ستارهای در میان تاریکی فصل۱پارت ۲۶🌌
ستارهای در میان تاریکی فصل۱پارت ۲۶🌌
بیییییپ. بیییییپ. بیییییپ.
بیییییپ. بیییییپ.
یک دست از زیر پتو بیرون آمد
کورمال کورمال روی میز کنار تخت گشت
هیچی
دوباره گشت
هیچی بازم
بیییییپ
ناگهان...
تق!
گوشی با یک ضربه خاموش شد.
ایمی با موهای درهم چشمهای نیمهباز و قیافهای که انگار هنوز اپلودش نکردن🤣 به سقف خیره شد.
بعد به ساعت نگاه کرد
۷:۰۲ صبح
ها؟
پلک زد
«صبح شد؟»
دوباره به ساعت نگاه کرد.
«نه...»
دوباره نگاه کرد.
«وایسا...مگه من اصلاً خوابیدم؟»
هیچ خاطرهای از خوابیدن نداشت
پتو دورش پیچیده بود
مگه..من خاموش شدم؟که هیچی یادم نیس اونم مثل لپتاپ؟
بعد شانه بالا انداخت.
مهم نیست
در همون لحظه...
مغزش روشن شد
واااای من مدرسه دارممم😨
کاملاً بیدار شد با عجله
از روی تخت پرید
پتو دور پایش پیچید
و...
تق
با صورت افتاد روی زمین
آروم بلند شد
موهایش از هر طرف ایستاده بودند
به اینه نگاه کرد.... من شبیه جوجهتیغی شدم
بعد از مرتب کردن و شونه کردن موهاش و حموم کردن رفت اشپزخونه و صبحونه بخوره
رفت سمت یخچاا تا چیزی برداره و بخورهپرو باز کرد تو یخچال کلا
دو تا تخممرغ و نصف بطری شیر
یک بسته سس و یک لیمو که معلوم نبود از کی اونجا بود🤣
از کی تاحالا من انقدر فقیر شدم لعنتی میرم تو راه یه کوفتی میخورم..... هوف یادداشت برای خودم شب یه سر به بازار بزن
خلاصه رفت اماده شد و ماسک و چشم بند زد و سمت مدرسه همونطور که گفتم هم تو راه یه تایاکی گرفت و خورد
ایمی : خب بریم ببینیم امروز چه گندی قراره بالا بیاد
درِ کلاس 1-A باز شد
ایمی وارد شد
و تقریباً همون لحظه فهمید...
اشتباه کرده
کلاس مثل کندوی زنبور بود
همه حرف میزدند
همه میخندیدند
همه سرپا بودند
کامیناری اولین نفری بود که دیدش
اووووه...... هم کلاسی مرموز مون اومد... فکر نکن که یادمون نرفته دیروز چه هنر نمایشی کردی... تو از همون روز اول هیچی در مورد خودت نگفتی.. حالا دیگه فرار بسته باید باهات اشنا شیم...
ایمی* لعنتی گندش بزنن.. چه گلی حالا به سرم بگیرم... اها دختر.. جدی باش.. اصلا هم دامش نیوفت😨*
از اون طرف مینتا و سرو هم اومدن:
سرو : ولی حاجی تو خداوکیلی دختری.. اخه...
ایمی: زیادی جدیم
سرو : دقیقا نه این ولی زدی تو خال
ایمی* ببین ارم باش❤️🔥😡😤 چیی نیست نمیدوننن میرن پی کارشون.... البته اگه یه چرت پرت دیگه بشنوم اون روی سگم بالا میاد اونوقت جون مرگ میشن *
مین تا : از کجا معلم دختره شاید میخواید خودشو دختر جا بزنه....
ایمی* خب ریگه ظرفیت 😏 پر شد بریم واسه دعوت... *
کامیناری... اوه بابا بیخیال اگه اینجوری بود که مدرسه بهش اجازه نمیداد..تاز........
مینتا : اره ولی شایدم کارش اینه اینجوری تو رختکن دخترا( *اوه اوه اگه منم میرفتم... اونجوری میتونسم...... * فکر ای خاک برسری*)
ایمی: گاله هاتونو می ببندید یا بیام برم.بک....
سرو : اوه وایسا وایسا... خیرسرمون مدرسه جا این حرفا نیست ارامش خودتو حفظ کن دخی...
مینتا: الان دیگه ثابت شد تو دختر نیسیتی...
ایمی : تو چی میگی نیم وجبی قدت به سر زانو من نمیر سه بدبخت هیز
مینتا : هویی قدم ژنیتیکی اینطوره برو خودتو مسخره کن عجیب غ ریب
ایمی : عجیب غریب 😨😨😨😡 فاتح تونو بخونید که اومدم کاری کنم ننه تون به عزا تون بشید لا... .( بله همونطور که مشاهده میکنید فیوزش پرید برا شادی روح مرحومین صلواتتت😂😅).
هر سه تا با هم: اوه گاومون زایید
ایمی اومد بره جرشون بده
مینا هم برگشت
«صبح بخیرررر»
ایمی یک لحظه مکث کرد( او 😨شت گند زدم نزدیک بود هاا)
بعد خیلی آروم:
صبح بخیر.
و بعد نفس عمیق کشید
از اون طرف هم پسرا پچ پچ میکردن
کامیناری: حاجی اروم شد
سرو: اره نزدیک
مینتا : ولی من...
کامیناری و سرو : ببیند😡
ایمی : هوف😤 خب بگید ببینم بری شما هنوز ایا من پسرم
سه تایی باهم: نه نه ما کی همچین حرف زدیم غلط بکنیم
جیرو: ... ههه😏 دختره گنگش بالاس با دو کلمه ادبشون کردم...
توکایامی از اون سمت : اره خیلی هاله تاریکی داشت
اوجیرو: ولی.. اهم.. هنوزم به نظرم زیادی خشن بود.
ائویاما: خشونت چشمگیر 😉💫
ایمی تو ذهنش( ای خدا انا چقدر نظر میدم نمیشه برم یه گوشه قایم شم🥺)
بعد آروم رفت و روی صندلیاش نشست....کیفش را گذاشت
نفس راحتی کشید
خوبه
هیچ اتفاق خاصی نمیوفته اروم باش دختر
تقققققققق
بیییییپ. بیییییپ. بیییییپ.
بیییییپ. بیییییپ.
یک دست از زیر پتو بیرون آمد
کورمال کورمال روی میز کنار تخت گشت
هیچی
دوباره گشت
هیچی بازم
بیییییپ
ناگهان...
تق!
گوشی با یک ضربه خاموش شد.
ایمی با موهای درهم چشمهای نیمهباز و قیافهای که انگار هنوز اپلودش نکردن🤣 به سقف خیره شد.
بعد به ساعت نگاه کرد
۷:۰۲ صبح
ها؟
پلک زد
«صبح شد؟»
دوباره به ساعت نگاه کرد.
«نه...»
دوباره نگاه کرد.
«وایسا...مگه من اصلاً خوابیدم؟»
هیچ خاطرهای از خوابیدن نداشت
پتو دورش پیچیده بود
مگه..من خاموش شدم؟که هیچی یادم نیس اونم مثل لپتاپ؟
بعد شانه بالا انداخت.
مهم نیست
در همون لحظه...
مغزش روشن شد
واااای من مدرسه دارممم😨
کاملاً بیدار شد با عجله
از روی تخت پرید
پتو دور پایش پیچید
و...
تق
با صورت افتاد روی زمین
آروم بلند شد
موهایش از هر طرف ایستاده بودند
به اینه نگاه کرد.... من شبیه جوجهتیغی شدم
بعد از مرتب کردن و شونه کردن موهاش و حموم کردن رفت اشپزخونه و صبحونه بخوره
رفت سمت یخچاا تا چیزی برداره و بخورهپرو باز کرد تو یخچال کلا
دو تا تخممرغ و نصف بطری شیر
یک بسته سس و یک لیمو که معلوم نبود از کی اونجا بود🤣
از کی تاحالا من انقدر فقیر شدم لعنتی میرم تو راه یه کوفتی میخورم..... هوف یادداشت برای خودم شب یه سر به بازار بزن
خلاصه رفت اماده شد و ماسک و چشم بند زد و سمت مدرسه همونطور که گفتم هم تو راه یه تایاکی گرفت و خورد
ایمی : خب بریم ببینیم امروز چه گندی قراره بالا بیاد
درِ کلاس 1-A باز شد
ایمی وارد شد
و تقریباً همون لحظه فهمید...
اشتباه کرده
کلاس مثل کندوی زنبور بود
همه حرف میزدند
همه میخندیدند
همه سرپا بودند
کامیناری اولین نفری بود که دیدش
اووووه...... هم کلاسی مرموز مون اومد... فکر نکن که یادمون نرفته دیروز چه هنر نمایشی کردی... تو از همون روز اول هیچی در مورد خودت نگفتی.. حالا دیگه فرار بسته باید باهات اشنا شیم...
ایمی* لعنتی گندش بزنن.. چه گلی حالا به سرم بگیرم... اها دختر.. جدی باش.. اصلا هم دامش نیوفت😨*
از اون طرف مینتا و سرو هم اومدن:
سرو : ولی حاجی تو خداوکیلی دختری.. اخه...
ایمی: زیادی جدیم
سرو : دقیقا نه این ولی زدی تو خال
ایمی* ببین ارم باش❤️🔥😡😤 چیی نیست نمیدوننن میرن پی کارشون.... البته اگه یه چرت پرت دیگه بشنوم اون روی سگم بالا میاد اونوقت جون مرگ میشن *
مین تا : از کجا معلم دختره شاید میخواید خودشو دختر جا بزنه....
ایمی* خب ریگه ظرفیت 😏 پر شد بریم واسه دعوت... *
کامیناری... اوه بابا بیخیال اگه اینجوری بود که مدرسه بهش اجازه نمیداد..تاز........
مینتا : اره ولی شایدم کارش اینه اینجوری تو رختکن دخترا( *اوه اوه اگه منم میرفتم... اونجوری میتونسم...... * فکر ای خاک برسری*)
ایمی: گاله هاتونو می ببندید یا بیام برم.بک....
سرو : اوه وایسا وایسا... خیرسرمون مدرسه جا این حرفا نیست ارامش خودتو حفظ کن دخی...
مینتا: الان دیگه ثابت شد تو دختر نیسیتی...
ایمی : تو چی میگی نیم وجبی قدت به سر زانو من نمیر سه بدبخت هیز
مینتا : هویی قدم ژنیتیکی اینطوره برو خودتو مسخره کن عجیب غ ریب
ایمی : عجیب غریب 😨😨😨😡 فاتح تونو بخونید که اومدم کاری کنم ننه تون به عزا تون بشید لا... .( بله همونطور که مشاهده میکنید فیوزش پرید برا شادی روح مرحومین صلواتتت😂😅).
هر سه تا با هم: اوه گاومون زایید
ایمی اومد بره جرشون بده
مینا هم برگشت
«صبح بخیرررر»
ایمی یک لحظه مکث کرد( او 😨شت گند زدم نزدیک بود هاا)
بعد خیلی آروم:
صبح بخیر.
و بعد نفس عمیق کشید
از اون طرف هم پسرا پچ پچ میکردن
کامیناری: حاجی اروم شد
سرو: اره نزدیک
مینتا : ولی من...
کامیناری و سرو : ببیند😡
ایمی : هوف😤 خب بگید ببینم بری شما هنوز ایا من پسرم
سه تایی باهم: نه نه ما کی همچین حرف زدیم غلط بکنیم
جیرو: ... ههه😏 دختره گنگش بالاس با دو کلمه ادبشون کردم...
توکایامی از اون سمت : اره خیلی هاله تاریکی داشت
اوجیرو: ولی.. اهم.. هنوزم به نظرم زیادی خشن بود.
ائویاما: خشونت چشمگیر 😉💫
ایمی تو ذهنش( ای خدا انا چقدر نظر میدم نمیشه برم یه گوشه قایم شم🥺)
بعد آروم رفت و روی صندلیاش نشست....کیفش را گذاشت
نفس راحتی کشید
خوبه
هیچ اتفاق خاصی نمیوفته اروم باش دختر
تقققققققق
- ۶۱
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط