#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟑
تهیونگ نگاهی به وضعیت به هم ریختشون انداخت و هوفی کشید.
تهیونگ:اینارو چیکار کنم.
جونگکوک:بندازشون تو اتاق های مهمون ولی جیمین و یونگی رو بنداز تو یک اتاق و خودتم بیا پیش من.(خنده)
تهیونگ:باشه(خنده)
تهیونگ جونگکوک رو براید بغل کرد و به سمت اتاق رفت. جونگکوک هعی پاهاش رو تکون میداد و دستاشو دور گردن تهیونگ حلقه کرد.
جونگکوک:من سنگینم.؟
تهیونگ:نه.
جونگکوک:واووو پس یعنی میتونی بلندم کنی.
تهیونگ:اره عزیزکم تو خیلی ام اندامت خوبه.
با پاش اروم درو باز کرد و به سمت تخت خودش رفت و کوکی شو روی تخت گزاشت و دمپایی های خرگوشیش که همین امروز خریده بود رو از پاهاش در اورد و پتو رو تا جای چونش کشید.
تهیونگ:قشنگم تو بگیر بخواب من پایینو یکم مرتب کنم میام پیشت.
جونگکوک:باشه ولی بیا پایین.
جونگکوک با دستاش اشاره میکنه که صورتشو بیاره پایین.
تهیونگ هم سرشو اورد پایین که جونگکوک با خباثت صورتشو قاب کردو گاز محکمی از لپش زد و همونجا رو بوسید.
تهیونگ از درد زیاد اخ بلندی گفت.
تهیونگ:ناقصم کردی بچه.
جونگکوک:الهی اشکال نداره من اینجوری ام دوست دارم، حالا برو گمشو( خنده خرگوشی)
___
ویو صبح جیمین.
با حس سردرد شدیدی چشمامو اروم باز کردم ولی کمی تار میدیدم، برای بهتر شدن دیدم یکم چشامو مالوندم و روی تخت نیم خیز شدم.
با به یاد اوردن دیشب ویندوزم زد بالا.
نگاهی به کنارش انداخت که یک گربه ی خواب رو دید.
تهیونگ دوباره اینو پیشش خوابونده بود، بیشعوری زیر لب به تهیونگ گفت و به سر و وضع خودش نگاه انداخت.
با دیدن بالا تنه ی لختش، چشاش گرد شد و جیغ بنفشی کشید.
با جیغ من یونگی ترسیده سرشو اورد بالا و به بدن لختم خیره شد و چشماشو گرد کرد.
با فکر اینکه نکنه کاری باهام کرده باشه دستامو ضربدری روی س.نم گزاشتم.
یونگی:تو چرا لختی
جیمین با اعصبانیت و اخم غلیظی که بیش از حد کیوتش کرده بود گفت.
جیمین:مرتیکه ی منحرف بیشعور اینو در اصل من باید بپرسم.
یونگی با شنیدن حرف پسر مقابلش و گاردش ابرویی بالا انداخت و خودشو به تاج تخت تکیه داد و دستاشو روی س.ینش قفل کرد و متعجب ل.ب رد.
یونگی:زیادی پررویی ها بچه جون، لخت بودن تو اونم این وقت صبح و کنار من خوابیدن چه ربطی به من داره.
جیمین:تو... تووو.
یونگی:حالا راستشو بگو چرا لختِ مادرزادی، اونم روی تخت پیش من، نکنه میخاستی باهام کاری کنی( خنده شیطون)
جیمین از لحن گستاخ مرد در حیرت ماند، این دیگه چه بی ادبی بود که این وقت صبح که فقط هوا روشنه و هنوز خورشید طلوع نکرده همچین حرفایی میزنه.
جیمین با لحن جیغ جیغویی خواست حرفی بزنه که یونگی به طرفش خم شد و دستشو روی دهنش قرار داد و صدای اروم و دورگه ای از خواب ل.ب زد.
یونگی:بیا فقط بگیریم بخوابیم، معلومه که بقیه هنوز خوابن و این لخت بودنتم اون موقع گیج خواب بودی هوا گرم بود خودت لباستو از تنت دراوردی، پس بیا بگیریم بخوابیم، باشه.
جیمین با کمی مکث سری تکون داد که یونگی پشتش رو بهش کرد و به سه نرسیده خوابش برد.
جیمین لباسشو بعد از کمی گشتن پیدا کرد و پوشید و به خواب رفت.
ذهن یونگی:اون بدن سفید بلوری داشت، پوست بدنش سفید بود و کمر باریک و خوش فرمی داشت، زیادی سک......سیه.
خنده ای به افکارش زد و به اعماق خواب فرو رفت.
___
جونگکوک:جیننن برا منم شیر بریز.
جین:صبر کن، اول عشقم.
جونگکوک:ایشش.
تهیونگ با خنده ی دیوثانه ای به جیمین که کنارش نشسته بود چشم دوخت، امروز زیادی کم حرف شده بود.
تهیونگ:شب خوب خوابیدین پرنسس.
جیمین بهت زده از افکارش اومد بیرون و به تهیونگ چشم دوخت و اخمو گفت.
جیمین:عوضی تو از قصد مارو تو یک اتاق انداختی.
تهیونگ:اره جیمین شی.
جیمین:مرتیکه ی_
تهیونگ:جذاب
جیمین:نخیرم بیریخت.
تهیونگ:هههه به من گفتی بیریخت، بیریخت کراشت.
جیمین:کراش ندارم تهیونگشی.
هوسوک:هوی شما دوتا درمورد چی حرف میزنین.
تهیونگ:هیچی هیونگ داشتیم با خودمون میگفتیم که من چقدر جذابم، نه جیمین شی.
جیمین:در اصل در مورد این بود که چقدر بیریخته.
همه در حال صحبت با همدیگه سر میز صبحونه بودند.
از دیشب که مست بودن امروز همه سر میز نشسته بودن و بعد از صبحونه قرار شد هرکس بره سر کار خودش.
___
«دوروز بعد»
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕𝟑
تهیونگ نگاهی به وضعیت به هم ریختشون انداخت و هوفی کشید.
تهیونگ:اینارو چیکار کنم.
جونگکوک:بندازشون تو اتاق های مهمون ولی جیمین و یونگی رو بنداز تو یک اتاق و خودتم بیا پیش من.(خنده)
تهیونگ:باشه(خنده)
تهیونگ جونگکوک رو براید بغل کرد و به سمت اتاق رفت. جونگکوک هعی پاهاش رو تکون میداد و دستاشو دور گردن تهیونگ حلقه کرد.
جونگکوک:من سنگینم.؟
تهیونگ:نه.
جونگکوک:واووو پس یعنی میتونی بلندم کنی.
تهیونگ:اره عزیزکم تو خیلی ام اندامت خوبه.
با پاش اروم درو باز کرد و به سمت تخت خودش رفت و کوکی شو روی تخت گزاشت و دمپایی های خرگوشیش که همین امروز خریده بود رو از پاهاش در اورد و پتو رو تا جای چونش کشید.
تهیونگ:قشنگم تو بگیر بخواب من پایینو یکم مرتب کنم میام پیشت.
جونگکوک:باشه ولی بیا پایین.
جونگکوک با دستاش اشاره میکنه که صورتشو بیاره پایین.
تهیونگ هم سرشو اورد پایین که جونگکوک با خباثت صورتشو قاب کردو گاز محکمی از لپش زد و همونجا رو بوسید.
تهیونگ از درد زیاد اخ بلندی گفت.
تهیونگ:ناقصم کردی بچه.
جونگکوک:الهی اشکال نداره من اینجوری ام دوست دارم، حالا برو گمشو( خنده خرگوشی)
___
ویو صبح جیمین.
با حس سردرد شدیدی چشمامو اروم باز کردم ولی کمی تار میدیدم، برای بهتر شدن دیدم یکم چشامو مالوندم و روی تخت نیم خیز شدم.
با به یاد اوردن دیشب ویندوزم زد بالا.
نگاهی به کنارش انداخت که یک گربه ی خواب رو دید.
تهیونگ دوباره اینو پیشش خوابونده بود، بیشعوری زیر لب به تهیونگ گفت و به سر و وضع خودش نگاه انداخت.
با دیدن بالا تنه ی لختش، چشاش گرد شد و جیغ بنفشی کشید.
با جیغ من یونگی ترسیده سرشو اورد بالا و به بدن لختم خیره شد و چشماشو گرد کرد.
با فکر اینکه نکنه کاری باهام کرده باشه دستامو ضربدری روی س.نم گزاشتم.
یونگی:تو چرا لختی
جیمین با اعصبانیت و اخم غلیظی که بیش از حد کیوتش کرده بود گفت.
جیمین:مرتیکه ی منحرف بیشعور اینو در اصل من باید بپرسم.
یونگی با شنیدن حرف پسر مقابلش و گاردش ابرویی بالا انداخت و خودشو به تاج تخت تکیه داد و دستاشو روی س.ینش قفل کرد و متعجب ل.ب رد.
یونگی:زیادی پررویی ها بچه جون، لخت بودن تو اونم این وقت صبح و کنار من خوابیدن چه ربطی به من داره.
جیمین:تو... تووو.
یونگی:حالا راستشو بگو چرا لختِ مادرزادی، اونم روی تخت پیش من، نکنه میخاستی باهام کاری کنی( خنده شیطون)
جیمین از لحن گستاخ مرد در حیرت ماند، این دیگه چه بی ادبی بود که این وقت صبح که فقط هوا روشنه و هنوز خورشید طلوع نکرده همچین حرفایی میزنه.
جیمین با لحن جیغ جیغویی خواست حرفی بزنه که یونگی به طرفش خم شد و دستشو روی دهنش قرار داد و صدای اروم و دورگه ای از خواب ل.ب زد.
یونگی:بیا فقط بگیریم بخوابیم، معلومه که بقیه هنوز خوابن و این لخت بودنتم اون موقع گیج خواب بودی هوا گرم بود خودت لباستو از تنت دراوردی، پس بیا بگیریم بخوابیم، باشه.
جیمین با کمی مکث سری تکون داد که یونگی پشتش رو بهش کرد و به سه نرسیده خوابش برد.
جیمین لباسشو بعد از کمی گشتن پیدا کرد و پوشید و به خواب رفت.
ذهن یونگی:اون بدن سفید بلوری داشت، پوست بدنش سفید بود و کمر باریک و خوش فرمی داشت، زیادی سک......سیه.
خنده ای به افکارش زد و به اعماق خواب فرو رفت.
___
جونگکوک:جیننن برا منم شیر بریز.
جین:صبر کن، اول عشقم.
جونگکوک:ایشش.
تهیونگ با خنده ی دیوثانه ای به جیمین که کنارش نشسته بود چشم دوخت، امروز زیادی کم حرف شده بود.
تهیونگ:شب خوب خوابیدین پرنسس.
جیمین بهت زده از افکارش اومد بیرون و به تهیونگ چشم دوخت و اخمو گفت.
جیمین:عوضی تو از قصد مارو تو یک اتاق انداختی.
تهیونگ:اره جیمین شی.
جیمین:مرتیکه ی_
تهیونگ:جذاب
جیمین:نخیرم بیریخت.
تهیونگ:هههه به من گفتی بیریخت، بیریخت کراشت.
جیمین:کراش ندارم تهیونگشی.
هوسوک:هوی شما دوتا درمورد چی حرف میزنین.
تهیونگ:هیچی هیونگ داشتیم با خودمون میگفتیم که من چقدر جذابم، نه جیمین شی.
جیمین:در اصل در مورد این بود که چقدر بیریخته.
همه در حال صحبت با همدیگه سر میز صبحونه بودند.
از دیشب که مست بودن امروز همه سر میز نشسته بودن و بعد از صبحونه قرار شد هرکس بره سر کار خودش.
___
«دوروز بعد»
- ۴.۰k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط