{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاهت رو از داشبور گرفت و به برون دادفر مرد مثل

نگاهت رو از داشبور گرفتى و به بيرون دادى.فكر ميكردى مثلِ هميشه قراره يك راهِ تكرارى رو ببينى اما، با ديدنِ درخت هاىِ چنار كه با سرعت از كنارشون رد ميشديد، اخمِ محوى از روىِ كنجكاوى بينِ ابروهات نشست.
نگاهت رو سمتِ نيم رخِ مردِ بغل دستت دوختى.
یونگی، يكى از دستهاش روىِ فرمون قرار داشت و آرنجِ دستِ ديگه اش رو، به لبه پنجره تكيه داده بود.
براىِ پرسيدنِ سوالت مردد بودى اما، انگار كه اون متوجه نگاه و ترديدت شده بود.
چون نيم نگاهى بهت انداخت و با لحنى نرم شده، لب زد:
"سوالى دارى؟"
سرى تكون دادى و گفتى:
"كجا ميريم؟"
یونگی نگاهى به ساعت كه ده شب رو نشون ميداد انداخت و بعد، كمى سرعتِ ماشين رو بالاتر برد:
"ويلايى كه تو جنگل دارم"
اخمِ بينِ ابروهات، پررنگتر از قبل شد.راجبه ويلايى كه تو جنگل داشت چيزى نميدونستى.
دراصل تاحالا به همچين جايى اشاره نکرده بود!
"نميدونستم تو جنگل ويلا دارى!"
یونگی سرى تكون داد و گفت:
"خيلى چيزها هست كه راجبه من، نميدونى!"
گره بينِ ابروهات باز شد و تو فكر فرو رفتى.درسته كه ازدواجتون،يك ازدواجِ قراردادى بود اما فكر ميكردى چيزِ زيادى از هم پنهان نداريد.
دیدگاه ها (۱۳)

تو فكر بودى كه، دستى رو دستت نشست.نگاهت رو به یونگی دوختى كه...

تو رئيسِ يه شركت بودى و بعد از جلسه اى كه داشتى،با عصبانيت ب...

طبقِ يك قرارداد،با پسرِ يكى از دوستهاىِ صميمىِ پدرت ازدواج ك...

اين سوالى بود كه از تو پرسيده شد و جوابى كه مردِ بزرگتر دريا...

یونگی اينبار آهى كشيد و سرى تكون داد:"كجا برم وقتى دليلِ تما...

همين بى حركت بودنش،كمى كفريت كرد براىِ همين،درحالى كه همچنان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط