا میکشمتتت
°°°:عهههه پس موری گفته چوویا میتونه اینجا باشه
بعد هم چوویا رو نگاه کرد و پوزخند زد
°°°: خب البته نگران نباش چوویا...موری به کس دیگه ای اینو نگفته...البته شایـــــد
چوویا: تمههههههههه
بعدشم چوویا پاشد و یقه یارو رو گرفت
چوویا: دوتاتونو باهم تو یه قبر چال میکنممم
دازایی: اوه اوه ترسیدممممم
پل: (از همون سرفه ها که بعدش همه برمیگردن نگاهت میکنن😔🎀) اهممممم....
چوویا یقه شو ول کرد و دوباره نشست
چوویا: خوب پس....میخوای بگی که داداشمی؟
پل: آره... متاسفانه وقتی که کوچیکتر بودیم از هم جدا شدیم
چوویا: چند سالته؟
پل: ها؟...خب...۲۶سالمه...
چوویا: همممممم....چرا هیچی ازت یادم نیییسسس
پل: اوممم...خب وقتی ۴ سالت بود از هم جدا شدیم پس یچیز عادیه...
چوویا: چرا جدا شدیم؟
پل:...خب...بعد از اینکه...تصادف کردیم و مامان بابا مردن....من بیهوش شدم ولی وقتی که بهوش اومدم تو بیمارستان بودمو تو اونجا نبودی...
چوویا: کجا تصادف کردیم؟
پل: خب...فکر کنم نزدیک یه آزمایشگاه که عمومون توش کار میکرد..
چوویا: آهههه هیچی یادم نییسسسس
°°°: اشکال نداره چیبی...لابد مغزتم مث خودت کوچولوعه*پوزخند*
چوویا: دازاییییییی
اوه پس اسمش دازایی بود...اون توی مافیا کار نمیکنه....پس...دوستشه؟...ایی خیلی ازش بدم میاد
...
#چوویا
اون....اصلا شبیه من نیست😑
چوویا: دا....داش؟
--:اوه چوویا
دستاشو گذاشت رو گونه هام و با لبخند بهم زل زد
--:چقد بزرگ شدییییییی(یک عدد دیالوگ پر تکرار...😂)
چوویا: ها؟تو...تو کیی؟
--:اوه...
دستاش از روی گونه هام سر خورد پایین و بعد قیافه شو بچه گونه کرد
--:یعنی میخوای بگی برادر بزرگترتو یادت نییسسسس؟
چوویا:برادر بزرگترم؟
--: عه نه انگار واقعنی یادت نیس.... بیخیال منم...پل ورلاین؟منو...یادت نمیاد؟....البته اونموقع خیلی کوچیک بودی تعجبی نیس...
چوویا: پل؟
--:آره...خداوکیلی قیافم آشنا نیس؟آخه میدونی من هنوزم بیبی فیسم پس شاید قیافم یادت باشه😌
چقد اعتماد به سقفعلی این😑
#پلورلاین
اوقیییی چوویا خیلی بزرگتر شدههه البته...هنوزم کوتوله ـس😑
نگاهم به داخل خونه افتاد یه پسر مو قهوه ای وایساده بود و نگاهمون میکرد..اوه همونه که درو باز کرد...ازش خوشم نمیاد...
پل: خوب داداش کوچیکهه میشه...بیام تو؟
چوویا: اوه خب...آره
بعدش رفتیم نشستیم سر مبل و اون پسره هم اومد نشست کنار چوویا
چوویا: از کجا میدونستی اینجام؟
پل: اوم...خب فهمیدم که برای مافیای بندر کار میکنی و یکی از مدیر های اجرایی هستی پس از رئیس مافیای بندر آدرس خونت رو پرسیدم ولی وقتی اومدم دنبالت نبودی...رئیس مافیا هم گفت که به احتمال ۲۰٪ امکان داره اینجا باشی
بعد از حرفم اون پسره خندید و چوویا سرشو انداخت پایین
چوویا: اوه موریییییییی بخدا میکشمتتت
°°°:عهههه پس موری گفته چوویا میتونه اینجا باشه
بعد هم چوویا رو نگاه کرد و پوزخند زد
°°°: خب البته نگران نباش چوویا...موری به کس دیگه ای اینو نگفته...البته شایـــــد
چوویا: تمههههههههه
بعدشم چوویا پاشد و یقه یارو رو گرفت
چوویا: دوتاتونو باهم تو یه قبر چال میکنممم
دازایی: اوه اوه ترسیدممممم
پل: (از همون سرفه ها که بعدش همه برمیگردن نگاهت میکنن😔🎀) اهممممم....
چوویا یقه شو ول کرد و دوباره نشست
چوویا: خوب پس....میخوای بگی که داداشمی؟
پل: آره... متاسفانه وقتی که کوچیکتر بودیم از هم جدا شدیم
چوویا: چند سالته؟
پل: ها؟...خب...۲۶سالمه...
چوویا: همممممم....چرا هیچی ازت یادم نیییسسس
پل: اوممم...خب وقتی ۴ سالت بود از هم جدا شدیم پس یچیز عادیه...
چوویا: چرا جدا شدیم؟
پل:...خب...بعد از اینکه...تصادف کردیم و مامان بابا مردن....من بیهوش شدم ولی وقتی که بهوش اومدم تو بیمارستان بودمو تو اونجا نبودی...
چوویا: کجا تصادف کردیم؟
پل: خب...فکر کنم نزدیک یه آزمایشگاه که عمومون توش کار میکرد..
چوویا: آهههه هیچی یادم نییسسسس
°°°: اشکال نداره چیبی...لابد مغزتم مث خودت کوچولوعه*پوزخند*
چوویا: دازاییییییی
اوه پس اسمش دازایی بود...اون توی مافیا کار نمیکنه....پس...دوستشه؟...ایی خیلی ازش بدم میاد
...
- ۱.۸k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط