{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۵۸
پوزخندي کنج لبم نشست.
بلند شد و شالشو درست روي سرش انداخت، به
کیفش چنگ زد و با قدمهاي تند از خونه بیرون
رفت.
همون نگاهمو به ماهان انداختم که دیدم بهت زده و
قفل کرده بهم نگاه میکنه.
به سمتش رفتم.
دستمو بالا بردم تا یکی بخوابونم توي صورتش اما از
نگاهش دلم رحم اومد.
دندونهامو روي هم فشار دادم و دستمو پایین
انداختم.
سیگار رو از دستش که پشت سرش بود چنگ زدم و
نفس زنان با عصبانیت بهش نگاه کردم.
خواست حرفی بزنه اما با تموم حرصی که ازش
داشتم سیگار رو روي سینهی ورزیدهش که حالا با
باز بودن دکمههاش به چشمم میخورد خاموش
کردم که فقط چشمهاشو روي هم فشار داد و
سکوت کرد.
بغضم به عصبانیتم اضافه شد.
سیگار رو انداختم و با چشمهاي پر از اشک یقهشو
گرفتم.
-من به توي لعنتی اعتماد کردم.
دستهامو توي دستش گرفت و با بغض گفت: نتونستم تحمل کنم.
با بغض گفتم: خب به من زنگ میزدي احمق.
چشمهاي پر از اشکشو باز کرد.
با بغض لب زد: معذرت میخوام.
اشک بیشتري چشمهامو پر کرد.
-وقتی میگم بهت احتیاج دارم باور کن که دارم، تو
نباشی من سستم محدثه.
یقهشو بیشتر تو مشت گرفتم.
یه قطره اشک که روي گونهش سر خورد وجودمو
آتیش زد.
دیگه طاقت نیاوردم، با بغض دستهامو دور گردنش
حلقه و بغلش کردم که چند ثانیه بعد دستهاش دورم حلقه شد و محکم بغلم کرد.
#سحر
از توي آینه دستی به زخم کنار لبم کشیدم که از
سوزش صورتم جمع شد.
دخترهی وحشی... فقط ببین باهات چیکار میکنم.
با پیچیده شدن صداي لادن توي گوشم آینه رو روي
صندلی کنارم پرت کردم.
-بله؟
عصبی گفتم: همین الان یه نقشه میریزي که یه
بلایی سر دختره بیاري یا اینکه خودم دست به کار
بشم؟
جدي گفت: چته؟
نفس عصبی کشیدم.
-طبق حدسمون ماهان نتونست تحمل کنه و بهم زنگ زد، رفتم خونش، همه چیز داشت خوب پیش
میرفت تا وقتی که اون دختره پیداش شد و گند زد
به همه چیز، تازه وحشی تا تونست داغونم کرد.
صداي خندهش بلند شد.
-از اون دختره کتک خوردي؟
غریدم: لادن!
خندون گفت: جوش نیار، یه فکري میکنم.
بلند گفتم: یه فکري میکنم واسه من جواب نشد،
همین امروز یه گوش مالی حسابی بهش میدي یا
خودم..
جدي گفت: صداتو بیار پایین، وقتی گفتم یه فکري
میکنم بگو باشه، میدونم با اون دختره چیکار کنم.
بعدم تماسو قطع کرد که گوشیو کنارم پرت کردم.
با عصبانیت روي فرمون زدم.
لعنتی!
#لادن
گوشیو روي مبل پرت کردم.
نیما به صندلیش تکیه داد.
-فکري توي سرت داري؟
لب میز نشستم و لبمو با زبونم تر کردم.
-دختره داره موي دماغمون میشه.
ناخونشو به ته ریشش کشید.
-آدمامون گفتند دختره با یکی از کارمنداي شرکت
مهرداد زندگی میکنه؟
سري تکون دادم.
تکیهشو از صندلی گرفت و دستهاشو روي میز
گذاشت.
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۵۹-باید یه جوري به اون دختره نزدیک ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۰درحالی که ترس داشتم عصبی به طور ن...

رمان:#کوچولو#پارت_۷ لیاقتشو داری برش دار.دو دل بودم اخرش برش...

رمان:#کوچولو#پارت_۶نمیدونم پشت خط چیگفت که مرد گفت:+یه اسم ب...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۶و از اتاق اومدم بیرون. نابا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۵از شادي و تعجب چشمام گرد شد...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۴فين دوناتو کنار تختم بود. ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط