{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۲


عمارتِ آقای جئون، سرد و باشکوه بود؛ درست مثل پسرش. ا.ت با همان لحنِ تیز و برنده‌اش که همیشه سعی می‌کرد پشتش قایم شود، زیرِ لب غر زد: «اینجا بیشتر شبیه قلعه‌ی دراکولاست تا خونه!»

آقای جئون با لبخندی که سعی داشت مهربان باشد، رو به ا.ت کرد: «عزیزم، اتاقِ تو هنوز آماده نیست. فعلاً برای امشب، باید با جونگ‌کوک هم‌اتاق بشی. جایِ زیادی داریم، فقط تختِ جونگ‌کوک جا داره.»

ا.ت چشمانش گرد شد. انگار یک سطل آب یخ روی سرش خالی کرده باشند، لکنت گرفت: «چـ... چی؟ عمراً! من همین‌جا روی کاناپه می‌خوابم، اصلاً هم نیازی به تختِ ایشون ندارم!»
جونگ‌کوک که تا آن لحظه ساکت بود، با پوزخندی که گوشه‌ی لبش نشست، تکیه داد به دیوار و گفت: «اوه، البته که می‌تونی رو کاناپه بخوابی... فقط امیدوارم به حضورِ حشره‌های ریزِ شبانه حساسیت نداشته باشی، کوچولو!»

مادرِ ا.ت که انگار اصلاً متوجه تنشِ بین این دو نفر نبود، با خنده دستِ ا.ت را گرفت و گفت: «دیگه لجبازی نکن! من برات یه لباسِ خوابِ تمیز آوردم. برو بالا، وقت خوابه!

وقتی ا.ت وارد اتاق شد، بویِ تلخِ عطرِ مردانه‌ی جونگ‌کوک فضا را پر کرده بود. ا.ت با عصبانیت لباس را از دست مادرش گرفت و سعی کرد طوری رفتار کند که انگار هیچ‌چیز برایش اهمیت ندارد. مادرش رفت و در را بست. حالا ا.ت ماند و جونگ‌کوک که با حوله دورِ گردنش، داشت موهای خیسش را خشک می‌کرد.

ا.ت با دیدنِ عضلاتِ جونگ‌کوک، سریع روشو برگردوند و صورتش مثلِ لبو سرخ شد. *زیر لب زمزمه می‌کنم: وای خدا، چقدر خجالت‌آوره!*

وقتی چراغ‌ها خاموش شد، ا.ت لبه‌ی تخت خزید و خودش را توی پتو پیچید. اما جونگ‌کوک قرار نبود بگذارد او راحت بخوابد. درست وقتی ا.ت داشت چشم‌هایش را می‌بست، جونگ‌کوک با آرنج به پهلوی ا.ت زد و با صدایِ خش‌دار و شیطنت‌آمیزی در گوشش زمزمه کرد:
— «هنوزم فکر می‌کنی تو پیست رقیبِ منی؟ فکر کردی با این لباسِ خوابِ بامزه و باز می‌تونی تمرکزم رو به‌هم بزنی؟»

ا.ت که انگار خون به مغزش نرسیده بود، ناگهان مثلِ فنر از جا پرید و نشست. با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد، فریاد زد:
— «میشه خفه شی جئون جونگ‌کوک؟! اگه یه بار دیگه بخوای اذیتم کنی، قول می‌دم همین فردا موتورِ عزیزت رو تبدیل به تیکه آهنِ قراضه کنم!»

جونگ‌کوک بلند خندید؛ خنده‌ای که باعث شد ا.ت بیشتر از قبل حرصش بگیرد. جونگ‌کوک گفت:
— «اووه، ببرِ کوچولو داره دندوناشو نشون می‌ده! ولی یادت باشه، الان تو اتاقِ منی... و من، خیلی از کارهایِ خطرناک خوشم میاد!»

ا.ت درحالی‌که از عصبانیت می‌لرزید، کلافه سرش را زیر بالش کرد. این شبِ طولانی قرار بود سخت‌تر از چیزی باشد که فکرش را می‌کرد!!

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۳نورِ خورشید از لای پ...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۴بعد از اون صبحانه‌ی ...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۱آسمانِ شهر در غروب، ...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه نام رمان: سایه های ممنوعه ...

سناریو 🪽 ✨ « وقتی همسرشون هستی و صبح میری که بیدارشون کنی » ...

#ارباب_من#پارت_پنججونگ کوک: تو بیخود کردییی(داد) حالا هم  گم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط