فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۱۸۹
جیمین : دال گوش کن ... هر وقت خانواده هان رو از شرکت پرت میکرد بهم خبر بده ...
دال : صحنه قشنگی میشه چشم آقای پارک
جیمین بودن هیچ حرفی تماس رو قط کرد با دیدن تماس های می چا کمی نگران شد لب هایشرا در دهانش فروع برد و با خیس شدنش ... شماره می چا رو گرفت
بعد از چندیدن بوق صدا ناز خواهرش را شنیدن
میچا : بله..
جیمین: کسی بهت یاد نداده سلام بکنی
میچا: بله چیه چرا زنگ زدی
جیمین : درست حرف بزن می چا
می چا : دیت از سرم بردار اوکی...
جیمین : چرا زنگ زده بودی
میچا. : چرا برات مهم شد ؟
جیمین : می چا بس کن لطفا ... بگو ببینم چرا زنگ زدی
میچا نفسی عميقی کشید ... میچا : چیزه خواستی نبود فقد میخواستم صدات رو بشنوم
جیمین چندیدن بار پلک زد و گفت
جیمین : دروغگو خوبی نیستی می چا
میچا : میشه دیگه قط کنی باید برم درس بخونیم
جیمین از صدا ناراحت خواهرش اخم کرده گفت
جیمین : چرا از دستم ناراحتی میچا
میچا. : شاید بخاطر اینکه جوابم رو ندادی
جیمین : تو جلسه بودم
میچا: باشه فعلا
با شنیدن بوق پایان تماس گوشی را از رو گوشش برداشت همیشه جیمین بود که گوشی را قطمیکرد نفسی کشید و گوشیرا گذاشت رو میز جلوش خودکار اش را برداشت و در انگشت هایش میچرخاند....
میچا : داداش خیلی عوض شده خیلی
از اتاقش خارج شد و سمته سالن رفت مادر و پدرش را دید که نشستن و مشغول خوردن قهوه بودن ...
میچا سمته آشپزخونه رفت و لیوان آبی را برداشت و از اشپرخونه خارج شد ....
ات/ج.: پرنسس مامانی بیا
میچا : نه مزاحم شما نمیشم باید درسام رو بخونم میدونی که اخره ساله ..
جونکوک: دختر من موفق میشه اینو میدونم
میچا : ممنون اوپا
شرط ۴۰ لایک
۲۵ کامنت
۴۲۰ عضویت
پارت ۱۸۹
جیمین : دال گوش کن ... هر وقت خانواده هان رو از شرکت پرت میکرد بهم خبر بده ...
دال : صحنه قشنگی میشه چشم آقای پارک
جیمین بودن هیچ حرفی تماس رو قط کرد با دیدن تماس های می چا کمی نگران شد لب هایشرا در دهانش فروع برد و با خیس شدنش ... شماره می چا رو گرفت
بعد از چندیدن بوق صدا ناز خواهرش را شنیدن
میچا : بله..
جیمین: کسی بهت یاد نداده سلام بکنی
میچا: بله چیه چرا زنگ زدی
جیمین : درست حرف بزن می چا
می چا : دیت از سرم بردار اوکی...
جیمین : چرا زنگ زده بودی
میچا. : چرا برات مهم شد ؟
جیمین : می چا بس کن لطفا ... بگو ببینم چرا زنگ زدی
میچا نفسی عميقی کشید ... میچا : چیزه خواستی نبود فقد میخواستم صدات رو بشنوم
جیمین چندیدن بار پلک زد و گفت
جیمین : دروغگو خوبی نیستی می چا
میچا : میشه دیگه قط کنی باید برم درس بخونیم
جیمین از صدا ناراحت خواهرش اخم کرده گفت
جیمین : چرا از دستم ناراحتی میچا
میچا. : شاید بخاطر اینکه جوابم رو ندادی
جیمین : تو جلسه بودم
میچا: باشه فعلا
با شنیدن بوق پایان تماس گوشی را از رو گوشش برداشت همیشه جیمین بود که گوشی را قطمیکرد نفسی کشید و گوشیرا گذاشت رو میز جلوش خودکار اش را برداشت و در انگشت هایش میچرخاند....
میچا : داداش خیلی عوض شده خیلی
از اتاقش خارج شد و سمته سالن رفت مادر و پدرش را دید که نشستن و مشغول خوردن قهوه بودن ...
میچا سمته آشپزخونه رفت و لیوان آبی را برداشت و از اشپرخونه خارج شد ....
ات/ج.: پرنسس مامانی بیا
میچا : نه مزاحم شما نمیشم باید درسام رو بخونم میدونی که اخره ساله ..
جونکوک: دختر من موفق میشه اینو میدونم
میچا : ممنون اوپا
شرط ۴۰ لایک
۲۵ کامنت
۴۲۰ عضویت
- ۲۰.۹k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط