p41

این صدای انفجار نشان دهنده فاجعه ای بود که قرار بود اتفاق بیافتد
سرم گیج بود و نمیتوانستم حرفی بزنم محیط اطراف متشنج بود و از روی صدا ها می‌توانستم تشخیص بدم چقدر محیط خطرناکه
به یاد نامه افتادم در نامه نوشته بود من ممکنه موجب نابودی دنیا بشم یا اون رو نجات بدم صبر کن متن پایانی نامه در ذهنم دوباره خوانده شد این نامه در زمانی مناسب چیزی برای گفتن دارد
اگه الان زمان مناسب نباشه پس هیچ وقت نیست به زور کنترل بدنم رو به دست گرفتم و به متیو با صدایی که فهمیدنش حتی برای خودم هم سخت بود گفتم :لطفا بزارم زمین
متیو با شنیدن صدام گفت : نمیشه تو حالت بده و الان وضعیت خیلی خطرناکه حداقلش اینه باید به یه جای امن بری
تمام قدرتم رو جمع کردم و خودمو از بغلش پرت کردم دلم میخواست در کنارش باشم ولی اگر نامه کمکم میکرد و می‌تونستم این وضعیت رو درست کنم فرصت زیاد بود
با تمام قدرتی که داشتم به سمت خوابگاه دویدم صدایی مانند جیغ در سرم میپیچید اما من نباید تسلیم میشدم
با رسیدن به در دستگیره رو محکم به پایین کشیدم و خودم را به داخل پرت کردم به سمت جعبه رفتم و نامه را در دست گرفتم
نامه در ثانیه ای به خاکستر تبدیل شد و در پیش چشمانم فرو ریخت در همان لحظه چشمان زردی آشنا به دور بدنم پیچید و مرا در توده ای گیر انداخت
لحظه ای بعد در حیاط به زمین افتادم و بدن مار از که مانند طنابی به دورم پیچیده بود سفت تر شد
صدای بلندی از خنده ی پیروزمندانه ی فردی به گوش رسید و پس از ثانیه ای آن دو نفر خود را نمایان کردند و همه افراد از دیدن شخصی که به همراه تام آمده بود متعجب شدند و برای ثانیه ای سکوت هاگوارتز را فرا گرفت
در میان بدن مار تقلا میکردم و برای زندگی میجنگیدم اما هربار مار فشار بیشتری به ستون فقراتم‌ وارد میکرد
سالازار اسلایترین به مرکز حیاط آمد و شروع به سخنرانی کرد
ادامه دارد...
خب بچه ها ببخشید بابت دیر گذاشتنش مسافرتم
و اینکه تصمیم گرفتم این فیک با دو پایان تموم بشه
دیدگاه ها (۱۲)

کلماتی بی صدا

p42

قدم های کوچک آخرین لباس کوچولو دخترشون رو در کمد قرار داد ی...

فرشته و اژدهای کوچک

بیب من برمیگردمپارت : 92داشتم تاج درست میکردم که صدای نفس ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط