ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۵۱
به زور لبخند زدم و تند تند سرمو به طرفین تکون دادم و
لرزون گفتم هیچی نیست ولش کن... اصلا مهم نیست..
اروم اخم کرد و گفت : چيزي رو یادم رفته؟ مهربون گفتم نه. تو فقط منو یادت باشه همه چي مرتبه.. بقیه اش مهم نیست
چشماشو باريك كرد و با شك گفت:سلنا بودي ديگه نه؟ با نفرت و خشم دندونامو به هم قفل کردم و دستامو مشت کردم و عصبی بلند شدم که نرم خندید و گفت: شوخی کردم سيندر الاي من..
وسرفه ارومي زد. دلخور و حسود گفتم : شوخی شوخي بين اين همه اسم حتي قبل اسم من اسم اون یادت اومد اره؟
اخم شيريني کرد و لبخند عميقي زد و مهربون گفت: حسودم.. مگه میشه قبل تو و اسمت چیزی یادم بیاد؟
مگه اصلا تو رو یادم رفته که یادم بیاد؟
سعی کردم لبخند نزنم و لبهامو جمع کردم. سنگین نفس کشید و اروم گفت: نگام کن..
اروم نگاش کردم.
لبخند پر عشقي بهم زد و گفت: دنیام تویی لبخند شاد و پر از شوقي لبم نشست و کنارش نشستم.
در اتاق سریع باز شد.
متعجب سرمو بلند کردم اينا..
از دیدن جنت و جوزف و یه مرد غریبه که احتمال میدادم شوهر جنت باشه شوکه و گنگ اخم کردم و بلند شدم.
اینا اینجا چیکار میکنن؟
با غیض لبهامو به هم فشردم
جنت بلند زد زیر گریه و دوید جلو و نگران و پردرد
گفت: جیمین...اخ... جیمین...
جوزف تند گفت : چی شده اخه؟ چرا اینجایی؟ چرا کسی به ما خبر نداد؟
خونم به جوش اومد و با خشم دندونامو به هم فشردم و
با غیض گفتم: جفتتون بیاین بیرون
جیمین نگران و ملتمس گفت: الا جان
تند گفتم هیچی نیست جیمین..باور کن... دو دقیقه دیگه پیشتیم نگاه
و جدي و محکم به خواهر و برادر لعنتي و بي رحمي کردم که تنها چیزی که براشون مهم نبود برادر مهربونشون بود که همه عمر پشتشون وایستاد ولي پشتش رو خالي کردن و تلخ :گفتم باید حرف بزنیم. همین الان..
و تند رفتم بیرون كمي
اونا هم گنگ و گرفته اومدن بیرون لبخند ارومي به جیمین زدم و در اتاقش رو بستم و ازش دور شدم و با خشم :گفتم واسه چی اومدین؟ جنت عصبي گفت: واسه چي؟ اون برادر ماست..ما... با نفرت گفتم: برادرتون؟ واقعا؟ اون ٥ سال کجا عذاب وجدان رو از روي شونه هاش بردارین که این بلا سرش نیاد؟ بودین
که چونه ام لرزید و با درد :گفتم برادر عزيزي که الان دارین براش خوب بازي در ميارين نزديك یک سال سرطان ريه
داشت.. کدومتون فهمیدین؟
درد اشكم جاري شد و با درد :گفتم من غریبه بودم.. من تازه وارد بودم. شماها کجا بودین؟ دو هفته بیمارستان بستریه..هیچ کدومتون زنگ نزدین حالشو بپرسین..یه عمل سخت رو از سر گذروند که ممکن بود به هوش نیاد.
شوکه و با ترس زل زدن بهم. لرزون گفتم این همه بي عاطفه بودن اونم در برابر جیمینی
که هر وقتي درد داشتین پشتتون بود خيلي بي رحمانه بود. هیچ کدومتون موقع دردهاش پیشش نبودین. اصلا براتون مهم نبود که باشین
پوزخند زدم و گفتم : حالا برگردین پیشش و ادای خواهر و برادراي خوب رو دربیارین چون جز اداش چيزي ديگه ايش رو یاد نگرفتین..
و با نفرت ازشون رو برگردوندم.
جنت بلند زد زیر گریه و دوید سمت اتاق برادرش وجوزف
هم همراهش.
اگه اینا رو نمیگفتم آتیش میگرفتم باید بفهمن اگه جیمین صبور و مهربونه، اگه هيچي
( فصل سوم ) پارت ۶۵۱
به زور لبخند زدم و تند تند سرمو به طرفین تکون دادم و
لرزون گفتم هیچی نیست ولش کن... اصلا مهم نیست..
اروم اخم کرد و گفت : چيزي رو یادم رفته؟ مهربون گفتم نه. تو فقط منو یادت باشه همه چي مرتبه.. بقیه اش مهم نیست
چشماشو باريك كرد و با شك گفت:سلنا بودي ديگه نه؟ با نفرت و خشم دندونامو به هم قفل کردم و دستامو مشت کردم و عصبی بلند شدم که نرم خندید و گفت: شوخی کردم سيندر الاي من..
وسرفه ارومي زد. دلخور و حسود گفتم : شوخی شوخي بين اين همه اسم حتي قبل اسم من اسم اون یادت اومد اره؟
اخم شيريني کرد و لبخند عميقي زد و مهربون گفت: حسودم.. مگه میشه قبل تو و اسمت چیزی یادم بیاد؟
مگه اصلا تو رو یادم رفته که یادم بیاد؟
سعی کردم لبخند نزنم و لبهامو جمع کردم. سنگین نفس کشید و اروم گفت: نگام کن..
اروم نگاش کردم.
لبخند پر عشقي بهم زد و گفت: دنیام تویی لبخند شاد و پر از شوقي لبم نشست و کنارش نشستم.
در اتاق سریع باز شد.
متعجب سرمو بلند کردم اينا..
از دیدن جنت و جوزف و یه مرد غریبه که احتمال میدادم شوهر جنت باشه شوکه و گنگ اخم کردم و بلند شدم.
اینا اینجا چیکار میکنن؟
با غیض لبهامو به هم فشردم
جنت بلند زد زیر گریه و دوید جلو و نگران و پردرد
گفت: جیمین...اخ... جیمین...
جوزف تند گفت : چی شده اخه؟ چرا اینجایی؟ چرا کسی به ما خبر نداد؟
خونم به جوش اومد و با خشم دندونامو به هم فشردم و
با غیض گفتم: جفتتون بیاین بیرون
جیمین نگران و ملتمس گفت: الا جان
تند گفتم هیچی نیست جیمین..باور کن... دو دقیقه دیگه پیشتیم نگاه
و جدي و محکم به خواهر و برادر لعنتي و بي رحمي کردم که تنها چیزی که براشون مهم نبود برادر مهربونشون بود که همه عمر پشتشون وایستاد ولي پشتش رو خالي کردن و تلخ :گفتم باید حرف بزنیم. همین الان..
و تند رفتم بیرون كمي
اونا هم گنگ و گرفته اومدن بیرون لبخند ارومي به جیمین زدم و در اتاقش رو بستم و ازش دور شدم و با خشم :گفتم واسه چی اومدین؟ جنت عصبي گفت: واسه چي؟ اون برادر ماست..ما... با نفرت گفتم: برادرتون؟ واقعا؟ اون ٥ سال کجا عذاب وجدان رو از روي شونه هاش بردارین که این بلا سرش نیاد؟ بودین
که چونه ام لرزید و با درد :گفتم برادر عزيزي که الان دارین براش خوب بازي در ميارين نزديك یک سال سرطان ريه
داشت.. کدومتون فهمیدین؟
درد اشكم جاري شد و با درد :گفتم من غریبه بودم.. من تازه وارد بودم. شماها کجا بودین؟ دو هفته بیمارستان بستریه..هیچ کدومتون زنگ نزدین حالشو بپرسین..یه عمل سخت رو از سر گذروند که ممکن بود به هوش نیاد.
شوکه و با ترس زل زدن بهم. لرزون گفتم این همه بي عاطفه بودن اونم در برابر جیمینی
که هر وقتي درد داشتین پشتتون بود خيلي بي رحمانه بود. هیچ کدومتون موقع دردهاش پیشش نبودین. اصلا براتون مهم نبود که باشین
پوزخند زدم و گفتم : حالا برگردین پیشش و ادای خواهر و برادراي خوب رو دربیارین چون جز اداش چيزي ديگه ايش رو یاد نگرفتین..
و با نفرت ازشون رو برگردوندم.
جنت بلند زد زیر گریه و دوید سمت اتاق برادرش وجوزف
هم همراهش.
اگه اینا رو نمیگفتم آتیش میگرفتم باید بفهمن اگه جیمین صبور و مهربونه، اگه هيچي
- ۴.۲k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط