پارت
پارت ۱۲
قلب سیاه
ا/ت: گفتم از من.......
کوک:اره..اره ازت خوشم میاد...از بچگی حسمو سعی کردم خاموش کنم...اره من خیلی دوست دارم (کوک با داد میگه و تو چشای ا/ت نگاه می کرد و می گفت) ا/ت با شوک به کوک نگاه می کرد و از اتاق داشت خارج میشد که کوک مچصو می گیره و جلوشو می گیره و لبشو رو لبای ا/ت می ذاره و با عشق و احساسات می بوستش کوک:اره من عاشقتم....دیگه نمی تونم پنهونش کنم.....
قلبم از خوشحالی می خواست بترکه و اشک از گوشه چشام سرازیر شد و از اینکه عشق بچگیم یه طرفه نبوده خیلی خوشحال بودم..
ا/ت:منم عاشقتم.. لبامو رو لباش می ذارم و هردومون با احساسات زیاد همو می بوسیم تا اینکه مامان و بابا صدامون می زنن. مامان:ا/ت و کوک بیاید غذا بخورید.
میریم پایین و سر میز می شینیم و شروع به خوردن می کنیم و هردومون خیلی خوشحالیم...
بابا:چرا هردوتون انقدر ذوق زده اید؟چیزی شده؟
کوک:نه پدر چیزی نشده.... و کوک یه چشمک سریع به ا/ت می زنه....روز بعد.....امروز روز تعطیل و مامان و بابا قراره برن سفر کاری به تایلند و دارن تو اتاق وسایلاشونو جمع می کنن و کوک پایین رو کاناپه نشسته و داره با لپتاب کار می کنه و ا/ت تو دستش لیوان هات چاکلت و میره نزدیک کوک ا/ت:چیکار می کنی؟
کوک:دارم پرونده های شرکتو بررسی می کنم.....کوک لبخند می زنه و دست ا/ت رو می گیره و ا/ت رو روی پاش می نشونه و اروم لباشو می بوسه..
ا/ت: هیی ممکنه مامان و بابا بشنون
کوک عمیق تر می بوسه....همونطور که غرق بوسیدنن صدای پایین اومدن مامان و بابا از پله ها میاد که سریع ا/ت از پای کوک میاد پایین و الکی خودشو سرگرم کاری می کنه و موهاشو می خارونه...مامان و بابا مشکوک به هردوشون نگاه می کنن و میگن مامان و بابا:چیزی شده؟
ا/ت:نن..نه...ن..نشده
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
قلب سیاه
ا/ت: گفتم از من.......
کوک:اره..اره ازت خوشم میاد...از بچگی حسمو سعی کردم خاموش کنم...اره من خیلی دوست دارم (کوک با داد میگه و تو چشای ا/ت نگاه می کرد و می گفت) ا/ت با شوک به کوک نگاه می کرد و از اتاق داشت خارج میشد که کوک مچصو می گیره و جلوشو می گیره و لبشو رو لبای ا/ت می ذاره و با عشق و احساسات می بوستش کوک:اره من عاشقتم....دیگه نمی تونم پنهونش کنم.....
قلبم از خوشحالی می خواست بترکه و اشک از گوشه چشام سرازیر شد و از اینکه عشق بچگیم یه طرفه نبوده خیلی خوشحال بودم..
ا/ت:منم عاشقتم.. لبامو رو لباش می ذارم و هردومون با احساسات زیاد همو می بوسیم تا اینکه مامان و بابا صدامون می زنن. مامان:ا/ت و کوک بیاید غذا بخورید.
میریم پایین و سر میز می شینیم و شروع به خوردن می کنیم و هردومون خیلی خوشحالیم...
بابا:چرا هردوتون انقدر ذوق زده اید؟چیزی شده؟
کوک:نه پدر چیزی نشده.... و کوک یه چشمک سریع به ا/ت می زنه....روز بعد.....امروز روز تعطیل و مامان و بابا قراره برن سفر کاری به تایلند و دارن تو اتاق وسایلاشونو جمع می کنن و کوک پایین رو کاناپه نشسته و داره با لپتاب کار می کنه و ا/ت تو دستش لیوان هات چاکلت و میره نزدیک کوک ا/ت:چیکار می کنی؟
کوک:دارم پرونده های شرکتو بررسی می کنم.....کوک لبخند می زنه و دست ا/ت رو می گیره و ا/ت رو روی پاش می نشونه و اروم لباشو می بوسه..
ا/ت: هیی ممکنه مامان و بابا بشنون
کوک عمیق تر می بوسه....همونطور که غرق بوسیدنن صدای پایین اومدن مامان و بابا از پله ها میاد که سریع ا/ت از پای کوک میاد پایین و الکی خودشو سرگرم کاری می کنه و موهاشو می خارونه...مامان و بابا مشکوک به هردوشون نگاه می کنن و میگن مامان و بابا:چیزی شده؟
ا/ت:نن..نه...ن..نشده
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
- ۱۱.۳k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط