پارت
پارت ۱۱
قلب سیاه
نور از زیر پرده ها بیرون میاد و اروم از خواب بیدار میشم..امروز اخر هفتس و مدرسه ندارم و اتاقم خیلی خنکه، به لباس خوابم نگاه می ندازم و یادم نمیاد دیشب بعد از خوردن مشروب دیگه چی شد...از تخت اومدم پایین و درد شدیدی زیر شکمم گرفتم و باعث شد با دستم زیر شکممو فشار بدم......کارای لازمو انجام دادم و رفتم تو اتاق کوک ا/ت:صبح بخیرر
کوک که نگاه کردن به ا/ت پرهیز می کرد کوک:صبح بخیر
لبخند زدم و رفتم پایین روی کاناپه نشستم و نون تست شدم رو با مربای تمشکم خوردم...حس عجیبی داشتم..حالم خیلی خوب بود و از طرفی کوک عجیب رفتار می کرد....روز ها و هفته ها گذشت و کوک مثل قبل به ا/ت گیر نمی داد و ازش دور میشد،از نگاه کردن به ا/ت دوری می کرد و ا/ت هم بیشتر تو فکر فرو می رفت و نمی دونست چرا کوک دقیقا این کارو می کنه و حس می کرد یه چیزی شده تا اینکه صبرش تموم شد و وارد اتاق کوک شد و کوک درحالی که روی تخت دراز کشیده بود و داشت فیلم تماشا می کرد
کوک:بدون اجازه وارد اتا......
حرفشو قطع کردم.
ا/ت: چرا ازم دوری می کنی؟! صدام بغضی و یذره عصبی بود و کوک حتی بهم نگاهم نکرد پس رفتم تلویزیون رو خاموش کردم و جلوی چشاش موندم
ا/ت:گفتم چرا ازم دوری می کنی؟؟؟ کوک هیچی نمی گفت و بغض ا/ت ترکید.
ا/ت:چرا انقدر ازم دوری می کنی؟؟انقدر از من بدت میاد؟؟ اگه کاری کردم خب بهم بگو (ا/ت با گریه و داد میگه) از من خوشت میاد؟
کوک بازم هیچی نمیگه و سرشو می ندازه پایین و این بار ا/ت با صدای بلند میگه.. ا/ت:گفتم از من.............
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
قلب سیاه
نور از زیر پرده ها بیرون میاد و اروم از خواب بیدار میشم..امروز اخر هفتس و مدرسه ندارم و اتاقم خیلی خنکه، به لباس خوابم نگاه می ندازم و یادم نمیاد دیشب بعد از خوردن مشروب دیگه چی شد...از تخت اومدم پایین و درد شدیدی زیر شکمم گرفتم و باعث شد با دستم زیر شکممو فشار بدم......کارای لازمو انجام دادم و رفتم تو اتاق کوک ا/ت:صبح بخیرر
کوک که نگاه کردن به ا/ت پرهیز می کرد کوک:صبح بخیر
لبخند زدم و رفتم پایین روی کاناپه نشستم و نون تست شدم رو با مربای تمشکم خوردم...حس عجیبی داشتم..حالم خیلی خوب بود و از طرفی کوک عجیب رفتار می کرد....روز ها و هفته ها گذشت و کوک مثل قبل به ا/ت گیر نمی داد و ازش دور میشد،از نگاه کردن به ا/ت دوری می کرد و ا/ت هم بیشتر تو فکر فرو می رفت و نمی دونست چرا کوک دقیقا این کارو می کنه و حس می کرد یه چیزی شده تا اینکه صبرش تموم شد و وارد اتاق کوک شد و کوک درحالی که روی تخت دراز کشیده بود و داشت فیلم تماشا می کرد
کوک:بدون اجازه وارد اتا......
حرفشو قطع کردم.
ا/ت: چرا ازم دوری می کنی؟! صدام بغضی و یذره عصبی بود و کوک حتی بهم نگاهم نکرد پس رفتم تلویزیون رو خاموش کردم و جلوی چشاش موندم
ا/ت:گفتم چرا ازم دوری می کنی؟؟؟ کوک هیچی نمی گفت و بغض ا/ت ترکید.
ا/ت:چرا انقدر ازم دوری می کنی؟؟انقدر از من بدت میاد؟؟ اگه کاری کردم خب بهم بگو (ا/ت با گریه و داد میگه) از من خوشت میاد؟
کوک بازم هیچی نمیگه و سرشو می ندازه پایین و این بار ا/ت با صدای بلند میگه.. ا/ت:گفتم از من.............
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
- ۱۰.۵k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط