کلماتی بی صدا

تازه از حموم بیرون اومده بودم به همین دلیل اتاق از بخار اکالیپتوس و نعنای فلفلی‌ پر شده بود
به سمت دراور رفتم و با باز کرد اولین کشو شانه ی چوبی را برداشتم و گره موهای طلایی ام رو باز کردم
بند حوله را باز کردم و با پلیوری به رنگ آبی و جوراب های ساق دار سفید جایگزین کردم و موهای خیسم رو که باعث میشد رد آب بر پلیور ایجاد بشه بر شانه هایم ریختم
امشب آخرین شب از هفت سال تحصیلی بود و فردا همراه برادرم به خانه برمیگشتم
تمام وسایلم در گوشه ای از اتاق در چمدان بسته بندی شده بود و در انتظار برگشت به خانه‌ بود
بر خلاف همه افراد من از فارغ التحصیل شدنم ذوق زده و خوشحال نبودم زیرا این مدرسه و حتی بودن در هاگوارتز باعث میشد در کنار شخص مورد علاقه ام باشم و بدون آنکه به او چیزی راجب به این علاقه بگویم در کنار او به عنوان یک دوست باشم
به سمت تختم رفتم و بر ملحفه مخملی سبزش دستی کشیدم این مکان واقعا زیبا بود
کتابی که این روز ها مشغول خواندنش بودم به دست گرفتم و صفحه به صفحه آن را می‌خواندم که با خوردن تقه ای به در متوقف شدم
در عرض چند ثانیه در باز شد و قبل از وارد شدن شخصی که پشت در بود عطر تلخ آشنایی همراه با بوی سیگار وارد اتاق شد و پس از آن قامت متیو در چهارچوب در نمایان شد
در سکوت به متیو خیره شدم اما متیو با لبخندی درخشان گفت :میشه بیام داخل
سریع خودمو جمع و جور کردم و گفتم : تو اینجا چیکار می‌کنی فردا باید برگردیم مت الان تو باید مشغول جمع کردن وسایلت باشی
متیو گفت :نمیشه آنقدر تو ذوق آدم نزنی دختر
گفتم :نخیر نمیشه بعدشم تو چرا این وقت شب باید سیگار بکشی که بوش قبل خودت بیاد
گفت : یا ریش دراز دامبلدور بازم این بچه غر غر کردن رو شروع کرد حداقل شب اخر رو آنقدر گیر نده
گفتم : خرس عسلی نصفه شب تو خوابگاه دخترا گیر میافتی ها بعدشم جنابعالی الان اینجا چی میخوای
گفت :نمیخوای بگی بیام داخل بعد دلیلشو بهت بگم
گفت :خیلی خب بیا داخل
با لبخند اومد و کنارم نشست و گفت : درسته روز آخره ولی یه چیزی از سال پنجم مونده که باید راجبش باهات حرف میزدم
با لحن نگران گفتم :توی سال پنجم چه افتضاحی به بار آوردی که الان تازه اثر کرده زدی کسی رو کشتی؟درسی رو افتاد؟نکنه چیزی گم کردی ؟یا خود مرلین نگو که دوست دختر داشتی
بعد از شنیدن اون سوال ها پشت سر هم با صدای بلند خندید که باعث شد من هم بخندم و گفت :نفس بگیر دختر میمیری بعد اونوقت من چیکار باید بکنم
خنده ام رو جمع کردم گفتم :حداقلش اینه از دست تو یکی راحت میشم متیو
گفت : من به این خوبی تازه دلتم بخواد
گفتم :به جای این حرفا بگو چی شده نصفه شبی اومدی اینجا
یه دفعه جدی شد و کمی بعد شروع به حرف زدن کرد :همیشه معتقد بودم عشق و عاشقی یه افسانه است واسه قصه ها تا وقتی که در سال پنجم با دختری آشنا شدم
با شنیدن این حرف قلبم لحظه ای ایستاد اون شخص دیگه ای رو دوست داشت ساکت موندم و به زمین خیره شدم
ادامه داد :اون دختر هرروز در کنارم بود اما من نمیتونستم چیزی بهش بگم با هربار حرف زدنش و شیطونی هاش بیشتر عاشقش میشدم و مجبور بودم مثل یه دوست در کنارش باشم درسته من عاشق دوستم شدم شخصی که الان رو به رومه
زبونم بند اومده بود و نمیتونستم چیزی بگم این تمام آرزوی من در این چند سال بود
متیو بعد از نشنیدن چیزی از من گفت : لازم نیست چیزی بگی میدونم نمیشه ازت انتظار عشق داشته باشم
با شنیدن این حرف بدون اینکه چیزی بگم خودمو در بغل متیو قرار دادم و تمام دلتنگی چند ساله ام را در آغوش اون پیدا کردم
کلمات در این لحظات جوابگو نبود و فقط چشمانمان بود که به یکدیگر خبر از دلمان میداد
پایان
خب سعی کردم متفاوت بنویسم چطور شد ؟؟
دیدگاه ها (۸)

p42

پری کوچک دریا مهتابی و آرام بود و اگر نور های زرد و قرمز چر...

p41

قدم های کوچک آخرین لباس کوچولو دخترشون رو در کمد قرار داد ی...

فیک عشق ابدی

دقیقا زمانی پیداشون کردم که زندگیم شکست خورده بود وبایه دختر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط