{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۵۲

درداشو تو خودش میریزه به این معنی نیست نداره.. که نمیگه دردي
لرزون و با بغض دست به گلوم کشیدم که نگاهم به چهره
اشنایی خورد که اینور میومد.. اي بابا...
عجب روزیه امروز
با شکوه و لذت بخش
راه به راه باید ادمهایی رو ببینم که حالمو بد میکنن بگم زبونت چی بشه جیمین..زدي تو حال..
يعني واقعا فقط همینو کم داشتیم که خداروشکر تکمیل شد..
پردرد لبهامو به هم فشردم و محکم و جدي ايستادم و
سعی کردم حرص و خشمم رو نشون ندم سلنا..
با دست گل بزرگ و طبیعي اومد جلوم و جدی گفت: سلام..
اروم سر تکون دادم و به گلهاش خیره شدم.
خوشگل بودن..
سلنا : اومدم دیدن جیمین.. فقط ..خواستم حالي ازش بگیرم.. انگار امروز یهو همه با هم علم غیب پیدا کردن اومدن
حالي بپرسن..
نمیتونستم بدي هايي که بهم کرده رو توي قلبم ببخشم اما...
نمیذارم قلبم از کینه و درد پر بشه..
به در اتاق جیمین اشاره کردم و جدی گفتم در اول اروم سر تکون داد و با کفشهای پاشنه بلندش تق تق
کنان رفت سمت اتاق. چند
لحظه اي صبر کردم تا خودمو اروم کنم و بعد نفسم
رو شدید بیرون دادم و رفتم سمت اتاقش
جلوي در وایستادم و نگاشون کردم
جنت دلتنگ و نگران گریه میکرد و دست جیمین رو گرفته بود،جوزف اشفته و درهم هي ابراز شرمندگی میکرد و حال جیمین رو میپرسید و دست به صورتش میکشید،سلنا دست گلش رو روی میز کناری گذاشته بود و پشت به من جلوي جیمین وایستاده بود و از حال جیمین میپرسید.
جیمین جدي و اروم گفت خوبم... بسه... و کلافه سرشو چرخوند که نگاهش به من خورد و خیره
نگاهم کرد. لبخند باريکي بهش زدم.
اونم لبخند زد و اروم دستشو از دست خواهرش بیرون
کشید و سمت من گرفتش
همه نگاهشون رو آوردن روم
اروم و کمی با تردید رفتم جلو و دست توي دستش گذاشتم و کنارش روي تخت نشستم.
دستم رو محکم توی دستش فشرد و پایین تر از سینه اش گذاشت و عمیق گفت حالم خوبه... خيلي خوب..هنوز خيلي
راه برای رفتن دارم ... خیلی رویا و آرزو ها دارم که باید بهشون برسم
خیلی بدهی ها دارم که باید تسویه شون کنم
و پر عشق گفت یه زندگی عاشقونه ي بي دغدغه به دخترك مهربون و صبورم بدهکارم که باید هرچه زودتر بدهیمو صاف کنم وگرنه چکم رو برگشت میزنه و به خاک سیاه مینشونتم
نرم و شرمگین خندیدم
خیره و خيلي داغ نگام کرد که حس کردم دارم ذوب میشم..
خيلي وقت بود انقدر قشنگ نگام نکرده بود. انگار دیگه هیچ کس جز من و جیمین تو اتاق نبود. خيلي نفس گیر و شیرین بود.

سلام وقت بخیر برای ادامه و خواندن داستان..
۷۰ : لایک
۱۰۰ : کامنیت
اگه تو ۲۴ ساعت لایک و کامنت برس کای براتون ۸ پارت می‌زاره 🤘🤘🤗 منتظرم 😎
دیدگاه ها (۱۲۳)

پارت ۶۵۳ امروز جیمین مرخص میشد. اصلا سر از پا نمیشناختم. از...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۱به زور لبخند زدم و تند تند ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۰که تو پنجره چشمم به آنالی و...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۶به زور و خیلی اروم گفتم منو...

پارت ۶۶۰ رو مبل تکی نشستم و از دور زل زدم بهشون.. جنت نگران...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط