.
.
.
چرا اینگونه می آید، مگر حالا سر آورده
زبانش را نمی فهمم، زبانی دیگر آورده
چه می گوید، چه می جوید، گمانم قصد دل دارد
نمی بینی دمار از آرزوهایم بر آورده
چه سر سنگین شده با ما، نگاهش کن غرورش را
سرِ قهری به شیرینی کمی چشم تر آورده
چه می خواهد بگویم من؟ بگویم دوستش دارم
ببیند چشم هایم را، زبانم مو در آورده
چه می خندد ، خدا ناکرده شاید دیده چشمم را
من عاشق پیشه ام ، او هم خیالش نوبر آورده
چه بد شد ای دل ساده، که لو رفتی، که آسانی
عجولی، شیطنت های تو صبرم را سر آورده
فراوان بچگی کردی، بیا قدری بزرگی کن
که دیگر خسته ام، از این غرور من در آورده
.
چرا اینگونه می آید، مگر حالا سر آورده
زبانش را نمی فهمم، زبانی دیگر آورده
چه می گوید، چه می جوید، گمانم قصد دل دارد
نمی بینی دمار از آرزوهایم بر آورده
چه سر سنگین شده با ما، نگاهش کن غرورش را
سرِ قهری به شیرینی کمی چشم تر آورده
چه می خواهد بگویم من؟ بگویم دوستش دارم
ببیند چشم هایم را، زبانم مو در آورده
چه می خندد ، خدا ناکرده شاید دیده چشمم را
من عاشق پیشه ام ، او هم خیالش نوبر آورده
چه بد شد ای دل ساده، که لو رفتی، که آسانی
عجولی، شیطنت های تو صبرم را سر آورده
فراوان بچگی کردی، بیا قدری بزرگی کن
که دیگر خسته ام، از این غرور من در آورده
- ۵۱۷
- ۱۱ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط