رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۶۰
درحالی که ترس داشتم عصبی به طور نامفهوم
گفتم: ولش کنم که شماها هر بلایی میخواین سرش
بیارید
فکمو گرفت.
-میخواي جسور بازي دراري؟
ضربان قلبم روي هزار رفته بود اما با این وجود نمی
تونستم غدبازیمو کنار بذارم.
-شما یه مشت عوضی این، قسم میخورم سر
دستهتونو پیدا...
با وایسادن یه مرد دیگه پشت سرش اینبار ترس
نگاهمو پر کرد.
-پس یه خورده باید ادب بشی.
وجودم لرزید.
-نه؟
اون یکی مرد با لبخند چندشی گفتند: البته.
تا بخوام داد بزنم روي زمین پرتم کرد که از درد
چشمهامو روي هم فشار دادم.
با لگدي که به پهلوم خورد نفسم رفت و آخی گفتم.
یه دفعه شالو از سرم کندند و گرفتنم که شروع
کردم به تقلا کردن.
-عوضیا...
اما با بسته شدن دهنم با شالم حرفم نصفه موند و
بغض به گلوم چنگ زد.
#مطهره
خواست وارد کوچه بشه که گفتم: همینجا وایسا،
خودم میرم.
-فکر کردي تو این تاریکی اینجا ولت میکنم؟
وارد شد که گفتم: فقط بخاطر خودت گفتم، کوچه
چاله...
تو همین لحظه تو یه چاله رفت و بیرون اومد که
گفتم: منظورم همین بود.
خندید و کوتاه بهم نگاه کرد.
جلوي آپارتمان نگه داشت.
-درس خوندنتون تموم شد بهم زنگ بزن.
کیفمو برداشت.
-باشه.
خم شد و گونمو بوسید که لبخندي روي لبم
نشست.
در رو باز کردم و پیاده شدم.
در رو بستم و دستمو براش تکون دادم که با لبخند
دستشو بالا برد.
به سمت نگهبانی رفتم که دور زد و رفت.
خواستم پامو توي محوطه بذارم اما با صداي
نامفهومی که شنیدم از حرکت ایستادم و با اخم
نگاهی به اطراف انداختم.
یه کم از محوطه دور شدم و نگاهی به کوچه
انداختم.
با دیدن یه چیز کوچیکی وسط کوچه با احتیاط به
سمتش رفتم.
یه خورده استرسم گرفته بود.
خم شدم که دیدم یه گیرهی سر.
چقدر آشناست؟
با یادآوري محدثه ترس تموم وجودمو پر کرد و
سریع بلند شدم.
نگاهمو اطراف چرخوندم و با ترس گفتم: محدثه؟
از آپارتمان بیشتر دور شدم و داد زدم: محدثه؟
دستمو روي قلبم گذاشتم و دور خودم چرخیدم.
با دستهاي لرزون گوشیمو از جیبم بیرون آوردم تا
به مهرداد زنگ بزنم اما با صداي نالهاي به سمتی
رفتم.
ضربان قلبم روي هزار میزد.
پشت بوته اومدم اما با چیزي که دیدم پاهام سست
شدند و همونجا روي زمین افتادم.
بغض گلومو فشرد اما سریع شکسته شد و اشکهام
پایین اومدند.
با گریه به سمتش رفتم و صورت غرق در خونشه
توي دستهام گرفت.
-محدثه؟
لب خشک شدشو با زبونش تر کرد و با صداي
خشدار و بیجونی لب زد: پیداش میکنم.
با گریه گفتم: کی این بلا رو سرت آورده؟
به دیوار دست گذاشت تا بلند بشه اما با یه آخ افتاد
که سریع گرفتمش.
درحالی که اشک دیدمو تار کرده بود دستشو دور
گردنم انداختم و به سمت آپارتمان بردمش.
فعلا این چیزا مهم نبود، مهم این بود که برسونمش
بیمارستان.
#پارت_۱۶۰
درحالی که ترس داشتم عصبی به طور نامفهوم
گفتم: ولش کنم که شماها هر بلایی میخواین سرش
بیارید
فکمو گرفت.
-میخواي جسور بازي دراري؟
ضربان قلبم روي هزار رفته بود اما با این وجود نمی
تونستم غدبازیمو کنار بذارم.
-شما یه مشت عوضی این، قسم میخورم سر
دستهتونو پیدا...
با وایسادن یه مرد دیگه پشت سرش اینبار ترس
نگاهمو پر کرد.
-پس یه خورده باید ادب بشی.
وجودم لرزید.
-نه؟
اون یکی مرد با لبخند چندشی گفتند: البته.
تا بخوام داد بزنم روي زمین پرتم کرد که از درد
چشمهامو روي هم فشار دادم.
با لگدي که به پهلوم خورد نفسم رفت و آخی گفتم.
یه دفعه شالو از سرم کندند و گرفتنم که شروع
کردم به تقلا کردن.
-عوضیا...
اما با بسته شدن دهنم با شالم حرفم نصفه موند و
بغض به گلوم چنگ زد.
#مطهره
خواست وارد کوچه بشه که گفتم: همینجا وایسا،
خودم میرم.
-فکر کردي تو این تاریکی اینجا ولت میکنم؟
وارد شد که گفتم: فقط بخاطر خودت گفتم، کوچه
چاله...
تو همین لحظه تو یه چاله رفت و بیرون اومد که
گفتم: منظورم همین بود.
خندید و کوتاه بهم نگاه کرد.
جلوي آپارتمان نگه داشت.
-درس خوندنتون تموم شد بهم زنگ بزن.
کیفمو برداشت.
-باشه.
خم شد و گونمو بوسید که لبخندي روي لبم
نشست.
در رو باز کردم و پیاده شدم.
در رو بستم و دستمو براش تکون دادم که با لبخند
دستشو بالا برد.
به سمت نگهبانی رفتم که دور زد و رفت.
خواستم پامو توي محوطه بذارم اما با صداي
نامفهومی که شنیدم از حرکت ایستادم و با اخم
نگاهی به اطراف انداختم.
یه کم از محوطه دور شدم و نگاهی به کوچه
انداختم.
با دیدن یه چیز کوچیکی وسط کوچه با احتیاط به
سمتش رفتم.
یه خورده استرسم گرفته بود.
خم شدم که دیدم یه گیرهی سر.
چقدر آشناست؟
با یادآوري محدثه ترس تموم وجودمو پر کرد و
سریع بلند شدم.
نگاهمو اطراف چرخوندم و با ترس گفتم: محدثه؟
از آپارتمان بیشتر دور شدم و داد زدم: محدثه؟
دستمو روي قلبم گذاشتم و دور خودم چرخیدم.
با دستهاي لرزون گوشیمو از جیبم بیرون آوردم تا
به مهرداد زنگ بزنم اما با صداي نالهاي به سمتی
رفتم.
ضربان قلبم روي هزار میزد.
پشت بوته اومدم اما با چیزي که دیدم پاهام سست
شدند و همونجا روي زمین افتادم.
بغض گلومو فشرد اما سریع شکسته شد و اشکهام
پایین اومدند.
با گریه به سمتش رفتم و صورت غرق در خونشه
توي دستهام گرفت.
-محدثه؟
لب خشک شدشو با زبونش تر کرد و با صداي
خشدار و بیجونی لب زد: پیداش میکنم.
با گریه گفتم: کی این بلا رو سرت آورده؟
به دیوار دست گذاشت تا بلند بشه اما با یه آخ افتاد
که سریع گرفتمش.
درحالی که اشک دیدمو تار کرده بود دستشو دور
گردنم انداختم و به سمت آپارتمان بردمش.
فعلا این چیزا مهم نبود، مهم این بود که برسونمش
بیمارستان.
- ۱.۹k
- ۰۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط