ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۵۰
که تو پنجره چشمم به آنالی و دنیل خورد
که با لبخند خيلي عميق و شادي نگاهمون میکردن.. لبخندم شادتر و گشادتر شد که یهو یاد گردنبند افتادم و یه دفعه یادم اومد که شاید اون اویز سبز مال آنالی باشه.. خواستم گردنبند رو از دست جیمین بگیرم که دستش رو دورش سفت کرد و محکم چسبیدش اخم شيريني کردم و
گفتم : گردنبندم رو بهم پس نميدي؟
اروم سر به طرفین و به معني نه تکون داد. نرم و با ذوق خندیدم و گفتم : اخه يه چيزي تو زنجيرشه که مال من نیست.
اخم کرد. نرم خندیدم و کنارش نشستم و گفتم خیله خوب..بد
اخلاق.. و به گردنبندم نگاه کردم. عه ..
لبخندم شل شد. نیست.. پس
اون اویز سبز رنگ کجاست؟
واقعا نبود.. گنگ لبامو جمع کردم
عجباا..نفسم رو بیرون دادم. بيخيال. شايد جايي افتاده..
به جیمین خسته و خواب الودم لبخند زدم و گفتم یالا..همه بیرون.. جیمینم باید استراحت کنه که زود زود خوب شه..
نیکول : چشم..
و گونه داداشش رو بوسید و گفت: داداشي خونه تو عین دسته گل تمیز میکنم که زود بیاي..خيلي خوشحالم که
خوبي..خيلي.. و با لبخند دور شد.
فرد دست به موهای جیمین کشید و خيلي جدي گفت: اگه بار دیگه ما رو تو این وضعیت قرار بدي خودم میکشمت.. و خودشو کشید جلو و جاي سر جیمین دست خودشو که
روي سر جیمین بود رو بوسید.
نرم خندیدم و سر تأسف تکون دادم.
ديوونه اي بود براي خودش
دوتايي رفتن بیرون.
مهربون شقیقه جیمینم رو بوسیدم و گفتم : منم میرم بیرون
که راحت استراحت كني..
دستمو سفت چسبید.
نرم گفتم همین بیرون میمونم
دستم رو ول نکرد. مهربون و با ذوق گفتم : چشم همین جام... تو بخواب... و اروم دست به موهاش کشیدم که چشماشو بست.
اخ..خداا..
باورش خيلي سخته بود که انقدر جیمین رو سالم و نزديك حس کنم..
خداروشکر.. اشك شوق توي چشمام جمع شد..
اروم سرمو کنار سرش رو بالشت گذاشتم تا بیشتر حسش
کنم. اي جانم.. عشق ابدي من..
تمام اون روز رو کنارش نشستم تا استراحت کنه و جز یه بار براي ناهار ازش جدا نشدم و شام رو هم پیش جیمین و از غذاي بيمارستان خوردم.
به خاطر مسكنها یه کم بیحال بود و نیاز داشت که
بخوابه.. منم از نزدیکش بودن اروم بودم و ديگه هيچي نمیخواستم..
صبح جیمین كمي سرحال تو بود..
ماسک اکسیژن رو از صورتش برداشته بودن و خودش
اروم اروم نفس میکشید
اي جااان.. مهربون نگاش کردم و گفتم:خوبی؟ اروم گفت:اره..تو خوبی؟
تو رو خوب میبینم اره...
با بغض گفتم روزاي خيلي بدي بود..
و لبخند زدم و گفتم باید برام جبران کني..
لبخند زد و انگشتش رو بالا آورد و نرم روی صورتم کشید و زمزمه وار گفت : هرکاری کنم که این همه..محبت جبران نمیشه..
و سرفه ارومي زد.
شیطون گفتم حالا تو تلاش خودتو بکن..
با لبخند سر تکون داد.
متفکر گفتم : جیمین... تو... اون عمارت رو یادت میاد؟ چشماشو باريك كرد و گفت: کدوم عمارت؟
يعني.. یادش نیست؟
گرفته گفتم شبیه به خواب بود. فقط من و تو بودیم..توي
یه باغ بزرگ میوه و یه عمارت سفید..
گیج و خسته گفت:کي؟
اشک تو چشمام جمع شد. یادش نیست..
اخه چطور ممکنه؟
اگه فقط رویای من بود پس چرا دست جیمین زخمیه؟ چي بگم اخه؟
نگران و مشوش گفت کي الا؟ قبل از بد شدن حالم رفته
بودیم؟ یادم نمیاد..
( فصل سوم ) پارت ۶۵۰
که تو پنجره چشمم به آنالی و دنیل خورد
که با لبخند خيلي عميق و شادي نگاهمون میکردن.. لبخندم شادتر و گشادتر شد که یهو یاد گردنبند افتادم و یه دفعه یادم اومد که شاید اون اویز سبز مال آنالی باشه.. خواستم گردنبند رو از دست جیمین بگیرم که دستش رو دورش سفت کرد و محکم چسبیدش اخم شيريني کردم و
گفتم : گردنبندم رو بهم پس نميدي؟
اروم سر به طرفین و به معني نه تکون داد. نرم و با ذوق خندیدم و گفتم : اخه يه چيزي تو زنجيرشه که مال من نیست.
اخم کرد. نرم خندیدم و کنارش نشستم و گفتم خیله خوب..بد
اخلاق.. و به گردنبندم نگاه کردم. عه ..
لبخندم شل شد. نیست.. پس
اون اویز سبز رنگ کجاست؟
واقعا نبود.. گنگ لبامو جمع کردم
عجباا..نفسم رو بیرون دادم. بيخيال. شايد جايي افتاده..
به جیمین خسته و خواب الودم لبخند زدم و گفتم یالا..همه بیرون.. جیمینم باید استراحت کنه که زود زود خوب شه..
نیکول : چشم..
و گونه داداشش رو بوسید و گفت: داداشي خونه تو عین دسته گل تمیز میکنم که زود بیاي..خيلي خوشحالم که
خوبي..خيلي.. و با لبخند دور شد.
فرد دست به موهای جیمین کشید و خيلي جدي گفت: اگه بار دیگه ما رو تو این وضعیت قرار بدي خودم میکشمت.. و خودشو کشید جلو و جاي سر جیمین دست خودشو که
روي سر جیمین بود رو بوسید.
نرم خندیدم و سر تأسف تکون دادم.
ديوونه اي بود براي خودش
دوتايي رفتن بیرون.
مهربون شقیقه جیمینم رو بوسیدم و گفتم : منم میرم بیرون
که راحت استراحت كني..
دستمو سفت چسبید.
نرم گفتم همین بیرون میمونم
دستم رو ول نکرد. مهربون و با ذوق گفتم : چشم همین جام... تو بخواب... و اروم دست به موهاش کشیدم که چشماشو بست.
اخ..خداا..
باورش خيلي سخته بود که انقدر جیمین رو سالم و نزديك حس کنم..
خداروشکر.. اشك شوق توي چشمام جمع شد..
اروم سرمو کنار سرش رو بالشت گذاشتم تا بیشتر حسش
کنم. اي جانم.. عشق ابدي من..
تمام اون روز رو کنارش نشستم تا استراحت کنه و جز یه بار براي ناهار ازش جدا نشدم و شام رو هم پیش جیمین و از غذاي بيمارستان خوردم.
به خاطر مسكنها یه کم بیحال بود و نیاز داشت که
بخوابه.. منم از نزدیکش بودن اروم بودم و ديگه هيچي نمیخواستم..
صبح جیمین كمي سرحال تو بود..
ماسک اکسیژن رو از صورتش برداشته بودن و خودش
اروم اروم نفس میکشید
اي جااان.. مهربون نگاش کردم و گفتم:خوبی؟ اروم گفت:اره..تو خوبی؟
تو رو خوب میبینم اره...
با بغض گفتم روزاي خيلي بدي بود..
و لبخند زدم و گفتم باید برام جبران کني..
لبخند زد و انگشتش رو بالا آورد و نرم روی صورتم کشید و زمزمه وار گفت : هرکاری کنم که این همه..محبت جبران نمیشه..
و سرفه ارومي زد.
شیطون گفتم حالا تو تلاش خودتو بکن..
با لبخند سر تکون داد.
متفکر گفتم : جیمین... تو... اون عمارت رو یادت میاد؟ چشماشو باريك كرد و گفت: کدوم عمارت؟
يعني.. یادش نیست؟
گرفته گفتم شبیه به خواب بود. فقط من و تو بودیم..توي
یه باغ بزرگ میوه و یه عمارت سفید..
گیج و خسته گفت:کي؟
اشک تو چشمام جمع شد. یادش نیست..
اخه چطور ممکنه؟
اگه فقط رویای من بود پس چرا دست جیمین زخمیه؟ چي بگم اخه؟
نگران و مشوش گفت کي الا؟ قبل از بد شدن حالم رفته
بودیم؟ یادم نمیاد..
- ۴.۲k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط