#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_15
·
·
·
ویو تهیونگ >>
رفتم و بار اسلحه رو تحویل گرفتم . وقتی به همه کارا رسیدگی کردم ، خسته برگشتم عمارت .
تو فکر بودم..
باید با کوک یه صحبتی راجب این اخلاق گندش داشته باشیم .
دیگه حوصله جمع کردن گند کاریاش رو ندارم باید سر عقل بیاد!
همینطور میرفتم .
رو به یکی از افراد که وایساده بود گفتم : " جونگکوک کجاست؟! "
فرد : " ارباب رفتن به خونه پشت باغ.. "
تهیونگ : " چرا؟ "
فرد : " دقیق نمیدونم ولی یکی از افراد گندی زده دارن بهش رسیدگی میکنن "
تهیونگ : " پس داره یکی رو شکنجه میکنه . باشه برو به کارات برس . "
و رفتم سمت در خروجی تا برم ببینم باز چیشده .
وقتی به خونه پشت باغ رسیدم ، انگار خاطرات زنده میشد .
اینجا…
خیلیها شکنجه شدن ؛ ولی خیلیوقت بود کسی رو اینجا نیاورده بودیم.. کوک چرا اومده اینجا.!
وقتی وارد شدم ، صدای فریاد فردی آشنا رو که از درد بلند فریاد میکشید ، شنیدم .
صداش که خیلی آشنا بود!!
وقتی رفتم جلو..
برای یه لحظه خشکم زد..
اون…اون پسر چانگهانگوک نیست..؟؟
پسر همون مرده که با هم توافق کردیم
تهیونگ : " کوک.. لعنت بهت داری چه غلطی میکنی.! "
و دویدم سمتشون .
نگاهم به کاسه چشم خالی پسره افتاد..!!
گفتم : " عوض..ی.. پسره چانگ دو مینه "
کوک با چهرهای که از خشم سرخ بود ، گفت : " که چی؟؟ تازه اولشه بعد دستاش رو میشکنم که میخواستن چیزی که نباید رو لمس کنن . بعد پاهاش که تا اونجا رفتن . بعد چند تا گلوله تو سرش ،، جایی که اون افکار مریضش رو پرورش میده "
تهیونگ : " همینالانم گند زدی.. نمیکشیش . بد میشه کوک تازه اسلحهها به دستمون رسیده که به حساب ههجو برسیم ( یادآوری : ههجو همون دشمنه اول داستان بود . ) اگه الان پسر اون مرتیکه چانگ دو مین رو بکشی گند میزنی "
و سریع دستای پسره رو شروع کردم به باز کردن .
کوک اومد جلومو بگیره..
ولی نزاشتم و رو به افراد گفتم : " ببرینش به یه بیمارستان "
کوک : " چه غلطی میکنی اون حروم..زاده باید بمیره "
تهیونگ : " خفه شو کوک خفه شو لطفاً خفه شوو.. داری میری رو اعصابم بسه دیگه "
·
·
·
#پارت_15
·
·
·
ویو تهیونگ >>
رفتم و بار اسلحه رو تحویل گرفتم . وقتی به همه کارا رسیدگی کردم ، خسته برگشتم عمارت .
تو فکر بودم..
باید با کوک یه صحبتی راجب این اخلاق گندش داشته باشیم .
دیگه حوصله جمع کردن گند کاریاش رو ندارم باید سر عقل بیاد!
همینطور میرفتم .
رو به یکی از افراد که وایساده بود گفتم : " جونگکوک کجاست؟! "
فرد : " ارباب رفتن به خونه پشت باغ.. "
تهیونگ : " چرا؟ "
فرد : " دقیق نمیدونم ولی یکی از افراد گندی زده دارن بهش رسیدگی میکنن "
تهیونگ : " پس داره یکی رو شکنجه میکنه . باشه برو به کارات برس . "
و رفتم سمت در خروجی تا برم ببینم باز چیشده .
وقتی به خونه پشت باغ رسیدم ، انگار خاطرات زنده میشد .
اینجا…
خیلیها شکنجه شدن ؛ ولی خیلیوقت بود کسی رو اینجا نیاورده بودیم.. کوک چرا اومده اینجا.!
وقتی وارد شدم ، صدای فریاد فردی آشنا رو که از درد بلند فریاد میکشید ، شنیدم .
صداش که خیلی آشنا بود!!
وقتی رفتم جلو..
برای یه لحظه خشکم زد..
اون…اون پسر چانگهانگوک نیست..؟؟
پسر همون مرده که با هم توافق کردیم
تهیونگ : " کوک.. لعنت بهت داری چه غلطی میکنی.! "
و دویدم سمتشون .
نگاهم به کاسه چشم خالی پسره افتاد..!!
گفتم : " عوض..ی.. پسره چانگ دو مینه "
کوک با چهرهای که از خشم سرخ بود ، گفت : " که چی؟؟ تازه اولشه بعد دستاش رو میشکنم که میخواستن چیزی که نباید رو لمس کنن . بعد پاهاش که تا اونجا رفتن . بعد چند تا گلوله تو سرش ،، جایی که اون افکار مریضش رو پرورش میده "
تهیونگ : " همینالانم گند زدی.. نمیکشیش . بد میشه کوک تازه اسلحهها به دستمون رسیده که به حساب ههجو برسیم ( یادآوری : ههجو همون دشمنه اول داستان بود . ) اگه الان پسر اون مرتیکه چانگ دو مین رو بکشی گند میزنی "
و سریع دستای پسره رو شروع کردم به باز کردن .
کوک اومد جلومو بگیره..
ولی نزاشتم و رو به افراد گفتم : " ببرینش به یه بیمارستان "
کوک : " چه غلطی میکنی اون حروم..زاده باید بمیره "
تهیونگ : " خفه شو کوک خفه شو لطفاً خفه شوو.. داری میری رو اعصابم بسه دیگه "
·
·
·
- ۱۹۳
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط