#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_13
·
·
·
ا/ت : " چشمم "
همینطور سرم پایین بود که صدای اون سگهای وحشی رو دوباره شنیدم!
یه مرد قلادشون رو تو دستش گرفته بود و سگها رو میآورد پیش کوک .
ترسیده قدم به قدم که میرفتم عقب ، گفتم : " بهش بگو نیاردشون نزدیک بگو.. "
همینطور میرفتم عقب..
کوک : " وایسا الانــ... "
ولی ادامهٔ حرفش رو نشنیدم ؛ چون لیز خوردم و افتادم تو یه گودال پر از گل..!
ا/ت : " آیییی.. "
کوک زیر لب گفت : " احمق حواست پرته؟؟ "
ا/ت با نق نقی گفت : " یاا همین صبح رفتم حموم.. آییی لباسام! "
کوک : " چته تو هاا..! یکم حواستو حمع کن دخترهٔ ترسو "
ا/ت سرشو انداخت پایین و لب زد : " ببخشیدد "
کوک با اخمی روشو برگردوند و گفت : " برو . میگم برات چند دس لباس بیارن "
بلند شدم و دوباره رفتم تو عمارت . این مرتیکه چرا دنبال بهانهست بهم ضدحال بزنه اههه
رفتم تو اتاق..
و مستقیم رفتم تو حموم..
در حموم رو بستم و لباسای کثیفم رو گذاشتم یه گوشه وآبگرم رو باز کردم و…
از زبان نویسنده >>
دو تا از افراد کوک داشتن باهم حرف میزدن .
فرد 1 با پوزخندی گفت : " ارباب نمیدونم چرا با اون دختره ازدواج کرده ؛ خیلی ترسوئه.. واسهٔ انتقام باهاش ازدواج کرد ههی "
فرد 2 با لبخندی گفت : " دختره رو مگه نمیبینی.! خیلی خواستنیه . شاید ارباب هم با من همنظره "
فرد 1 با خنده گفت : " هان ، خ..فهشو "
که کوک اومد و رو به همون فرد اول گفت : " خدمتکارا کجان؟؟ "
فرد 1 : " قربان خودتون گفتین خدمتکارا رو مرخص کنیم ؛ بهخاطر نقشه جدیدتون عمارت رو خالی کنیم فعلاً "
کوک : " اهه یادم اومد "
و رو به همون فرد 2 گفت : " هان ، این لباسا رو ببر به اتاق ا/ت "
فرد 2 : " چ..چشم "
و چند دست لباس رو برداشت و رفت سمت اتاق ا/ت .
بدون در زدن رفت داخل و لباسا رو انداخت رو تخت .
زیر لب گفت : " دختره کجاست.. "
نگاهش رفت سمت در بستهٔ حموم که صدای آب بهخوبی شنیده میشد .
مرد به فکر فرو رفت.. به فکرهای کثیفی که همیشه تو سرش میچرخیدند ، لبخندی کثیف زد و رفت سمت در حموم و آروم هل داد .
نگاه ا/ت برگشت سمت در .. خشکش زد.! آروم آب رو بست و رفت سمت در و نگهش داشت و گفت : " نیاین . برین
کی هستین؟؟ جونگکوک تویی؟؟ "
مرد پوزخندی زد و گفت : " نه منم "
و دوباره در رو هل داد .
ا/ت در رو محکمتر نگه داشت و گفت : " معلومه داری چه غلطی میکنیی گمشوو "
مرد : …
·
·
·
#پارت_13
·
·
·
ا/ت : " چشمم "
همینطور سرم پایین بود که صدای اون سگهای وحشی رو دوباره شنیدم!
یه مرد قلادشون رو تو دستش گرفته بود و سگها رو میآورد پیش کوک .
ترسیده قدم به قدم که میرفتم عقب ، گفتم : " بهش بگو نیاردشون نزدیک بگو.. "
همینطور میرفتم عقب..
کوک : " وایسا الانــ... "
ولی ادامهٔ حرفش رو نشنیدم ؛ چون لیز خوردم و افتادم تو یه گودال پر از گل..!
ا/ت : " آیییی.. "
کوک زیر لب گفت : " احمق حواست پرته؟؟ "
ا/ت با نق نقی گفت : " یاا همین صبح رفتم حموم.. آییی لباسام! "
کوک : " چته تو هاا..! یکم حواستو حمع کن دخترهٔ ترسو "
ا/ت سرشو انداخت پایین و لب زد : " ببخشیدد "
کوک با اخمی روشو برگردوند و گفت : " برو . میگم برات چند دس لباس بیارن "
بلند شدم و دوباره رفتم تو عمارت . این مرتیکه چرا دنبال بهانهست بهم ضدحال بزنه اههه
رفتم تو اتاق..
و مستقیم رفتم تو حموم..
در حموم رو بستم و لباسای کثیفم رو گذاشتم یه گوشه وآبگرم رو باز کردم و…
از زبان نویسنده >>
دو تا از افراد کوک داشتن باهم حرف میزدن .
فرد 1 با پوزخندی گفت : " ارباب نمیدونم چرا با اون دختره ازدواج کرده ؛ خیلی ترسوئه.. واسهٔ انتقام باهاش ازدواج کرد ههی "
فرد 2 با لبخندی گفت : " دختره رو مگه نمیبینی.! خیلی خواستنیه . شاید ارباب هم با من همنظره "
فرد 1 با خنده گفت : " هان ، خ..فهشو "
که کوک اومد و رو به همون فرد اول گفت : " خدمتکارا کجان؟؟ "
فرد 1 : " قربان خودتون گفتین خدمتکارا رو مرخص کنیم ؛ بهخاطر نقشه جدیدتون عمارت رو خالی کنیم فعلاً "
کوک : " اهه یادم اومد "
و رو به همون فرد 2 گفت : " هان ، این لباسا رو ببر به اتاق ا/ت "
فرد 2 : " چ..چشم "
و چند دست لباس رو برداشت و رفت سمت اتاق ا/ت .
بدون در زدن رفت داخل و لباسا رو انداخت رو تخت .
زیر لب گفت : " دختره کجاست.. "
نگاهش رفت سمت در بستهٔ حموم که صدای آب بهخوبی شنیده میشد .
مرد به فکر فرو رفت.. به فکرهای کثیفی که همیشه تو سرش میچرخیدند ، لبخندی کثیف زد و رفت سمت در حموم و آروم هل داد .
نگاه ا/ت برگشت سمت در .. خشکش زد.! آروم آب رو بست و رفت سمت در و نگهش داشت و گفت : " نیاین . برین
کی هستین؟؟ جونگکوک تویی؟؟ "
مرد پوزخندی زد و گفت : " نه منم "
و دوباره در رو هل داد .
ا/ت در رو محکمتر نگه داشت و گفت : " معلومه داری چه غلطی میکنیی گمشوو "
مرد : …
·
·
·
- ۲۴۴
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط