♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 68・]ᕗ
مچ دستم رو گرفت و گل رو از صورتم کنار زد و مهربون نگام کرد
و گفت : من که با این گل سرخ قهر نبودم.
لوس گفتم: چرا...بودی..
لبخندش رو عمیق تر کرد و به پهلو دراز کشید و دستم رو بغل کرد و گفت: این گل سرخ با من قهر بوده که دو روزه نیومده.
لبخندش محو شد و داغون گفت : عین بچه ها باید بشینم تو خونه تا کی هوس کنی بیای به دیدنم.
رو تخت کنارش نشستم و گفتم : اشتی؟
نگام کرد و دستی روی صورتم کشید و گفت : اشتی.
شیطون گفتم : پس پاشو آقای خوابالو.. الان وقته خوابه مگه ؟
و دستش رو کشیدم. با خنده بلند شد. به بدنش نگاه نکردم و برگشتم و گفتم : تو حیاط منتظرتم..اماده شو بریم..
جونگکوک : کجا؟
-يه جااا..حالا آماده شو.
شیطون گفت : رو بر گردوندن نداره که... جلوی تو هم میشه حاضر شد...
با غیض و تاکید گفتم : تو حیاط منتظرتم..
و بین صدای خنده هاش پشت سرم رفتم توی حیاطش. به بوته های میوه اش خیره شدم تا اومد.
دستش رو گرفتم و دوتایی سمت شهر وبازار رفتیم.
درباره تک تک وسایل نظر میدادیم و میگفتیم
و خندیدیم دوتایی دستم همدیگه رو در دست داشتیم و قدم میزدیم. به قصر رسیدیم.
کلاه شنلم رو جلوتر کشیدم و گفتم : خوب برگردیم؟
به قصر نگاه کرد و گفت : یه بار که برای بردن گلها میام اینجا باهام بیا..فک کنم خوشت بیاد.
لبخندی باریک که فقط خودم میدونستم
معنیش چیه رو لبم اومد.
کسی از پشت جونگکوک رو صدا کرد و اونم مشغول حال و احوال و صحبت با اون شد.
چشمم خورد به یکی از نگهبانهای قصر که با چشم باریک شده داشت منو میپایید و بعد جلو اومد. واای خدا استرس خیلی بدی گرفتم
اگه چیزی میگفت جونگکوک میفهمید من کيم و...
ولی اصلا نمیتونستم عکس العمل جونگکوک رو پیشبینی
کنم
بانگراني زل زدم به نگهبانه که داشت نزدیک میشد. خدایا خودت كمك كن.
ᕙ[・part 68・]ᕗ
مچ دستم رو گرفت و گل رو از صورتم کنار زد و مهربون نگام کرد
و گفت : من که با این گل سرخ قهر نبودم.
لوس گفتم: چرا...بودی..
لبخندش رو عمیق تر کرد و به پهلو دراز کشید و دستم رو بغل کرد و گفت: این گل سرخ با من قهر بوده که دو روزه نیومده.
لبخندش محو شد و داغون گفت : عین بچه ها باید بشینم تو خونه تا کی هوس کنی بیای به دیدنم.
رو تخت کنارش نشستم و گفتم : اشتی؟
نگام کرد و دستی روی صورتم کشید و گفت : اشتی.
شیطون گفتم : پس پاشو آقای خوابالو.. الان وقته خوابه مگه ؟
و دستش رو کشیدم. با خنده بلند شد. به بدنش نگاه نکردم و برگشتم و گفتم : تو حیاط منتظرتم..اماده شو بریم..
جونگکوک : کجا؟
-يه جااا..حالا آماده شو.
شیطون گفت : رو بر گردوندن نداره که... جلوی تو هم میشه حاضر شد...
با غیض و تاکید گفتم : تو حیاط منتظرتم..
و بین صدای خنده هاش پشت سرم رفتم توی حیاطش. به بوته های میوه اش خیره شدم تا اومد.
دستش رو گرفتم و دوتایی سمت شهر وبازار رفتیم.
درباره تک تک وسایل نظر میدادیم و میگفتیم
و خندیدیم دوتایی دستم همدیگه رو در دست داشتیم و قدم میزدیم. به قصر رسیدیم.
کلاه شنلم رو جلوتر کشیدم و گفتم : خوب برگردیم؟
به قصر نگاه کرد و گفت : یه بار که برای بردن گلها میام اینجا باهام بیا..فک کنم خوشت بیاد.
لبخندی باریک که فقط خودم میدونستم
معنیش چیه رو لبم اومد.
کسی از پشت جونگکوک رو صدا کرد و اونم مشغول حال و احوال و صحبت با اون شد.
چشمم خورد به یکی از نگهبانهای قصر که با چشم باریک شده داشت منو میپایید و بعد جلو اومد. واای خدا استرس خیلی بدی گرفتم
اگه چیزی میگفت جونگکوک میفهمید من کيم و...
ولی اصلا نمیتونستم عکس العمل جونگکوک رو پیشبینی
کنم
بانگراني زل زدم به نگهبانه که داشت نزدیک میشد. خدایا خودت كمك كن.
- ۲۲۳
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط