{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سیلام سیلام پیش به سوی پارت که قراره خیلی بامزه باشه

سیلام سیلام پیش به سوی پارت ۱۴ که قراره خیلی بامزه باشه.💫🙃

پارت۱۴♡(قهرمان من.)
ایزاوا:بیا جلو ببینم چقدر پیشرفت کردی.
(نویسنده:خیلی خیلی خیلی خلاصه بهتون بگم که ایزاوا خیلی قوی حمله میکنه و کوسه هاروکا رو پاک میکنه ولی هاروکا به خواطر بدن قویش آیزاوا رو ضربه فنی میکنه و همینطور ادامه پیدا میکنه و یه لحظه کوسه هاروکا برمیگرده و ایزاوا رو شکست میده بچه هاهم از شدت خوشحالی میپرن بغلش و دیگه همین دیگه.😂)
هاروکا فریاد زد:خب بچه ها الان وقت خوشگذرونیه برید هرکار میخواید بکنید.
همه:ممنون.😭
بعدش که بچه ها رفتن پی خوشگذرونی هاروکا رفت کنار ایزاوا وایساد شونش رو زد به شونه ایزاوا و گفت:قوی بودی ها.🙃
ایزاوا هم نگاهش کرد و گفت:ببند تا نزدم تو شکمت خون بالا بیاری.
هاروکا:باشه بابا حالا وحشی نشو.
و بعد هر دوتا نگاه به بچه های خوشحال و نگاه به هم کردن و از ته دل بلند خندیدن.😂
باکوگو:هی دکو.
دکو:بله؟
باکوگو:بیا دنبالم کارت دارم.
دکو:چیکار؟
باکوگو:حالا تو بیا.
بعد باکوگو دست دکو رو گرفت و کشون کشون بردش به یه جای تقریبا دور و خب از یه جا به بعد دستش رو ول کرد. هردوتا کلی حرف داشتن که به هم بگن اما نمیدونستن چطور سر بحث رو باز کنن که یه هو هر دوتا باهم گفتن:راجب دیشب!
و بچه هام تبدیل به دوعدد لبو شدن.😭
باکوگو:خب....میخوام فقط اینو بدونی که هر اتفاقی که دیشب افتاد کاملا واقعی بود و....خب..من واقعا دوس..تت دارم...
تا باکوگو این حرف رو زد میدوریا بغلش کرد و آروم دم گوشش گفت:...خب منم....هرچیزی که دیشب بهت گفتم کاملا احساسات واقعی...خودم بود و میخوام اینو بدونی که...من واقعا از ته دلم دوست دارم کاچان.(اشک تو چشاش جمع شد و اروم شروع کرد به گریه کردن.😭)
میدوریا:ولی..هق..باید یه قولی..هق..بهم بدی..هق..
باکوگو:چه قولی؟
میدوریا:اینکه..هق..هیچوقت احساساتت..هق..رو ازم مخفی نکنی.
باکوگو:دیگه...دیگه...هیچوقت قایم نمیکنم.
و بعد محکم بغلش کرد.موهاش رو نوازش کرد. و لبخند زد.
بعد یکم از هم فاصله گرفتن و باکوگو دستاش رو گذاشت روی صورت میدوریا و اشک هاش رو با انگشت شستش پاک کرد.
باکوگو:دیگه گریه نکن...باشه؟
دکو لپ باکوگو رو بوسید و لبخند زد و گفت:باشه😊
تا میخواست از بغل باکوگو فاصله بگیره باکوگو دستش رو دور کمرش حلقه زد و فشار داد اونو نزدیک کرد و اونو بوسید اما عمیق تر و پر احساستر.(من:باکوگو از کی تا حالا بامزه شدی دستت رو میندازی دور کمرشو میبوسیشو😂چخبره؟😂)
و اون دوتا پلشت اونقدر ادامه دادن که نفس کم آوردن و نزدیک بود خفه بشن. تا اینکه برادر باکوگو بلاخره بیخیال شد و کشید عقب. میخواست ادامه بده که دکو گفت:اما من هنوز کلی سوال دارم(لبخند.)
باکوگو:اما دلیل نمیشه که من بس کنم. و دوباره اون رو ماچ کرد. بار دوم که خواستن نفس بگیرن دکو سرش رو داد بالا و باکوگو گردن اون رو مکید و کبودش کرد(من:اوه مای هارت کیس مارک💗)
دکو:ای کاچان دردم اومد.
باکوگو سفت بغلش کرد و گفت:ببخشید یکم هیجان زده شدم.
دکو:اشکالی نداره(لبخند زیاددد)خیلی خب نظرت چیه بریم پیش بچه ها منم طی راه ازت یکسری سوال بپرسم.
باکوگو:همینجا سوالاتت رو بپرس من میخوام پیش تو باشم.
میدوریا:خیلی خب باشه آرومتر بغلم کن کاچان زخمم درد گرفت.(خنده😂)
باکوگو تا این رو شنید دکو رو آروم ول کرد و با یه صدای نگرانی گفت:چیزیت که نشد لباست رو بزن بالا ببینم.
میدوریا:نگران نباش کاچان من خوبم چیزی نیست فقط یکم درد کرد وقتی نگران میشی جدی میشی ها.(خنده)😂
اونقدر خنده های میدوریا قشنگ و بامزه بود که قند تو دل باکوگو آب شد.🫠

خب اینم از پارت ۱۴.💫
پارت بعد به زودی میاد.💫
مرسی خوندی.💫
دیدگاه ها (۳)

سیلام سیلام چطورید گفتم تا بحثش داغه بیام ادامش رو بنویسم.🙃ا...

🛑(((ادامه پارت ۱۲)))🛑هاروکا داد:باز مارو به یه چیزی شبیه کرد...

(تلاش برای برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۵۲*باکوگو در رو...

عشق انفجاری ( پارت پنجم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط