{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمرد با یه لبخند چندش‌آور جلو اومد.

پیرمرد با یه لبخند چندش‌آور جلو اومد.

آروم خم شد و گفت:

پیرمرد: بیا کوچولو...

از امروز با من میای...

و با من زندگی می‌کنی...

سوزوکی چند قدم عقب رفت.

قلبش تند تند می‌زد.

نمی‌دونست چرا...

ولی یه حسی بهش می‌گفت...

باید فرار کنه...

از اون مرد می‌ترسید.

چشمش افتاد به لیوان چای سبزش...

یه لحظه مکث کرد.

بعد...

بدون اینکه حتی فکر کنه...

لیوان رو برداشت...

و با تمام قدرت، چای سبز رو روی صورت پیرمرد پاشید!

پیرمرد: آآآخ...!!

وروجک لعنتی! چیکار کردی؟!

چای داغ باعث شد پیرمرد چند قدم عقب بره و با دست صورتش رو بگیره.

صورتش از عصبانیت...

مثل گوجه‌فرنگی قرمز شده بود!

سوزوکی هم با همون شیطنت همیشگی، زبونش رو براش درآورد.

سوزوکی: هیچکش جِلو دال من نیشتتت!

حتی تو، پیل‌ملد! 😝

بعد یه نگاه غمگین به لیوان خالیش انداخت و گفت:

سوزوکی: حیف اون چای سبز خوشمزم... 😿🍵

بعد، بدون اینکه حتی یه ثانیه معطل کنه...

درِ خونه رو باز کرد...

و با تمام قدرت شروع به دویدن کرد.

تنها چیزی که توی ذهنش بود...

فرار کردن بود...

پایان

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

چطول بود ناناصا؟ 🤭🎀

از پارتای بعد...

حیح! بهتون نمیگمممم. 👺✨
دیدگاه ها (۰)

پارت ¹²☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆اولین ملاقات...☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆سو...

اگر براتون سوال دشه چجوری خیلی سریع پارت پشت سر هم میدم قبلا...

پارت ⁸☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆انتظار بی‌پایان...☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆...

پارت ²☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆کودکی سوزوکی☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆چند سا...

پارت ⁷☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆دست‌هایی که از هم جدا شدن...☆☆☆☆☆☆☆☆...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط